دشنه در دیس…/ شعری از عیدی نعمتی

 Shamlu

 بگذار ناسزا به گویند ، بگذار حتا استاد شفیعی کدکنی نیز ، سنگ که نه ، گِلی پرتاب کند بر این حلاج که انکار عدو بود و الله وُ اکبر وصفی از او . بگذار استاد شاعرش نداند . بگذار سنگ مزارش را بشکنند ، دل یارانش را . او همیشه با ماست در رگبارهای تابستان وُ در برگ ریزان پاییز ، در زندان وُ در خیابان های شورشی ، صدایی که درد مشترک بود ، مفهوم والای روشنفکری ، و همیشه بر دولت و نه با دولت . تا بود قلم در دستش به واکاوی درد انسان ، قامت استوار کرد واز انسان وُ عشق گفت . حضور قاطع او در پهنه ی ادبیات ما از الک تاریخ گذشته است همچون نیمای بزرگ و حذف او ازاین تاریخ نا ممکن .

 

“دشنه در دیس” است

حرامیان در گوشه وُ کنار

پیچیده در مه وُ

رفته با خیال

در ساحل انتظار

قدم می زند

شاعرِخسته

زیر آسمانِ اخمو

در هوای ” هوای تازه”

بر دریای مه گرفته

کشتی یی پیدا نیست .

در ساحل انتظار

انبوه خسته گان

در باز خوانی ی “مرثیه های خاک”

خاطره ها را دوره می کنند

” ابراهیم درآتش” ها را

بر دریای مه گرفته

کشتی یی پیدا نیست .

شاعر

از انبوه خسته گان

دور می شود

در مه فرو می شود

در ” باغ آینه” گم .

صورت بر خاک می گذارم

با او که قلب اش

گرم وُ سرخ بود

“در بدترین دقایق این شام مرگ زای”

می گویم :

جایت در دل ماست

مسافر خسته ی خاک

بامدادِ امروز وُ

فردا !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *