فرخنده جان مرجانِ من / رضا بی شتاب

bishetab2014فرخنده جان مرجانِ من

رضا بی شتاب

هر دینداری داعشی در درون دارد

عطار:

مسلمانان مسلمانی گر اینست

ندانم کانچه می بینم چه دینست

 

هرچه کردم تا غمت پنهان شود

باز دیدم دیده ام گریان شود

چهره را در دستها کردم نهان

باز دیدم داغِ تو عصیان شود

چشمها را بستم وُ تصویرِ تو

در سخن آمد که خود برهان شود

با دلم گفتم که ای مرجانِ من

جانِ دریا بی تو بی مرجان شود

با غمت بیگانگی هرگز مباد

ابرِ بغضم در گلو افغان شود

اشکهایم آشِکارا دیده ای

دیده ام با یادِ تو باران شود

ای گُلِ سوری بهارت شد خزان

آسمان از غصه ات ویران شود

هیچ دستی یاور وُ یارت نشد

ماهِ تنها بی تو سرگردان شود

گر خدایی هست آیا مُرده است؟

تا جهان از آنِ این دُونان شود

سوختم از رنجت ای فرخنده جان

وای اگر مرجانِ من بی جان شود

گرچه جان درباختی فرخنده جان

جانِ آگاهت همه کیوان شود

بر طلسم وُ سِحر وُ تعویذ وُ دعا

خنده کردی خنده ات فرمان شود

گفت مُفتی آتش وُ نفت آورید

تا شما را شاهد وُ فرقان شود

این زن آتش زد همه اوراق را

مرگش اینک نقطۀ پایان شود

داد فتوایی به کُشتن شیخِ شهر

تا عَزائم خوانِ خون بر خان شود

پیکرت خونین میانِ کرکسان

تا که مُفتی صاحبِ ایمان شود

جاهَش افزون گردد از آدمکُشی

تاجِ جَهلَش بر سر وُ خود خان شود

خر به میدان آوَرَد این خرقه پوش

تا خران را گُرده وُ پالان شود

گرگِ مرگَست او به بازار آمده

تا مگر روباهِ دین دندان شود

آمده جلادِ دین در رهگذر

دین وُ آیین اش مگر دکان شود

با رِدایش مردِ دین کوژ وُ کبود

آمده تا مفلسان را نان شود

گِردِ او اوباش در جوش وُ خروش

تا مگر مُلایِ دین انبان شود

پاسبان همکارِ مزدورانِ دین

تا مگر مزدورِ دین سلطان شود

گر عدالت در کفِ دزدان بُوَد

ریشخندِ جانیان میزان شود

دینِ مُلا طُعمه می جُویَد بسی

تا مگر بر سفره اش قربان شود

آنکه مُلا را اطاعت می کُنَد

آدمیت وانهد حیوان شود

دردِ نادانی چه داند مردِ دین

حیله هایش نقشۀ زندان شود

تا به کِی خواب وُ خمار وُ کور وُ کر!

هوش وُ دانش از شما حیران شود

عقل پوشد رویِ خود از قومِ غول

مرگ بر این گَلّه ها چوپان شود

کاش از هم پاشد این سقف وُ ستون

شاید این بیمارِ دین درمان شود

خوابِ خرگوشی بگیرد هستی ات

دوزخ آید در میان میدان شود

دیگر از این زندگی باید گذشت

مالکِ دنیا اگر نادان شود

من چه گویم بیش ازین فریاد کو

کِی جهانِ جانِ ما انسان شود

۲۰۱۵ / ۴ / ۱

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *