با تواَم و ندانی‌ام/ سعید یوسف

Saeed-Yousefبا تواَم و ندانی‌ام

 

با تواَم و ندانی‌ام؛  پیشِ تواَم، نبینی‌ام

بیهده بر فلک مجو،  خاکی‌ام و زمینی‌ام

آبم و سهل و ممتنع،  صعب و ثقیل نیستم

ساده‌ترم من از هوا،  قابلِ پیش‌بینی‌ام

خیز و نثارِ ابر بین،  شاخ و بَرم ستبر بین

میوه شدم به شاخ و شد  نوبتِ خوشه چینی‌ام

گر به سراغِ من می‌آئی، قدمت به روی چشم

نرم بیا، که برندارد تَرَک از تو چینی‌ام *

شاد ز بی‌نیازی‌ام، وز غمِ مردمان غمین

شادیِ آن‌چنانی‌ام بین، غمِ این‌چنینی‌ام

آن گلِ سرخِ آرزو رفت و خوشا که در دل این

یاد عزیز مانْد ازو، فارغ ازآن دَمی نیَم

می‌شکفد هزار گل در دلِ بیقرارِ من

رایحه‌اش رسانَد ار بادِ صبا به بینی‌ام

بر سرِ بحرم و، به لب، شعرِ روانِ حافظم

در طرب‌اند و حالت امواج ز دلنشینی‌ام **

خامش و در خموشی‌ام هست غریوِ بس سخن

طنطنه‌ام، مطنطن‌ام، با همه بی‌طنینی‌ام

 

سعید یوسف، ۲۸ اوت ۲۰۱۵

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *