زهراخانم/ حکایتهای انقلاب/ مرتضا مشتاقی

زهرا خانم

حکایتهای انقلاب – مرتضا مشتاقی

گروهی کوچکی از دور به ما نزدیک می شد، چند نفر فریاد می زدند« حزب فقط حزب الله رهبر فقط روح الله » جمعیت به طرف صدا برگشت و نمایش به حال خود رها شد. یکی از بازیگرها آرام گفت:

  • « چماقدارها آمدند، نمایشو جمع کنیم»

احمد که نقش عمو سام را بازی میکرد، وسط معرکه بود به دیگر بازیگرها که در نقش آهنگر، معلم، کشاورز، دانشجو و غیره بودند نگاه کرد، با بی زبانی از بازیگرها خواست طنابها را رها کنند. هر بازیگر طنابی در دست داشت که سر دیگر آن به کمر احمد بسته شده بود. هیچکس طناب را شل نکرد. احمد راهی نداشت جز انکه در همان وسط بماند. یکنفر از چماقدارها چوبی را خشمگینانه در آسمان می چرخاند و حریف می طلبید، جمعیت حلقه منظم خود را بر هم زد ، عده ای وارد محوطه نمایش شدند. چشمم به خانمی افتاد که جلوی چماقدار ها به گونه ای حرکت میکرد که گویا رهبر گروه است، جمعیت را کنار زد وارد میدان نمایش شد، یکراست بطرف من آمد و به چشماهایم خیره شد. ناگهان صدای چکشهای بازار مسگرها در سرم پیچید.

بازار مسگرها بود و صدای ناهنجارش، ده ها دکان روبروی هم ، در هر دکان چند نفر روبروی چند سندان، با چند چکش کوچک و بزرگ به روی مس می کوبیدند تا دیگ، لگن یا پارچ بسازند. صدای چکشها چنان نامنظم و بلندبود که عابرها گوشهای خود را میگرفتند و با سرعت عبور میکردند. تابستان بود و مدرسه ها تعطیل، پدرم برای آنکه در کوچه و خیابان نباشم مرا به دکان خود برده بود تا در کنارش باشم. بزودی به صدا عادت کرده بودم ،تا ظهر کمک می کردم. پارچ و دیگ ها را روی هم می چیدم ، بعد از نهار، پتویی روی زمین پهن میکردم ، تا صدای چکش ها برایم لالایی بخوانند و بخوابی شیرین فرو روم.

آنروز در خوابی عمیق بودم که ناگهان صدای چکش ها قطع شد، از خواب پریدم ، از هر طرف صدای خنده می آمد. پتو را به گوشه ای پرت کردم و در دهنه دکان ایستادم. پدرم هم که دست از کار کشیده بود خنده کنان کنارم ایستاد. کسی فریاد زد:

  • « زهرا خانم زنم میشی؟»

دختری جوان که چادرش را دورش بسته بود و لبهای چادر را پشت گردنش گره زده بود، زنبیلی کهنه و پلاستیکی در دست داشت، جیغ زنان زنبیل را حواله خواهر و مادر صدا کرد و بطرف تنها بقالی بازار مسگر ها روانه شد. هنوز فحش های دخترک تمام نشده بود که کس دیگری فریاد زد:

  • « حالا که زن اون نمیشی، بیا زن من بشو»

اینبار زنبیل حواله دیگری شد، با هر حواله ای صدای خنده دکانداران بلندتر می شد. گیج شده بودم ،از پدرم پرسیدم:

  • « چی شده؟»
  • « چیزی نیست. »
  • « دعوا شده؟»
  • «نه، شوخی می کنند. »
  • «اونکه خوشش نمی آد، چرا اذیتش میکنند؟»
  • «دارند شوخی میکنند. دختره عقلش کمه، هفته ای دو سه بار اینطرفها پیداش میشه، کمی سر به سرش میگذارند تا بخندند. »
  • «تا بخندند!؟… دلم به حالش می سوزه.»
  • «ناراحت نباش ، منظوری ندارند، هم اینها کلی هم کمکش میکنند، حاج عبداله یه اتاق بدون اجاره پشت همین بازار مسگرها بهش داده ، خرج خورد و خوراکش هم همین آدمها که سر به سرش میگذارند می دهند. تازه … »

دیگر گوش نکردم به طرف دخترک دویدم تا از نزدیک او را ببینم. پیشانی بزرگی داشت، دو برابر پیشانی معمولی. کمی ترسناک بود، جلوتر نرفتم. با کمی فاصله رفتارش را زیر نظر گرفتم. در حالی که یک ریز فحش می داد از جعبه های بیرون بقالی جند سیب زمینی و پیاز به داخل زنبیل گذاشت، داخل بقالی شد و چند سکه داخل ترازو انداخت و بیرون آمد. هنوز از هر طرف بازار صدا می آمد،

  • « زهرا خانم زن من میشی؟ »

زهرا خانم بی انکه به زبانش استراحت دهد، یک به یک به هر صدایی پاسخ میداد و بطرف قصابی که میانه بازار مسکرها بود حرکت کرد. ابراهیم قصاب آماده بود، از قبل مقداری گوشت در روزنامه پیجانده و آماده نگه داشته بود. همینکه زهرا خانم به قصابی رسید زنبیلش را باز کرد و بسته را داخل آن گذاشت و آرام گفت:

  • «من که همیشه گوشت سفارشی برات کنار می زارم ، چاق و چله ات میکنم ،خودت هم میدونی که همه جوره هوات رو دارم، بیا و این یه بار و نه نگو، بیا و زن این اکبر آقا بشو؟»

اکبر آقا محترم ترین مرد بازار مسگرها بود که روبروی قصابی مغازه داشت به همه احترام می گذاشت همین چند روز پیش بود که وقتی به من سلام کرد، پدرم گفته بود که همه ی بازار یکطرف این اکبر آقا هم یکطرف.

زهرا خانم با صدای بلندتر که همه بازار بشنوند فریاد زد:

  • « اکبر آقا دیگه کدوم خریه که فیلش یاد هندستون کرده، یکی از همین گوسفندها که آویزون کردی بهش بده تا با سوراخش بازی کنه.»

اکبر آقا خشکش زده بود و زهرا خانم را نگاه میکرد. ابراهیم قصاب با خنده ای رضایت بخش زیر چشمی اکبر آقا را نگاه می کرد. زهرا خانم بی آنکه پولی به ابراهیم قصاب بدهد از دکان او دور شد. من هم برای اولین بار خنده ام گرفت، از کنارم که می گذشت چشمش به من افتاد، خنده ام را جمع کردم ، روبرویم ایستاد و به من خیره شد و با خشم پرسید:

  • «اینجا چه می کنی؟»
  • «بازی می کنیم… داریم نمایش بازی میکنیم زهرا خانم.»

باشنیدن اسمش کمی آرامتر پرسید:

  • «چی بازی؟»
  • «عمو زنجیر باف. »
  • «این طناب چیه دستته؟»
  • «زنجیر میبافیم زهرا خانم تا اون دیویی که وسط وایساده رو اسیر کنیم. تو هم بازی میکنی؟»
  • «من!؟ …مگه منم میتونم بازی کنم؟»
  • «آره بیا سر این طناب رو بگیر.
  • »تهران – هزار و سیصد و پنجاه و هشت

زهرا خانم خنده برلب سر طناب را گرفت و با غرشی از چماقداران خواست که آرام باشند. همه چیز آماده بود تا نمایش ادامه پیدا کند. حلقه تماشاگرها دوباره شکل گرفت، با خیال راحت فریاد زدم:

  • «عمو زنجیر باف »

زهرا خانم و بقیه بازیگرها فریاد زدند:

  • «بله…»
  • زنجیر منو بافتی؟
  • «بله…»
  • با خودت آوردی؟
  • بله
  • دیو سیاه شهر ما-
  • کجاست؟ کجاست ؟ کجاست؟ کجاست ؟
  • این وسطه، تو بند ماست، تو چنگ ماست.
  • این وسطه، تو بند ماست، تو چنگ ماست.
  • مژده بده، کبوترها رها شدند. از قفس آزاد شدند.
  • چی چی آوردند؟ چی چی آوردند؟
  • شادی و سرور،
  • باصدای چی؟
  • طبل و سرود، طبل و سرود.
  • …و طبال بر طبل کوبید و بازیگرها سرود خواندند.

زهرا خانم از بازی در نمایش آنقدر لذت برده بود که بعد از پایان نمایش، همچنان در خیابان فریاد می زد:

  • دیو سیاه شهر ما، کجاست؟ کجاست؟ این وسطه، تو بند ماست تو چنگ ماست…

از آنطرف خیابان موتور سواری زهرا خانم را صدا کرد . زهرا خانم و یارانش دویدند و دور او حلقه زدند ، بعد از اندکی ناگهان بطرف نوجوانی که نشریه و کتاب می فروخت حمله ور شدند، کتابها به وسط خیابان پرتاب شد. موتور سوار با رضایت کامل روی موتور خود نشسته بود و منظره را نگاه می کرد و می خندید، هیچ شباهتی به کسانی که میشناختم نداشت ، اما خنده های او چقدر شبیه به خنده های ابراهیم قصاب بود.

Morteza Moshtaghi

Vancouver – Nov 2017

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *