سالی دگر گذشت/ شعری از/ علی رادبوی

سالی دگر گذشت و نشد یار، یار ما
حاشا، گشوده نشد گره از کار زار ما
در سر هنوز شور جوانی، بدل امید
برفی دگر نشست به سر و روی پار ما
هر بار، سالی به ز سال دگر ارزو کنیم
اما دریغ که این چرخ ، نشد بر مدار ما
در انتظار معجزه ای دست روی دست
بنهاده ایم که سحر شود، شام تار ما
این درد مشترک که بر دوش می کشیم
بنگر چه دماری در اورد از روزگار ما
این قطره های  بی هم، دریا نمی شود
دل واپسم که به بیراهه رود جویبار ما

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *