شیدائی / ” داستانک” / مسعود نقره کار

M - AKS

 شیدائی

” داستانک”

 

چهارزانو زیر سایه ی چنارِ پیر نشسته است. کار روزانه اش شده است. بیست و هفت سال دارد. موهای جوگندمی اش را دُمبِ اسبی بسته است.

– بیا مشاعره کنیم.

– بسیار خوب، شما بزرگتری، شما شروع کن.

کف دست روی گوش راست می خواباند، و کوچه باغی می خواند:

” سعدی در شیراز می خورد نان مفت

می توان با نان مفت ابیات گفت

گر به یزد آئی و جولائی کنی

اُردک از کونت بپَرَد جفت جفت .”

– حالا نوبتِ توست .

– نوبت بنده؟ بسیارخوب.

کف دست چپ روی گوش چپ می گذارد، و آرام و شمرده می گوید:

– شعررا غلط خواندی، درستش این است. البته به جای آن کلمه ی قبیحه هم سه نقطه بگذار:

” سعدیا شیراز خوردی نان مفت

شعرهای خوب هم دانی تو گفت

گربیائی یزد و نساجی کنی

مه …از…نت بیفتد جفت جفت”

– نوبتِ شماست.

مُشت بر رانِ راست می کوبد، و خراباتی می خواند:

” از بای بسم الله تا تای تمت، آینه ی دقی، محدب و مقعر، چینه دانی برای هضم و دردی برای قولنج ، سیبیلی برای گربه که کج و معوج نرود، گُنده گوزی مگوزبرما اما ظاهرالصلاح، اوه ببخشید، سه نقطه یادم رفت، گنده …م…برما و… البته این سه نقطه را می شود فهمید اما به جای آن خوشگله سه نقطه گذاشتن ظالمانه ست”

– این که شعر نشد.

– نوعی شعر است، سه نقطه و شعر، بُگذر، نوبتِ توست، بیا.

” خواهی که دل دلبر تو نرم شود

از پرده برون آید و بی شرم شود

زاری مکن و زورنزن، زر بفرست

زر بر سر فولاد نهی، نرم شود.”

– نوبته شماست.

مشت روی زانوی راست می کوبد:

” فروتنی غرقِ غرور، شپشک ها روی هر تارسیبیلت می خوانندغزلِ غرور، این فروتنی بیشتراز غرور حال بهم می زند “.

– نوبتِ توست:

” سبب مپرس که چرخ از چه رو سفله پرور شد

ز نیرو بُود مرد را راستی

ز سستی کژی زاید و کاستی

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو”

– شما بفرمائید.

چند بار کف دست بر زانوی چپ می زند، به ناگهان اما ازجا کنده می شود و دور تنه ی قطور درخت چنار چرخی می زند، و روی دو زانو می نشیند. زمزمه می کند:

” رولزرویس سپر طلائی، اشکنه و سوپ شنبلیله، آب طرفشوئی و چائیه آجان دیده، آب مروارید پخته، آپارتمان دوبلکس و جکوزی، رخت سفر به فرنگ بسته و طابق النعل بالنعل آخوند متشرع شدن و…

گرچه عرب زد چو حرامی به ما

داد یکی دین گرامی به ما

گرچه زجور خلفا سوختیم

زآل علی معرفت آموختیم….

، اِی وایِ من، دواهام یادم رفت” .

به طرف داروخانه می دود. قرص ها و کپسول های اش را می خورد و سلانه سلانه به طرف اتاق اش می رود تا کمی استراحت کند، می داند سرگیجه بعد از خوردن داروها به سراغ اش خواهد آمد. از میان درخت ها میان بُر می زند. دوست دارد توی این راه غزل بخواند، و می خواند:

” خیال شان همه کوتاه و چشمشان همه تنگ

فنون شان همه وهم و شئون شان همه دون.

آخوند متشرع، فلسفه و فلسفی، و خانوم بازیِ شیخ شجونی یادت هست ؟.ابدا، ابدا، ابدا “

تقه ای بر در اتاق اش می زند. صدای اش زنانه می شود.

” بفرمائید تُو، منزله خودتوونه، فقط یادت نره، رو قبرِ خالی و بی میّت فاتحه نمی خوونن ”

” نه، یادم نمی ره”

کلید تُوی قفل می چرخاند، به آرامی دررا باز می کند، وارد اتاق می شود. در را پشت سرش قفل می کند، وکلید را تُوی قفل می گذارد.

– امشب تو روی زمین بخواب، می خواهم تنها باشم .

و روی تخت اش ولو می شود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *