همه ی آن غروب های زمستانی مولود در ۲۵ سال گذشته/ اورهان پاموک/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی/ بخش دوم

pamukهمه ی آن غروب های زمستانی مولود در ۲۵ سال گذشته

 

نویسنده: اورهان پاموک*

ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

دست از سر بوزایی بردارید!

بخش دوم

 

مارچ ۱۹۹۴ دوازده سال پس از فرار مولود و رایحه به استانبول، مولود داشت بوزا می فروخت و با سبدی روبرو شد که از پنجره آپارتمانی به آهستگی فرود می آمد و بچه ای داد می زد، بوزا فروش، بوزا فروش، بی زحمت بوزا برای دو نفر.

سبد مانند فرشته ای در سیاهی شب بر مولود فرود آمد. مولود از دیدن این صحنه در عجب بود، آخر در استانبول سنت خرید، با سبدی که از پنجره ی آپارتمان ها به زیر می آمد مدتها بود منسوخ شده بود.

این اتفاق او را به سال های مدرسه و ۲۵ سال پیش برد که همراه پدر بوزا می فروخت. مولود در ظرف لعابی درون سبد بوزای بیشتری از آنچه بچه ها خواسته بودند ریخت. احساس خوبی داشت، گویی فرشته ای لمسش کرده بود. در چند سال اخیر بارها اندیشه ها و رویاهایش به دلمشغولی های معنوی تبدیل شده بودند.

“پیش از آنکه جلوتر برویم، و مطمئن شویم داستانمان به درستی فهمیده می شود، من باید هم برای خوانندگان خارجی که درباره ی “بوزا ” چیزی نشنیده اند، و هم برای نسل های آینده خوانندگان ترک که در بیست و یا بیست و پنج سال آینده می ترسم آن را به کلی فراموش کنند، بگویم که بوزا نوشیدنی غلیظی است که از تخمیر گندم به دست می آید و با کمی دارچین و نخود بو داده مصرف می شود، نوشیدنی معطری است که اندکی الکل هم دارد. این داستان تا همین جا هم سرشار شگفتی است، و من قصد ندارم خوانندگان بیش از این با عجیب غریب بودن آن درگیر شوند. بوزا در هوای گرم خراب و ترش می شود، برای همین در زمان‌های گذشته، عموما در مغازه ها و در فصل زمستان به فروش می رفت. بوزا با آمدن کارخانه های آبجو سازی آلمانی در روزگار عثمانی از رونق افتاد و مغازه ها دیگر بوزا نفروختند، اما فروشندگان دوره گرد بوزا هرگز دل از خیابان نکندند. به همین دلیل بعد از دهه ی پنجاه میلادی بوزا فروشی به وظیفه ی فروشندگانی مانند مولود مبدل شد که در خیابان های سنگ فرش و محله های از یاد رفته در شب های سرد زمستانی فریاد می زدند “بوزاااا” و قرن پیش و روزهای خوش گذشته را یادآوری می کردند.

مولود در حالی که از هیجان بچه ها در طبقه ی پنجم کیف می کرد، اسکناس های درون سبد را در جیب نهاد، و پول خردهای باقی پول بچه را در کنار ظرف لعابی گذاشت و سبد را به آرامی از جا بلند کرد و تکان داد، درست مانند روزگار کودکی که همراه پدر این کار را می کرد و می گذاشت سبد بالا برود. سبد در باد سرد زمستانی موج برداشت و بچه ها را ترساند، در میان موج برداشتن به دیوار ساختمان در طبقات پایین تر برخورد کرد، به قاب پنجره ها کوبیده شد و لنگر بیشتری برداشت و ترس مولود و بچه ها هم بیشتر شد. اما همچنان سبد گره خورده به طناب بالا می رفت. وقتی به پنجره ی طبقه ی پنجم رسید، یک لحظه همانجا در هوا معلق ماند، مانند مرغ دریایی شاد و شیدایی که بالهایش را در هوا باز کند و با سرخوشی در اوج آسمان غلت و واغلت بزند، بی درنگ مانند شیئ مرموز و ممنوع در دل تاریکی شب ناپدید شد. مولود به راه خویش رفت. و در خیابان نیمه تاریک فریاد زد:

“بووو- زاااا”

“بووزاااا ی خوووووب”

خرید با سبد در خیابان های استانبول برمی گشت به زمانی که ساختمان ها در استانبول آسانسور و در بازکن برقی نداشتند، و به ندرت بیش از پنج و یا شش طبقه بودند. در اواخر دهه ی شصت میلادی وقتی مولود با پدرش شروع به کار فروش ماست و بوزا کرد، زنان خانه دار که ترجیح می دادند در خانه بمانند و تلفن هم نداشتند، نه تنها ماست و بوزا، بلکه خریدهای ضروری دیگر روزانه شان را هم از شاگرد بقال ها و از طریق سبدهایی تامین می کردند که از پنجره های آپارتمان توسط طنابی که بر دسته ی آن گره زده شده بود بالا و پایین می رفت. اغلب خریداران با به صدا در آوردن زنگی که به سبد آویزان بود، فروشنده های دوره گرد و شاگرد بقال ها را از قصد خویش برای خرید آگاه می کردند . دست فروشان و شاگرد بقالان هم جنس را در سبد قرار می دادند و با به صدا در آوردن دوباره ی زنگ، مشتری را از آمادگی جنس برای بالا رفتن خبر می کردند. فروشندگان دوره گرد نیز از زنگ برای اعلان حضور بهره می بردند.

مولود و پدرش هم هنگام فروش بوزا و ماست به زنان و بچه ها با به صدا در آوردن زنگ و بلند کردن آرام سبد از زمین به خریدار خبر می دادند که جنس آماده ی بالا رفتن است. مولود از تماشای بالا رفتن سبدها همیشه لذت می برد، بویژه وقتی که برخی سبدها بر اثر باد و یا بالابردن ناشیانه ی کسی که سبد را بالا می برد دچار لنگر و نوسان می شدند و نگرانی می‌رفت که سبد پیش از رسیدن به قاب پنجره وارونه شود. گاه هم سبد ها به کابل برق و یا شاخه ی درخت و یا سیم تلفن گیر می کردند و زنگ ناقوس مانندشان با هر برخورد به صدا در می آمد.

مشتریان همیشگی دفتر خریدشان را در سبد می نهادند تا مولود صورت خرید آن روز و یا روزهای آینده را در آن بنویسد، پیش از آمدن مولود پدر او با کشیدن خط های کوتاه و بلند به معنی مقدار کم و زیاد کوشش می کرد این خواست مشتریان را بر آورده کند، مثلن یک خط، نشان یک کیلو، و نیم خط، به معنی نیم کیلو بود. پدر از این که مولود هم می توانست اعداد و مقدار را بنویسد و هم برخی وقت ها توضیحات بیشتر و ضروری تر بدهد خیلی خوشحال بود. مثلن می نوشت دوشنبه فلان مشتری ماست پرچربی سفارش دارد و پدر کیف دنیا را می کرد.

استانبول اما در این ۲۵ سال خیلی تغییر کرده بود، تا جایی که این تغییرات برای مولود مانند داستان های جن و پری به نظر می آمدند. وقتی او به استانبول آمد بیشتر خیابان ها سنگ فرش بودند. و ساختمان های سه طبقه ای که باغچه های اختصاصی خودشان را داشتند بخش بزرگی از شهر را در بر می گرفتند. ساختمان هایی که با خاک یکسان شدند و به جایشان آپارتمان های بلند مرتبه ساخته شد که صدای هیچ فروشنده بوزایی به طبقات بالائی شان نمی رسید. عابران ترسان و کسل و بی حال و یک نواخت آن سال ها که در خیابان ها در رفت و آمد بودند، جایشان را به جماعت شلوغ و شاد و پر انرژی امروزی دادند.

مولود این تغییرات را روز به روز تجربه کرده بود، برای همین از شوک ناگهانی در امان مانده بود. شاید به همین خاطر بود که خلاف دیگران در ماتم این تغییرات نماند و ترجیح داد خود را با شرایط تازه هماهنگ کند و محله هایی را انتخاب کند که می دانست از او استقبال دوستانه ای خواهند کرد. برای مثال به محله های پرجمعیتی مانند بی اوغلو که به خانه ی او نزدیک هم بودند می رفت، اینجا همانجایی بود که ۱۵ سال پیش در پایان دهه ی هفتاد، پر بود از کاباره های فکسنی و زهوار در رفته، میخانه های تو سری خورده ، فاحشه خانه های نیمه پنهان که مشغول کاسبی شبانه روزی بودند و مولود می توانست در کوچه پس کوچه های پذیرایشان بوزا بفروشد. کوچه پس کوچه های توسری خورده ای که تا بامدادان بیدار می ماندند و مولود هم همراهشان دست کم تا نیمه ی شب به کار و کسب مشغول بود. توی همین زیرزمین ها زنان گارسون و یا آوازه خوان به مردان سبیلویی که مشتریان وفادارشان بودند و از دور و بر آناتولی برای خرید به استانبول می آمدند، و در پایان یک روز طولانی خسته کننده می خواستند لبی به خمره بزنند و برای دختران بار مشروب سفارش دهند، و توریست های فلک زده عرب و پاکستانی تازه از راه رسیده که دوست داشتند با دلبرکان بار روی یک میز بنشینند و مشروب سفارش بدهند، مشتریان همیشگی این محله و کلوپ های توسری خورده ی شبانه و آن چند زن مفلوک مشغول به کار در آنجا بودند. به جماعت گارسون و زنان بار باید گردن کلفت ها و باجگیرها و دربانان را افزود که بیشترشان مشتری های تا نیمه شب های بوزای مولود هم بودند. اما در دهه ی گذشته و بعد از آن که تغییراتی ناگهانی هم در این محله و هم در همه ی شهر اتفاق افتاد، ساز وکار این گذشته زیر و رو شد و از هم پاشید. کلوپ های تازه ی اروپایی با موسیقی های زنده و پر از شور و حال، این پیرهای دیر خرابات را همراه با محله های پست و تو سری خورده شان از شهر بیرون راندند. و راه را برای شیش کباب های منقلی و نوشانوش های راکی باز کردند. جوانان عاشق رقص و موسیقی پر سر و صدا و هیجان غربی علاقه ای به بوزای مولود نداشتند، برای همین مولود دیگر حتی نزدیک «جاده استقلال» نرفت. ۲۵ سال هر شب نزدیکی های ساعت هشت و نیم وقتی که خبرهای شبانه ی تلویزیون رو به پایان بود آماده می شد تا خانه ی اجاره ای اش را در طارلاباشی ترک کند، ژاکت قهوه ای که زنش بافته بود می پوشید و کلاه پشمی اش بر سر می نهاد و پیش بند آبی مخصوصش را می بست، دبه های بوزا که پر و حاضر و معطر بودند، و به دست همسر و دخترانش و یا خودش آماده شده بودند، بر دو سر چوب بلوط می نهاد و راه می افتاد. آن روزها اغلب گمان می کرد شب سردی در انتظارش است، در همان حال این حس را داشت که به اندازه ای که مشتری در انتظارش است زن و دخترانش بوزا تدارک ندیده اند. با این وجود با اهالی خانه خدا حافظی می کرد و روانه ی خیابان می شد. تا وقتی دخترهایش کوچک بودند رو به آنها می کرد و می گفت، برای بازگشت او بیدار نمانند. این روزها اما می گفت: “کارم خیلی طول نمی کشد!” این را در حالی که دخترانش سخت غرق تماشای تلویزیون بودند می گفت و می رفت. اول کاری که پس از قدم نهادن به سرمای بیرون می کرد این بود که چوب باریک بلوط را که دبه های بوزا را بر دو سرش بسته و بر شانه نهاده بود به دقت امتحان کند و مطمئن شود که پاکت های دارچین و نخود بو داده را در جیب دارد، پاکت هایی که زنش، دخترانش و یا خودش با دقت و وسواس تهیه کرده بودند. این کارها را مانند سربازی که برای رفتن به خط مقدم نبرد آماده می شود، و با همان دقت و مراقبت انجام می داد. و برای یک شب طولانی و پر ماجرای دیگر آماده ی قدم گذاشتن به خیابان می شد. وقتی مطمئن می شد همه چیز سر جای خویش است راه پیمایی بی پایان شبانه اش را شروع می کرد.

“بوووزاااا ی خووووب”. از محله ی پولدارها می گذشت، و در میدان تقسیم تصمیم می گرفت به جاهایی که از پیش انتخاب کرده بود برود و کار فروش شبانه را تنها با نیم ساعت وقت آزاد برای سیگار شروع کند.

نزدیکی های ساعت نه و نیم بود که دید سبدی بسته به طناب مانند فرشته ای بر او نازل شد. و ساعت ده و نیم رسید به خیابان های فرعی «گوموش سویو» و در تاریکی خیابان پرهیب مسجد کوچک را از دور دید، در همان حال چشمش به چند سگ ولگرد افتاد، این سگ ها را چند هفته پیش هم دیده بود. سگ های ولگرد هیچوقت مزاحم دست فروشان نمی شوند، برای همین مولود هرگز از آن ها ترس به دل راه نداده بود. اما حس کرد و دلش هم گواهی داد که امشب آن گونه نخواهد بود. برای همین نگران شد، می دانست سگ های ولگرد تنها وقتی بوی ترس به دماغشان بخورد حمله می کنند. سعی کرد به چیز دیگری فکر کند، به دخترانش و خنده هایشان وقتی تلویزیون تماشا می کنند فکر کرد، به درخت های سرو گورستان فکر کرد، و به خانه اش فکر کرد که به زودی به آنجا بر می گشت، و با زنش درد دل می کرد، راهنمای قدیسی که همیشه می گفت باید دلت را پاک نگهداری، به فرشته ای که شب پیش در رویایش دیده بود هم فکر کرد، این همه اما انگار کفایت نمی کرد تا ترس او از سگ های ولگرد از بین برود.

سگ اول که حالا به او نزدیک تر شده بود واق واق کنان به سویش هجوم آورد، یکی دیگر هم پشت سر اولی بود، به سختی در تاریکی می شد آنها را دید، سگ اولی انگار قهوه ای بود و دومی هم سیاه دیده می شد، سگ های سوم و چهارمی هم بودند که مولود نمی دیدشان، همه با هم واق واق می کردند و به سوی او هجوم می آوردند، مولود دچار ترس و تردیدی شده بود که در همه ی این سال های دست فروشی شاید یک یا دو بار تجربه اش کرده بود. از همان ترس های دوران کودکی. هر چه فکر کرد هیچ دعا و آیه ای یادش نیامد که بتواند مانع حمله ی سگ به آدم باشد. از جایش جم نمی خورد و سگ ها هم همچنان واق واق کنان به او نزدیکتر می شدند، مولود به دور و برش نگاه کرد تا شاید در خانه ای ببیند و از دست سگ ها به آنجا پناه ببرد، در همین حال با خود فکر کرد شاید مجبور شود از چوب بلوط روی شانه هایش به عنوان سلاح برای دفع حمله ی سگ ها استفاده کند ،که پنجره ای گشوده شد و کسی نهیب زد “چخه، چخه! ” سگ ها ساکت شدند و از مولود فاصله گرفتند، مولود نسبت به مردی که ازپنجره ی طبقه ی سوم باعث شده بود سگها دست از سرش بردارند احساس قدردانی کرد.

مرد گفت: “بوزایی نباید به سگا نشون بدی که ازشون ترسیدی! این ها سگای بدجنس و حروم زاده ای هستن و به آسونی می فهمن که طرف ترسیده یا نه، متوجه هستی؟”

مولود جواب داد: “ممنونم” و خواست به راه خویش ادامه دهد.

مرد گفت: “حالا بیا بالا می خواهیم ازت بوزا بخریم، بعد برو.”

 

مولود از ژست بنده نوازانه ی مرد خوشش نیامد، با این همه سوی در رفت، در با صدای در بازکن باز شد. وارد ساختمان که شد بوی گاز بوتان و روغن سرخ کرده و رنگ به دماغش خورد .

مولود به آرامی از پله ها به سوی طبقه سوم رفت. وقتی به آپارتمان رسید، به داخل آپارتمان دعوتش کردند، مثل مردمان مهربان قدیم، به جای آن که بیرون در معطلش کنند گفتند: “بیا تو بوزا فروش باید سردت شده باشه.” چند ردیف کفش بیرون در دیده می شد. وقتی خم شد تا بند کفش هایش را باز کند، یاد دوست قدیمی اش فرهاد افتاد، که می گفت: “در استانبول سه نوع ساختمان هست:

۱- خونه هایی که ساکنانش مومن‌اند و نمازخون و کفشاشونو دم در می کنند.

۲- خونه های پول دارهای غرب زده که می تونی با کفش وارد بشی.

۳- برج های بلند تازه ساز که توشون از هر دو گروه می تونی ببینی.

حال مولود احساس می کرد وارد یکی از همین ساختمان های محله های اعیان نشین شده است، که مردم کفش هایشان را در نمی آورند و بیرون در ول نمی کنند و یا در می آورند و پشت در رها می کنند. با این وجود مولود هروقت به یکی از این آپارتمان ها دعوت می شد حتی اگر خود رسم کفش در آوردن دم در را نداشتند باز او کفش هایش را بیرون در می کند و بعد وارد آپارتمان می شد.

صدایی گفت: “نگران کفشات نباش بوزا فروش.” با اینکه گاه ساکنان آپارتمان او را مانند همین ها با کفش به داخل آپارتمان دعوت می کردند، مولود خود را به نشنیدن و نفهمیدن می زد و کفش هایش را در می آورد و بعد داخل می شد. از آپارتمان بوی تند راکی می آمد، و سر و صدا و شلوغی افراد مستی شنیده می شد که همچنان بر سر میز شامی که تمام شده بود نشسته بودند. حدود شش یا هفت زن و مرد روی میزی که انگاری همه ی اتاق نشیمن آپارتمان را پر کرده بود نشسته و راکی می نوشیدند. روبروی یکی از همین تلویزیون ها که این روزها در هر خانه ای روشن بود حرف می زدند و می خندیدند. با آمدن مولود به آشپزخانه همگی ساکت شدند. مردی که در آشپزخانه بود و مست مست بود، گفت: “خب بوزا فروش یه خورده بوزا به ما بده ببینیم.” او آن مردی نبود که مولود در پنجره دیده بود.

مرد مست گفت: “نخود و دارچین هم آوردی؟”

مولود جواب داد: “آوردم.”

مولود می دانست لازم نیست بپرسد چه مقدار بوزا می خواهند! به جایش پرسید: “چند نفر هستین؟”

مرد خطاب به دیگران با لحن تمسخر آمیزی گفت:

“چند نفر هستیم؟” در حالی که پاسخش را با خنده و تمسخر بیشتر دادند، در همان حال شروع کردند به شمارش افراد دور میز.

کسی گفت: “بوزا فروش من بوزای ترش نمی خواهم.”

مولود پاسخ داد: “بوزاهای من شیرین هستند.”

صدای مردانه ی دیگری گفت: “حال که اینطوره من نمی خواهم.” و ادامه داد: “بوزای خوب بوزای ترش است.” و به بحثی که می کردند ادامه دادند.

صدای مست دیگری گفت: “بیا اینجا بوزا فروش.”

مولود از آشپزخانه به اتاق نشیمن رفت، یک لحظه احساس بیچارگی و سر درگمی کرد. هنوز همه چیز ساکت بود. کسانی که دور میز غذا خوری بودند به او پوزخند زدند و با کنجکاوی نگاهش کردند، جوری که انگار داشتند بقایای تمدن معدومی را که ناگهان زنده شده باشد تماشا می کنند.

در چند سال گذشته که مولود در این شهر و این شغل بزرگ شده بود، به این جور نگاه ها عادت کرده بود.

مردی سبیلو از مولود پرسید: “بوزا فروش، بوزای مطبوع بوزای ترش است یا بوزای شیرین؟”

هر سه زن موهای رنگ شده ی طلایی داشتند. مردی هم که پنجره را باز کرده و او را از دست سگ ها نجات داده بود در انتهای میز میان دو زن نشسته بود.

مولود جواب داد: “بوزا می تونه هم شیرین و هم ترش باشه.” این پاسخی بود که در این ۲۵ سال از بر کرده بود.

“بوزا فروش، با فروش بوزا چرخ زندگی ات می چرخه؟”

“خدا را شکر می چرخه.”

“پس تو این کار پول خوبی هست، نه؟ چند وقته مشغولی؟”

“تو بیست و پنج سال گذشته کارم همین بوده، قبلش صبح ها ماست هم می فروختم.”

“اگر بیست و پنج سال تو این کار بودی و پول خوبی هم ساختی باید تا حالا پولدار شده باشی؟”

مولود جواب داد: “نمی تونم بگم پولدارم.”

“چرا؟”

“همه ی قوم و خویشای من که با من از دهمون اومده بودن، حالا پولدار هستن، اما این شامل حال من نیست.”

“چرا نه ؟ ”

“برای این که من راستگو هستم، نمی توانم غذای مانده و فاسد بفروشم، و یا کلاه سر کسی بگذارم تا بتوانم برای خودم خانه بخرم، یا برای دخترانم عروسی مجلل بگیرم…”

“مذهبی هستی؟”

مولود می دانست که این پرسش بوی سیاست دارد و مربوط به افکار خانواده های پولدار است. سه روز پیش حزب اسلامی که بیشتر از طرف فقرا حمایت شده بود، انتخابات شهرداری را برده بود. مولود هم به نامزد همین حزب رای داده بود. به کسی که غافلگیرانه به شهرداری استانبول برگزیده شده بود. شهردار تازه مرد مذهبی بود که در مدرسه ی پیاله پاشا در قاسم پاشا درس خوانده بود، همان مدرسه ای که دختران مولود درش درس می خواندند. مولود زیرکانه جواب داد: “من فروشنده ی دوره گردم، چگونه می شود یک بوزا فروش مذهبی شود؟”

“چرا نشود؟”

“من مدام مشغول کارم، اگر شما همیشه در خیابان باشید، چگونه می توانید روزی پنج نوبت نماز را به موقع بجا بیاورید.”

“صبح ها چکار می کردی؟”

“خیلی کارها، پلو نخود فروختم، گارسونی کردم، بستنی فروختم، مدیر بودم … هرکاری می توانم بکنم!”

“مدیر چه بودی؟”

“مدیر کافه ی بین بوم بودم، تو بی اغلو بود، اما بسته شد، می شناختیش؟”

مردی که دم پنجره آمده بود پرسید: “حالا صبح ها چکار می کنی؟”

“این روزها آزادم.”

زن موطلایی که صورت شیرینی داشت پرسید:

“زن داری، خونواده داری؟ ”

” دارم. دو تا دختر خوشگل. عین فرشته!”

“حتمن مدرسه میرن . وقتی بزرگتر شدن می خواهی مجبورشون کنی روسری سر کنن؟ زنت روسری سر می کنه؟”

مولود جواب داد: “ما مردم فقیر روستا و صحرا هستیم و به سنت‌هامون وابسته ایم.”

“برای همینه که بوزا فروشی؟”

“بیشتر هم ولایتی‌های من به استانبول اومدن که ماست و بوزا بفروشند، اما این چیزی نیس که ما در روستامون ازش سر رشته داشته باشیم.”

“پس بار اول در شهر بوزا را کشف کردین؟”

“بله”

“کجا یاد گرفتی که مثل یک بوزا فروش حرفه ای فریاد بزنی بوزا؟ مث مؤذن ها صدای دوست داشتنی داری.”

“همین شور و هیجانِ توی صدای فروشنده است که باعث فروش بوزا می شود.”

“وقتی توی خیابونا بوزا می فروشی نمی ترسی، حوصله ات سر نمیره؟”

“خدای متعال همیشه پشت و پناه بوزا فروش‌های بیچاره است، هم هروقت تو خیابونم به چیزهای خوب فکر می کنم.”

“حتی وقتی توی خیابونای تاریک و خلوت هستی، یا از کنار قبرستون می‌گذری، و یا با سگ های ولگرد روبه رو می شی؟ اگه روح و جن و پری ببینی چه می کنی؟”

مولود به این سئوال ها جواب نداد.

“اسمت چیه؟”

“مولود کاراتاش.”

“آقا مولود حالا به ما نشون بده که چطور می گی بوزاااا.”

بار اولی نبود که مولود با آدم‌های مست رو به رو می شد. وقتی تازه به کار فروشندگی در خیابان مشغول شده بود، مست های زیادی از او پرسیده بودند که دهشان برق دارد یا نه؟ (وقتی که او استانبول آمده بود نداشت، حالا اما در سال ۱۹۹۴ داشت.) و یا می پرسیدند، هیچوقت مدرسه رفته است؟ و به دنبالش می پرسیدند، “چه احساسی داشتی وقتی برای بار اول سوار آسانسور شدی؟” و یا “کی برای اولین بار سینما رفتی؟” آن سال ها مولود پاسخ هایی می داد که برای کسانی که او را به خانه هایشان دعوت کرده بودند خیلی شنیدنی بود. از این ابایی نداشت که خودش را معصوم تر و ساده تر از آنچه بود نشان دهد تا در نظر مشتریانش جالب تر جلوه کند. کافی بود که یک بار از او بپرسند که در خیابان چطور داد می زند بوزا، با همان یک بار پرسیدن جواب می داد و داد می زد بوزاااااا ، چیزی که برای او ممر معاش بود برای دیگران سرگرم کننده محسوب می شد. این ها روزهای دور و خوب گذشته بودند، تازگی ها اما از این سئوال ها جوری رنجیده خاطر می شد که قادر به بیانش نبود. اگر به خاطر مردی که از پشت پنجره او را از دست سگ ها نجات داده بود نبود این مکالمه را همینجا قطع می کرد و بوزایشان را می داد و می رفت.

پرسید: “خوب. چند نفر بوزا می خواهند؟”

“ای وا ، مگر تو َآشپزخونه بوزاها را بهشون ندادی؟ ما خیال کردیم شما تا حالا کارت رو کردی؟”

“بوزاها را از کجا می گیری؟”

“خودم می سازم.”

“جدی می گی من خیال می کردم همه ی بوزا فروشا بوزاهاشون را آماده می خرن و می فروشن؟”

“در اسکی شهر کارخانه ی بوزا هست، پنج سالی میشه که اونجاست، من اما بوزای خام را از قدیمی ترین و بهترین جا یعنی مغازه بوزا فروشی می خرم و با مواد خودم قاطی می کنم و به بوزایی تبدیلش می کنم که شما بتونید با خیال راحت بنوشید.”

“که اینطور، پس شما تو خونه بهش شکر اضافه می کنی؟”

“بوزای طبیعی هم شیرین و هم ترشه”

“بس کن، بوزا باید ترش باشه ، نحوه ی درست ساختش با طعم ترشه، به دلیل الکلش هم هست، مثل شراب.”

زن در حالی که چشمک می زد پرسید:

“بوزا الکل هم دارد؟”

یکی از مردان در جواب گفت :

“عزیزم تو چیزی سرت نمی شه، می شه؟ “بوزا نوشیدنی دوره ی عثمانیه، مال اونوقتا که الکل و شراب ممنوع بود. مال آن دوره که سلطان مراد چهارم شب ها با لباس مبدل به شهر می رفت و نه تنها میخونه ها که قهوه خونه ها را هم می بست.”

“چرا قهوه خونه ها را می بست؟”

این از بحث هایی بود ک مولود بارها از مست ها شینده بود، هم در مشروب فروشی، هم از میزهای مشروب‌خورهای موسمی.

برای لحظه ای مولود را فراموش کردند.

بعد یکی پرسید:

“بوزا فروش به ما بگو در بوزا الکل هست یانه؟”

مولود جواب داد: “در بوزا الکل نیست.”

با این که یقین داشت راست نمی گوید گفت، پدرش هم همین دروغ را می گفت.

“بوزا فروش دست بردار … یک کم الکل توی بوزا هست، زیاد نه اما هست. می شه تصور کرد که مؤمن های دوران عثمانی از همین طریق مست می کردند، می گفتند، البته در بوزا الکل نیست، بعد ده لیوان می نوشیدند و مست می شدند. اما بعد از جمهوریت که آتاتورک راکی و شراب را قانونی کرد، می شه گفت از همان هفتاد سال پیش دیگر بختی برای ادامه ی حیات بوزا نبود.”

آن یکی مرد مست دماغ کوچک گفت: “اگه بعضی از این قوانین اسلامی دوباره برقرار بشن ، فکر می کنم بوزا دوباره رونق پیدا کنه.”

و احساس کرد توپ را توی زمین مولود انداخته است، برای همین ادامه داد:

“درباره ی نتیجه ی انتخابات شهرداری چه فکر می کنی؟”

“مولود بی آنکه پلک بزند گفت، نه، در بوزا الکل نیست، اگر بود من بوزا نمی فروختم.”

مرد دیگری رو به دوستش گفت: “می بینی این مرد مانند تو نیست، به اعتقاداتش اهمیت می ده.”

مرد دماغ کوچک جواب داد: “تو از طرف خودت حرف بزن، من هم مذهبی هستم، با این وجود راکی ام را هم دوست دارم. بوزا فروش از ترسه که می گی بوزا الکل نداره؟”

“من از هیچکس غیر خدا نمی ترسم.”

“عجب پس جواب آخرت اینه، ها؟”

“می خواهی بگی که تو از سگ های خیابونی و دزد ها در شب نمی ترسی؟”

“هیچکس به یک بوزا فروش بیچاره آزار نخواهد رساند.”

احساس کرد باید یکی از همان جواب های آماده ی همیشگی را بدهد:

“دزدای مسلح و جیب برها با بوزا فروش کاری ندارن، من در ۲۵ سالی که این کار را کردم هیچوقت گرفتار دزدان و زورگویان خیابانی نشدم، برای این که همه به بوزا فروشا احترام می ذارن.”

“چرا؟”

“برای اینکه بوزا از قدیم وجود داشته، و از اجدادمون به ما رسیده، همین امشب هم بیشتر از ۴۰ بوزا فروش تو خیابونای استانبول مشغول کارن. با این که آدمهای مثل شما که بوزا بخرن زیاد نیستن اما اغلب مردم از شنیدن صدای بوزا فروشا تو خیابونا لذت می برن و به یاد گذشته می افتن، البته این موضوع باعث خوشحالی بوزا فروشا هم هست ، می تونم بگم همین حسه که ما را به ادامه ی کار وا می داره.”

“مذهبی هستی؟”

 

“بله آدم خدا ترسی هستم.”

می دانست این جواب اندکی آن ها را می ترساند.

“آتاتورک را دوست داری؟”

“عالیجناب ارتشبد مصطفی کمال پاشا از نزدیکی آق شهر همانجایی که من ازش اومدم در سال ۱۹۲۲ گذشته بود …

مولود جوری که می خواهد حالیشان کند ادامه داد:

“در آنکارا جمهوریت را برقرار کرد، و بعد به استانبول رفت، و در پارک هتل محله ی تقسیم سکونت گزید…

یک روز کنار پنجره ی هتلش ایستاده بود، احساس کرد خیابونای شهر یک چیز لذت بردنی و دوست داشتنی کم دارن. از دستیارش پرسید، پاسخ شنید، عالیجناب ما دست فروشان را از خیابان ها جمع کردیم، برای این که در خیابان های اروپا دست فروش نیست، خیال می کردیم اگر شما سر و صدای آنها را بشنوید خشمگین خواهید شد. آتاتورک از شنیدن این جواب عصبانی شد و گفت، دست فروشان مرغان خوش الحان خیابان های ما هستند، آنها زندگی و روح و روان استانبول به حساب می آیند، برای همین در هیچ حالی نباید از حضورشان در خیابونا جلوگیری کرد. از اون روز دست فروشا مجاز شدند در خیابونای استانبول پرسه بزنن و کاسبی کنند.

یکی از زنها گفت: “آفرین بر آتاتورک.” مولود و چند نفر دیگر هم تشویقش کردند.

“خیلی خوب، این درست، اما اگه احزاب اسلامی بر سر کار بیان، از آتاتورک و سکولاریسم و جمهوریت چی باقی می‌مونه؟ ترکیه یه ایران دیگه نمی‌شه؟”

مردی جواب داد: “نگران نباش، ارتش اجازه این کار را بهشون نخواهد داد، کودتا خواهد کرد و در حزبشانو گل خواهند گرفت، و همه سران شونو حبس خواهند کرد، مگه اینطور نیست بوزا فروش؟”

مولود جواب داد:”تنها کاری که من بلدم بوزا فروشیه، درگیر سیاست بالایی ها نمی شوم، این کارها را از ما بهترون انجام می‌دن.”

با اینکه همه مست بودند متوجه نیش کلام مولود شدند.

“من هم مثل توام بوزا فروش. از تنها چیزهایی که می ترسم خدا و مادر زنم هستن. بوزا فروش مادر زن داری؟”

“متاسفانه هیچوقت ندیدمش.”

“چطور ازدواج کردید؟”

“عاشق شدیم و با هم فرار کردیم این از اون حرفهایی نیست که از هر کسی بشنوید.”

“چطور همدیگرو دیدین؟”

“توی عروسی خویشاوندی همدیگرو دیدیم و در یک نگاه عاشق هم شدیم، و من سه سال براش نامه نوشتم.”

“عجبا بوزا فروش، تو انگار پر از شگفتی و غافلگیری هستی، زنت حالا چکار می کنه؟

گل دوزی می کنه، هیشکی نمی تونه کاری را که او می‌کنه بکنه.”

“بوزا فروش اگه از بوزاهای تو بنوشیم از این که هستیم مست تر خواهیم شد؟”

“بوزاهای من شما را مست نخواهد کرد من برای هشت نفر شما تنها دو کیلو بوزا دادم.”

به آشپزخانه برگشت، تا بوزاها را آماده کند، تا بوزا و دارچین و آرد نخود چی را حاضر کرد طول کشید، وقتی پولش را گرفت، مثل همان روزهای خوش گذشته که مشتری های زیادی منتظرش بودند، و او مدام در شتاب بود، مشغول بستن بند کفش هایش شد.

“بوزا فروش بیرون پر گل و شله. مواظب باش!”

کسی از اتاق نشیمن داد زد: “هیچوقت اجازه نده کسی لختت کنه، به سگا هم اجازه نده لت و پارت کنن!”

یکی از زنها گفت: “بوزا فروش باز هم بیا.”

مولود یقین داشت که آنها دوباره بوزا نخواهند خرید، او را صدا کرده بودند برای این که صدای آشنا و قدیمی بوزا فروش را شنیده بودند و دلشان هوای گذشته ها را کرده بود، فکر کرده بودند با او در عالم مستی سرگرم خواهند شد. هوای سرد بیرون در جان مولود احساس خوبی بیدار کرد.

“بوووزااا”

در این ۲۵ سال خانه های بسیاری دیده بود که مثل همین خانه بودند. آدمها و خانواده های زیادی ملاقات کرده بود و به سئوال های اینجوری هم هزارها بار جواب داده بود.

در پایان دهه ی هفتاد میلادی مولود با راه رفتن در حوالی کلوپ های شبانه، قمار بازها، جنایتکارها، جاکش ها، فاحشه ها و سیاه مست های بسیاری را تجربه کرده بود. و می دانست که نباید خود را زیاد درگیر مست ها کند. بویژه وقتی خرید می کردند نباید چشم تو چشمشان شد، و نباید فراموش کرد که خیابان را باید پیش از آن که خیلی دیر شود ترک کرد.

۲۵ سال پیش تقریبن همه او را به خانه دعوت می کردند به آشپزخانه هایشان، همانجا که ازش می پرسیدند سردش است؟ آیا صبح ها مدرسه می رود، چای می خواهد؟ بعضی ها هم به اتاق نشیمن دعوتش می کردند. گاهی هم می گفتند روی یکی از صندلی های میز غذا خوری بنشیند. اینها روزهای خوب گذشته بودند. روزهایی که خیلی مشتری داشت و باید عجله می کرد تا به همه برسد، و هیچوقت به همه نمی رسید، و از مهمان نوازی مشتریان مهربانش هم خود را محروم می کرد. مولود می دانست بخشی از حسی که او را تشویق به رفتن به این خانه کرد، مربوط به همین تجربه ی خوش گذشته است که مدتها بود از او دریغ شده بود. جمع عجیب غریبی بودند، پیش از این ها رسم نبود مردان و زنان با هم جمع شوند و راکی بنوشند و مست کنند، و به بحث و جدل مشغول شوند. مخصوصا چنین چیزی در یک خانه ی معمولی که آشپزخانه و اتاق نشیمن و اتاق خواب و غیره دارد به هیچوجه اتفاق نمی افتاد.

دوستش فرهاد اذیتش می کرد و می گفت: “چرا مردم باید بوزاهای سه درصدی تو را بنوشند وقتی که می توانند خانوادگی دور هم جمع شوند و راکی ۴۵ درصدی نوش جان کنند! این کاسبی آینده ندارد. مولود ترا به خدا ولش کن. این مملکت برای مست شدن محتاج بوزای تو نیست.”

مولود یکی از خیابان های فرعی که به فندقلی ختم می شد را انتخاب کرد، جایی که معمولن نیم کیلو بوزا به یک مشتری همیشگی باید می رساند. در راه خروج از ساختمان، دو سایه ی مشکوک در مقابل یک در دید. اگر به آنها توجه نشان می داد، چه بسا خواب بدی که دیده بود تعبیر می شد، اما انگار راه در رفتن نبود، سایه توجه او را به خود جلب کرده بود. وقتی برگشت تا ببیند کسی در تعقیبش هست هنوز یا نه؟ مطمئن شد سایه دارد به دنبالش می آید. با این وجود باورش نمی شد خطری تهدیدش کند، برای همین دو بار زنگش را به صدا در آورد و هم زمان و شتابان فریاد زد “بوزااا” . در همین حال در دلش تصمیم گرفت از رفتن به محله ی تقسیم صرف نظر کند، و از راه میان بر به خانه و جهانگیر برود. همانطور که از پله ها پایین می آمد، یکی از سایه ها صدا زد “بوزا فروش یک دقیقه صب کن”. مولود خود را به نشنیدن زد، و چند پله ی دیگر را با تعجیل بیشتر طی کرد. چوب روی شانه اش را تنظیم کرد و از سرعتش کاست تا کمتر شک بر انگیزد، که دوباره شنید: “آی بوزا فروش، گفتم وایسا! نترس گازت نمی گیریم، تنها مقداری بوزا می خواهیم و بس.”

مولود ایستاد، و از اینکه ترسیده بود خجالت کشید. درخت انجیر مانع تابش درست نور چراغ خیابان بود، برای همین پایین رفتن از پله ها آسان نبود. اینجا زیر درخت انجیر خیابان درست همانجایی بود که تابستانها ماشین سه چرخه ی بستنی فروشی اش را پارک می کرد. همان تابستانی که با رایحه به استانبول گریخته بودند. یکی از مردان پرسید:

“قیمت بوزاهات چقدره؟”

نزدیک آمد و این حس را در مولود دامن زد که مرد قلدری است. حالا هر سه نفر زیر درخت انجیر در تاریکی ایستاده بودند. خریداران بوزا هیچوقت اول نمی پرسیدند قیمت بوزا چقدر است، اگر هم می پرسیدند، بیش از آنکه حالت تهاجمی داشته باشند مودب بودند. یک چیزی اینجا درست نبود. مولود نصف قیمت معمولی بوزا را گفت. مرد چاق جواب داد: “به نظر یک خورده گرون میاد . باشه دو لیوان به ما بده، شرط می بندم کلی پول به جیب خواهی زد.”

مولود یک لیوان بزرگ پلاستیکی از جیب روپوشش در آورد و از بوزا پرش کرد و داد به دست مرد جوان.

“بفرمایید”

“ممنونم”

وقتی داشت لیوان دوم را پر می کرد، احساس گناه کرد از قضاوت عجولانه ای که درباره ی آنها کرده بود. مرد گنده متوجه شرمندگی مولود شد و گفت:

“انگار عجله داری بوزا فروش، یعنی این قدر سرت شلوغه که حاضری از مشتری صرف نظرکنی؟”

مولود جواب داد: “نه، نه، کاسبی خوب نیست، دوران بوزا به سر رسیده، درآمدی که داشتیم دیگه نداریم. هیچکس بوزا نمی خره، امروز به کلی نمی خواستم بیایم، اما یه مریض تو خونه داشتم، گفتم یک کم پول بسازم تا براش سوپ درست کنیم.”

“امروز چقدر ساختی؟”

“می دونی که می گن از زنا سنشون و از مردا در آمدشون رو هیچوقت نباید پرسید، اما حالا که پرسیدی بهت می گم”، و در همان حال لیوان بوزای مرد بزرگتر را بهش داد.

“وقتی فروش خوب باشه، ما به اندازه ی گذران یک روز زندگی در می آریم، اما در روزهای بد مثل امروز گشنه به خونه بر می گردیم.”

“تو گشنه به نظر نمی آیی کجایی هستی؟”

“بی شهر”

“بی‌شهر دیگه کدوم جهنم دره ایه؟”

مولود جواب نداد.

“چند سال استانبول زندگی کردی؟”

“دیگه باید حدود ۲۵ سالی شده باشه.”

“تو بیست و پنج سال اینجا بودی و هنوز می گی مال بی شهری.”

“نه … برای این گفتم که پرسیدی.”

“باید تو این همه سال پول خوبی ساخته باشی.”

“چه پولی؟ بهم نگاه کن، هنوز تا نصف شب دارم کار می کنم. تو مال کجا هستی؟”

مرد جواب نداد و مولود پرسید: “می خواهی یه خورده دارچین بریزم روش؟”

“بریز، دارچین چقدر می شه؟ ”

مولود دارچین دان برنجی را از جیب در آورد و گفت: “نخودچی و دارچین را مهمون من باشین.”

و روی هردو لیوان بوزا اول دارچین پاشید و بعد دو بسته نخود چی از جیبش در آورد و خالی کرد روی لیوان های بوزا، خلاف همیشه که بسته های نخود چی را به مشتری می داد تا خود روی بوزایشان بپاشند.

و گفت: بوزا با نخودچی مزه می ده.

مردان به هم نگاه کردند و بوزاهایشان را سر کشیدند. مرد گنده ی قلدر که بزرگتر هم به نظر می آمد گفت:

“بیا و در این روز بد به ما یک محبتی بکن.”

مولود می دانست به اینجا خواهد رسید، برای همین کوشید پیش دستی کند و گفت: “اگر پول همراه ندارین می تونین بعد بدین. اگه ما مردم فقیر به همدیگر در این شهر درندشت کمک نکنیم چه کس دیگری کمک مون می کنه؟ این دفعه مهمون من باشین.” و رفت که دبه های بوزا را بر شانه بگذارد و به راه خویش برود. مرد خوش پوش گفت: عجله نکن بوزایی! گفتیم به ما لطفی بکن امروز، مگه نه؟ یک کم پول به ما بده!”

مولود جواب داد: “من پولی همراه ندارم، تنها مقدار کمی پول خرد از فروش دو لیوان بوزا به دو مشتری هست و همین، که احتیاجش دارم برای دوای بیمارمون تو خانه و من …”

یکباره مرد کوچکتر چاقوی ضامن داری از جیبش در آورد و وقتی ضامنش را فشار داد تیغه ی چاقو با صدا بیرون پرید و برق زد. مرد چاقو را روی شکم مولود نهاد، در همین حال مرد گنده تر پشت سر مولود رفت و دست های او را در دستان خویش گرفت . مولود ساکت ماند . مرد کوچکتر چاقو را بیشتر روی شکم او فشار داد و با دست دیگرش به سرعت جیب های او را گشت، و با همان سرعت هر چه را که به چنگ آورد در جیب گذاشت، هر چه اسکناس و پول خرد بود. مولود به مرد کوچکتر نگاهی کرد و دید خیلی جوان و خیلی زشت است . مرد گنده متوجه شد و گفت:

“بوزایی سرت را برنگردون اون طرف، می بینم که کلی پول همراهت بود، نه؟ تعجبی نداشت که می خواستی از دست ما فرار کنی.” مولود در حالی که می کوشید خود را از دست آنها خلاص کند گفت:

“دیگه بسه ، کافیه.”

مرد پشت سر او جواب داد: “فکر نمی کنم اینطور باشه، نه، کافی نیست، تو بیست و پنج سال پیش به اینجا اومدی، شهرو غارت کردی، حالا که نوبت به ما رسیده تصمیم گرفتی کرکره رو بکشی پایین؟ ما دیر رسیدیم. این هم تقصیر ماست؟”

مولود جواب داد: “به هیچوجه، به هیچوجه، تقصیر هیشکی نیس.”

“در استانبول چی داری؟ خونه ، آپارتمان، چی داری؟”

مولود گفت: “من چیزی به اسم خودم ندارم. هیچ چی .”

“چرا مگر احمقی؟”

“تقدیر اینطور می‌خواست”

“کلک نزن، همه ی اونا که ۲۵ سال پیش اومدن استانبول و آنوقتا تو محله های کثیف و پست آلونک داشتند، حالا صاحاب ساختمون های نوساز توی محله های بالای شهر هستند.”

مولود خود را به تندی و با نارحتی تکان داد ، همین باعث شد فشار چاقو بر شکمش بیشتر شود، و بار دیگر او را از سر تا پا بگردند.

“به ما بگو که تو واقعا احمقی یا داری احمق بازی در می آوری تا ما را گول بزنی؟”

مولود واکنش نشان نداد . مرد پشت سری دست چپ او را بیشتر پیچاند و گفت: “تو که پولاتو برای خونه و زمین خرج نمی کنی، پس برای چی خرج می کنی، برای ساعت مچی؟ دوست “بی شهر” ی من؟ حالا فهمیدم چکاره ای!”

ساعت مچی سوئیسی را مولود ۱۲ سال پیش به عنوان هدیه ی عروسی گرفته بود و در همه ی این سال ها دستش بود.

“چه جور آدمهایی یک بوزا فروش بدبخت را لخت می کنند؟ “مردی که دست مولود را از پشت پیچانده بود گفت: “برای هر چیزی همیشه بار اولی هم هست! حالا دیگر ساکت شو و به پشت سرت نگاه نکن.”

مولود در سکوت و بهت دید که دو مرد یک میانسال و یک جوان از او دور شدند. و احساس کرد پدر و فرزند هستند، با خود اندیشید او و پدرش هرگز در چنین کارهای جنایتکارانه ای همدستی نکرده بودند، مثل این دو نفر. هرچند پدر او را در برخی کارها مقصر می دانست. مولود با همین فکرها راه افتاد و خود را در یکی از خیابان های فرعی که به تپه قازانچی ختم می شد یافت. همه جا ساکت بود، جنبنده ای از جا نمی جنبید، وقتی به خانه برسد رایحه چه خواهد گفت. اگر داستان را به کسی نگوید می تواند آرام بگیرد. یک لحظه خیال کرد آنچه دیده بوده کابوسی بیش نبوده است، و همه چیز مانند همیشه است و به رایحه نخواهد گفت چه بر سرش آمده است. انگار باورش شده بود که هیچکس جیبش را نزده است. غلتیدن به اوهام در مولود حس بهتری را دامن زد، برای همین زنگش را به صدا در آورد و داد زد: بوووزاااا. برخلاف همیشه فهمید هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد.

روزهای خوش گذشته، وقتی در خیابان چیزی پیش می آمد که عصبانی اش می کرد، چیزی که آزارش می داد و یا دلش را می شکست، امید داشت که رایحه، شادی و سرزندگی را به او بر خواهد گرداند. کافی بود به خانه برسد و با رایحه درد دل کند. برای اولین بار در این بیست و پنج سال بوزا فروشی مولود راهی خانه بود بی آنکه بگوید:”بووزاا”. در حالی که هنوز بوزا هم داشت. وقتی وارد خانه ی یک خوابه ی اجاره ای خویش شد از سکوت خانه دانست دخترانش خواب هستند. رایحه بر لبه ی تخت نشسته بود و داشت گل دوزی می کرد، و تلویزیون هم با صدای کم روشن بود، مانند همه ی شب ها که منتظر مولود می ماند.

مولود گفت: “تصمیم گرفتم دیگه بوزا نفروشم.”

رایحه جواب داد:

“این دیگه از کجات در آمد؟ نمی تونی بوزا فروشی را متوقف کنی، اما اگر واقعن می‌خواهی، باید دنبال کار دیگه ای بری، من با سوزن دوزی نمی‌تونم خرج خونه را در بیارم.”

مولود جواب داد: “دارم بهت می گم من از کار فروختن بوزا دیگه خسته شدم.”

رایحه جواب داد: “شنیدم فرهاد تو شرکت برق کلی پول در می آره. اگه بهش تلفن کنی حتمن برات کار دست و پا می‌کنه.

مولود گفت: “ترجیح می دم بمیرم و به فرهاد تلفن نکنم!”

 

ادامه دارد

* نام اصلی رمان به ترکی: Kafamda Bir Tuhaflık

کتاب را Ekin Oklap با نام A Strangeness in my Mind به انگلیسی برگردانده است.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *