بر ای خویی/ شعری از/ سعید یوسف

Tweet about this on TwitterShare on Google+Share on TumblrShare on FacebookEmail this to someonePrint this page

          برای خوئی عزیز که تازگیها هروقت حالش را می پرسم، می گوید “بدتر نیستم”   غمگین و دردمند و مکدّر نبینمت بهتر هماره بینم و بدتر نبینمت هشیار و تندرست و توانمند بینمت بیمار و زار و مانده و مضطر نبینمت وز نیشِ کژدمی که وَرا نامْ غربت است آسیب […]

آتش وحشی/ شعری از/ مجید نفیسی

Tweet about this on TwitterShare on Google+Share on TumblrShare on FacebookEmail this to someonePrint this page

آتش وحشی این خانه دو پنجره دارد و من چون کوچ نشینان میان آن دو در رفت و آمدم تا از سوزشِ آفتاب بگریزم. صبح ها کنار پنجره ی شمالی می نشینم و با رایانه ی سخنگویم شعر تعمیر می کنم. عصرها کنار پنجره ی جنوبی می روم روی صندلیِ گهواره ای می نشینم و […]

چند شعر ، طنز سیاسی و خوشنویسی/ حمیدرضا رحیمی

Tweet about this on TwitterShare on Google+Share on TumblrShare on FacebookEmail this to someonePrint this page

چند شعر ، طنز سیاسی و خوشنویسی حمیدرضا رحیمی www.hazl.com     شعر   ازخستگی نیست بیگمان، که عینک ام را، بر می دارم ؛ سبب شاید اشکی ست ، که راه دیده را ، بسته است؛ باری- پنداری دوباره نفسی در زندان گرفت ؛ و قلبی با شکوه، از تپش ایستاد…   تغییر آفتاب، […]

نامداران ما و ننگ حکومتیان/ نسیم خاکسار

Tweet about this on TwitterShare on Google+Share on TumblrShare on FacebookEmail this to someonePrint this page

نسیم خاکسار   نامداران ما و ننگ حکومتیان ( متن گفتاری در پنجم سپتامبر ۲۰۰۹ در برنامه کانون تلاش در کلن در حمایت از مبارزات مردم ایران)   چرا ما هر ساله خاطره کشته شده‌های سال شصت و تابستان سال ۶۷ را در زندانهای جمهوری اسلامی و یاد مقتولین قتلهای زنجیره‌ای را گرامی می‌داریم و […]

داستان‌نویسی در آرش/ محسن حسام

Tweet about this on TwitterShare on Google+Share on TumblrShare on FacebookEmail this to someonePrint this page

داستان‌نویسی در آرش   محسن حسام   در آغاز برای قصه‌گوی ما چندان آشکار نبود که از چه باید بنویسد؟ از کجا باید شروع کند؟ گیج‌ و گنگ در کوچه‌پس‌کوچه‌های خاطره پرسه می‌زد. خودش هم نمی‌دانست به کجای این شب تیره قبای ژنده‌اش را بیاویزد. گویی خاطرات‌اش را پشت مرز جا گذاشته بود و با […]

توبه / شعری از / مجید نفیسی

Tweet about this on TwitterShare on Google+Share on TumblrShare on FacebookEmail this to someonePrint this page

توبه پروردگارا! بر من ببخش نه آن چنان که بر فرزندانت حوا و آدم بخشیدی. آنها هنوز هم در پسِ درختانِ عدن از هیبت گامهای سنگین تو می لرزند و میوه های دزدیده را در مشتهای کوچکشان می فشرند. پروردگارا! بر من ببخش نه آن چنان که بر فرزندت قابیل بخشیدی. غله ی او را […]

“دهه خونین شصت”/ فریبا مرزبان

Tweet about this on TwitterShare on Google+Share on TumblrShare on FacebookEmail this to someonePrint this page

فریبا مرزبان “دهه خونین شصت” سی سال از روزی که خمینی گفت: بگیرید و بکشیدشان می گذرد. او دستور داده بود فعالان و هواداران جریانهای مخالف جمهوری اسلامی را بگیرند و درجا بکشند. با این فرمان، پاسداران حکومتی و مأموران وزارت اطلاعات (ساواما) از دستگیری، شکنجه، اعدام، تیراندازی، درگیری خیابانی و کشتار در ملأ عام […]

وحشت زده از خواب می پرد…./ سه شعر از/ عیدی نعمتی

Tweet about this on TwitterShare on Google+Share on TumblrShare on FacebookEmail this to someonePrint this page

عیدی نعمتی وحشت زده از خواب می پرد  دست بر پیشانی ی سوراخ شده ی سپیده دم می گذارد پنجره پلک می زند در باز می شود نسیم بوی تو را از ردِ خاطره می آورد هر سپیده دم زندگی از پیشانی ی جوان تو بیدار می شود!   (۲) از هزار توی زمان هر […]

«افسانه، ماه»/ چند شعر از/ یانیس ریتسوس/ ترجمۀ زهره مهرجو

Tweet about this on TwitterShare on Google+Share on TumblrShare on FacebookEmail this to someonePrint this page

«افسانه، ماه» چند شعر از: یانیس ریتسوس ترجمۀ زهره مهرجو         «افسانه»   به هنگام شب فانوسها را روشن کردیم.. و در جاده ها از رهگذران پرسیدیم:   آیا دختری را در لباسی به رنگ رؤیاها؛ با دو گوشوارۀ آبی رنگ ندیده اید..؟   هیچکس او را ندیده بود، تنها در کلبه […]

“با کشورم چه رفته ست” …/ به خاطره ی چاک چاکِ سعید سلطانپور/ رضا مقصدی

Tweet about this on TwitterShare on Google+Share on TumblrShare on FacebookEmail this to someonePrint this page

رضا مقصدی   “با کشورم چه رفته ست“ …. به خاطره ی چاک چاکِ سعید سلطانپور …. هم اینک، سیمای صمیمیِ سعید سلطانپور پیش چشم من است. امواج انسانی، در خیابان جام جم تهران اورا در حلقه ی مهربانش فرا گرفته است. قامت بلند وُ سپیدی موی وُ سیاهیِ لباسش از دور دیده می شود. […]

رزم انفرادی در یک مانور عاشقانه/ شعری از / آزیتا قهرمان

Tweet about this on TwitterShare on Google+Share on TumblrShare on FacebookEmail this to someonePrint this page

رزم انفرادی در یک مانور عاشقانه شعری از آزیتا قهرمان   خواستم برگردم نشد من غروب ساده‌ای بودم در نامه‌ای بنفش با اردک‌های منگ از میدان مین رد شدم طبل زدم با قوطی‌های خالی دلنگ و دلنگ در جیبم فقط دو نخ سیگار مارلبورو و پلاک مردی از گروهانِ یحیا یحیا؛ عجیب به گوشم   […]

به نام دین/ شعری از/ سعید یوسف

Tweet about this on TwitterShare on Google+Share on TumblrShare on FacebookEmail this to someonePrint this page

به نامِ دین   بیدار هر سپیده دمانم به نامِ دین نامِ خداست وردِ زبانم به نامِ دین انوارِ حق شکفته شود بر جبینِ من وقتی سه چار آیه بخوانم به نامِ دین قلبم درونِ سینه تپش را فزون کند جوش آورم، گلو بدرانم به نامِ دین چشمم اگر به کافری افتد میانِ کوی افتد […]

موسیو پرگار / ابوالفضل اردوخانی

Tweet about this on TwitterShare on Google+Share on TumblrShare on FacebookEmail this to someonePrint this page

موسیو پرگار ابوالفضل اردوخانی پَرگار وسیله‌ای برای کشیدن “دایره” است. هرکجا که دایره ایست، اثر پرگاری است. و ما میان این دایره ها زندگی می کنیم، بدون اینکه لحظه ای به پرگار، و مخترع نابغه اش بیاندیشم. هر کدام از ما می توانیم پرگار باشیم. از شگفتی به دور خود بچرخیم. زمانی که سرگردانیم، باز […]

آرش… و بعد؟/ شعری از/ سعید یوسف

Tweet about this on TwitterShare on Google+Share on TumblrShare on FacebookEmail this to someonePrint this page

آرش… و بعد؟   هم بِخْرَدیم و باهنر و هم دلیر و… بعد؟ از ماست گر که هست جهان دلپذیر و… بعد؟ دنیا تمامْ گند و کثافت بدون ماست پردیس مال ما و گلاب و عبیر و… بعد؟ اقوام دیگرند همه وحشی و خشن ما نرم و نازکیم همه چون حریر و… بعد؟ بر قومهای […]

بجای ماه/ شعری از/ امیرحسین تیکنی

Tweet about this on TwitterShare on Google+Share on TumblrShare on FacebookEmail this to someonePrint this page

بجای ماه  امیر حسین تیکنی به ماه نزدیک ترم و به راه شیری که مرا خواهد برد شبی تاریک است سکه ای به دندان گرفته ام و بر عرشه ی نمدار کشتی دراز کشیده ام “همه چیز روشن است” او به من گفت گفت این آخرین باری ست که مرا می بینی آخرین باری ست […]

مرگ نابهنگامِ یک چهره جهانی: فرصتی برای فاتحه‌خوانی، یا اعتراض به سانسور؟ / رضا علامه‌زاده

Tweet about this on TwitterShare on Google+Share on TumblrShare on FacebookEmail this to someonePrint this page

مرگ نابهنگامِ یک چهره جهانی: فرصتی برای فاتحه‌خوانی، یا اعتراض به سانسور؟ رضا علامه‌زاده آیا سینماگران ایران حالا که به مناسبت مرگ نابهنگام فیلمساز برجسته وطنمان، عباس کیارستمی، چشم جهانیان متوجه سینمای ایران است از این فرصت برای بلند کردن صدای اعتراضشان علیه فرهنگ کُشان و سانسورگران حاکم بر سرنوشت سینمای ایران بهره خواهند گرفت […]

آنکه گفت آری، آنکه گفت نه/ شعری از حسن حسام

Tweet about this on TwitterShare on Google+Share on TumblrShare on FacebookEmail this to someonePrint this page

آنکه گفت آری آنکه گفت نه *                        حسن حسام   در تنگنای تاریک محبس زهرابه را به سبویی لبریز بر بالینت نهاده اند و ساطوری زهرآگین بالای سرت با چشم اندازی چشم نواز !   * یا سبو راسر کِش یا سر به ساطوری بسپار که بر کُنده قصابان فرود می آید این ؛ […]