گانۀ دوّم/ مهرناز صالحی

معرفی نویسنده:

مهرناز صالحی نویسنده و آوازه‌خوان مقیم هلند، در بهشهر بدنیا آمده و در دهۀ ۸۰ میلادی ترک دیار نموده است.

با تحصیل در رشته‌های مختلف تعلیم و تربیت در دانشگاه‌های گوناگون، توانسته است سال‌ها معلّم کودکان و نوجوانان، در وطن و همچنین در غربت باشد.

سال ۱۹۹۹ شروعی است برای رو نمودن به کارهای هنری، که آرزوی دیرینش و شور زندگیش بوده و حاصل آن پنج آلبوم از کارهای آوازیش می‌باشد.

از وی تا کنون چهار رمان توسط نشر آیدا، آلمان منتشر شده است:

وسوسههای آبی؛ (رمان بلند) ۳۶۴ صفحه؛ ۲۰۱۱

داستان شور زندگیِ زنی در تقابل با حوادث و سنت‌های حاکم بر جامعه است.

پنجگانه؛ ۱۶۸ صفحه؛ ۲۰۱۳

پنج داستان کوتاه، پنج ایستگاه زندگی از سرگذشت مهاجران ایرانی.

مکانی دیگر کتاب اول؛ ۱۶۶ صفحه؛ ۲۰۱۵

خواننده‌ای محبوب، زیبا و خوش صدا ناپدید می‌شود. همزمان پروفسوری که او نیز محبوب است ناپدید می‌شود.

کارآگاه از یکطرف و دوستان و همکاران پروفسور، و دوستان و عاشقان خواننده از طرفی دیگر به دنبال رد پایی از آنها هستند.

اما آنها در مکانی دیگر به سر می‌برند.

تماشاگر؛ ۱۰۶ صفحه؛ ۲۰۱۵

داستانی در رازگشایی قصۀ عشق.

 

به زبان هلندی توسط انتشارات: Brave New books

(وسوسه‌های آبی) Blauwe Verleidingen, 2015

(پنج‌گانه) Vijf Plaatsen, 2016

(تماشاگر) De toeschouwer, 2016

 

منتشر خواهد شد:

مکانی دیگر، کتاب سوم

معرفی ناشر:

کتابفروشی و نشر آیدا (کتاب آیدا) از نوامبر ۲۰۰۲ با مدیریت اعظم جوادی و عباس قیائی فعالیت خود را

در شهر بوخوم آلمان آغاز کرده است و تا کنون حدود ۴۵ عنوان در موضوعات مختلف منتشر کرده است.

Universitätsstr. 89, 44789, D – Bochum, Tel. +49 (0)234- 9704804

info@aidabook.de, www.aidabook.de

 

  

گانۀ دوّم

ببین چه جور دارن چپ چپ نگام می‌کنن! حتماً صدای خنده‌م رو شنیدن و حالا سرهاشونو می‌برن دم گوش همدیگه و پشتم لُغُزخونی رو شروع می‌کنن. مطمئنم. لابد به هم دارن می‌گن در شأن ما نیس که با این زن خراب تو یه هتل باشیم.

از وقتی پیداشون شد، تو گوشم یه چیزی صدا کرد! یه وز وزی تو گوشم پیچید که: اینا کارا رو خراب می‌کنن! اینا برا چی اومدن این‌جا؟ این‌ همه هتل ریخته تو این شهر خراب شده، فقط این هتل پوسیده رو پیدا کردن؟

یکی دو تا هم نیستن! این یکی می‌ره اون یکی می‌آد. معلوم نیس که چرا هی می‌آن و میرن! یکی‌دوبار که از یکی از پسرا پرسیدم، یه چیزایی گفت که زیادم حالیم نشد. آخه به انگلیسی جوابمو داد که نصفشو نفهمیدم! فقط فهمیدم که می‌خوان برن یه جای دیگه. این‌جا وسط راهه! پسرای جوونشون آخه خوبن. کاری به آدم ندارن. ولی امان از این مادراشون که بیشترشون اومدن تا کار بچّه‌هاشونو راه بندازن و برگردن. اونا و باقی زنای دیگه که با شوهر و بچّه‌هاشون این‌جان و حتّی دخترای جوونِ تنهاشونم، چش دیدنمو ندارن! برا خودم زندگی آرومی داشتم که اینا پیداشون شد. “عزّت‌بِی” خیلی خوشحاله که اینا میان و تو هتلش می‌مونن. یه‌بار که خواستم پشت سرشون حرف بزنم، انگشت کلفتشو رو لبام گذاشت و غبغب گوشتالودش رو تکون داد: کاری به مهمونای هتلم نداشته باش فِسون خانم.

معلومه که نمی‌خواد به اونا کاری داشته باشم. هتلش، هتل که نمی‌شه اسمشو گذاشت، مسافرخونه‌اش همیشۀ خدا خالی بود. به جز ما و متین‌بِی و عادل‌پاشا! اونای دیگه میومدن و یه شبی می‌موندن و می‌رفتن. و گاهی هم توریستای فقیر یه هفته‌ای، چند روزی. عزّت‌بِی مجبور بود اتاقاشو برا یه ساعت دو ساعتم کرایه بده، تا مردا نشمه‌هاشونو بیارن و یه پولی در بیاره.! محمود‌آبی بیچاره هم که صبح زود، پیاده تو سرما و گرما از دِهِش با نون و کره و عسل راهو گز می‌کرد و میومد. برا کی؟ پاری وقتا هیشکی حتا برای یه چایی هم طرف بارِ لابیِ نکبتی هتل نمی‌رفت. ولی حالا اینا کار و بار محمودآبی رو هم سکّه کردن! مرتّب دم بار ایستادن و اُرد میدن:

محمودآبی[۱]، بیرتانه چای و نیششونم باز می‌شه که با یه زبون دیگه دارن بلبل زبونی می‌کنن…

آبجوهاست که باز می‌‌شه. بساطی است! صبحانۀ محمودآبی که خیلی مشتری داره و هنوز یه ساعت نشده که اوُرده، تموم می‌‌شه و اونای دیگه‌ای که دیرتر میان سراغش، با لب و لوچۀ آویزون می‌‌رن تو رستوران بغل هتلمون. نمی‌د‌ونم که اینا چرا کارو زندگی‌شونو ول کردن اومدن این‌جا. کجا می‌‌خوان برن هم معلوم نیس! انگار هرجا که بشه. یه پسره لاغره است که هفته‌ای یه‌بار می‌ره فرودگاه و فردا شبش، دوباره برمی‌گرده! هم‌سن و سالاش صداش می‌کنن کامی‌دیپورتی و اون لبای باریکش به خنده باز می‌شه. ولی من اشکاشو می‌بینم که تو دلشه. مث دلِ خودم. وقتی قهقهه می‌زنم و دلبری می‌کنم که شاید یکی هوس کنه و همرام به اتاقم بیاد، قلبم داره اشک می‌ریزه. اشک خون که داغیشو حس می‌کنم ولی این خانما، اینایی که یه‌وری نگام می‌کنن چه می‌دونن که چه خبره؟ چه می‌دونن بابا اینا. پریروز تو سلمونی، سلمونی کاکا‌نصرت، چندتاشون اومده بودن موهاشونو کوتاه کنن. چشمشون که به من افتاد، حالشون بد شد. نگاهی به هم کردن و ابرویی بالا دادن انگار جنده‌ها نباید موهاشونو درست کنن! ولی روشون نشد که برن. ناراحت رو صندلی نشستن و پشتشونو بِهِم کردن. خنده دارش این بود که کاکانصرت اوّل منو درست کرد. آخه خودش مشتریمه! موهامو برام دُرس می‌کنه و عوضش می‌آد پیشم. ماهی یه‌بار که حتمیه. وقتی که داشت موهامو دُرس می‌کرد، پشت سر این فیسو افندیا خیلی چیزا گفتیم و خندیدیم. ازون خنده بلندا که کفرشونو در می‌آره!

شبا تماشاییه! عزّت‌بِی برا این‌که اینارو تو هتلش نگه داره، چه کارا که نمی‌کنه. هر شب برنامه می‌ذاره. خودش با اون خیکش می‌شینه پشت یه میز و غذای مفصّلی رو که نمی‌دونم از کدوم رستوران براش می‌آرن کوفت می‌کنه و این جوونای جعلّق رو به رقص و جنگولک بازی وادار می‌کنه! از یه‌طرف خندم می‌گیره و از طرف دیگه دلم براشون می‌سوزه. مملکت‌شونو ول کردن و اومدن و نمی‌دونن دنبال چی‌ان؟ بیچاره‌ها، براشون جایزه هم تعیین می‌کنه و این جوری خرشون می‌کنه و می‌رقصوندشون! چه قری می‌دن زبون بسته‌ها.

ننه باباشونم نشستن و کیف می‌کنن. خوب همه‌شونم نه، بعضی هاشونم تنهان بدون پدر و مادر و بی‌سرپرست. اونا هم دیگه هرکاری که دلشون بخواد می‌کنن و هیچ‌کی‌ام نیست جلوشونو بگیره.

بعضی وقتا بچّه‌های منم همراشون می‌رقصن. عزّت‌بِی اشاره می‌کنه و دخترمو و پسر دوّمی‌مو به رقص وادار می‌کنه. منم اونجا نشستم و یه چیزی می‌بافم و گاهی، گداری خنده‌ای آن‌چنانی تحویل‌شون می‌دم. زن عزّت از کاراش خبر نداره که… پاشو تو هتل نمی‌ذاره. هر وقت پیداش بشه گاهی‌گداری، عزّت و برادرش طلعت می‌شن مث موش! نمی‌دونم چه ترسی از زنه دارن! شنیدم پولداره. فکر می‌کنم هتل مال اونه و تو شهرای دیگه‌ام هتلی، مغازه‌ای، چیزی داره. خاک تو سرش که شوهرش می‌آد تو بغل من می‌خوابه! برا چی می‌خواد این مرتیکه رو. موندم والله.

وقتی از خونه‌مون بیرون‌مون کردن، همین چن سال پیش بود، دنیز از نردبون افتاده بود و نمی‌تونس کار کنه، داشت می‌رف بالا که دو تا تیر آهنو جوش‌کاری کنه. چندماه نتونستیم اجارۀ خونه رو بدیم و خوب معلومه دیگه. سر سیاه زمستون. کجا بریم؟ چی کار کنیم؟ با چارتا بچّه که یکی‌شونم تازه دنیا اومده بود، رفتیم هتل پیش عزّت و جریانو براش گفتیم. یه‌فامیلیِ دوری‌ام با دنیز داره. یه اتاق بهمون داد و شش نفری رفتیم توش. از همون موقع شروع شد. عزّت منو برا خودش گرفت و بعدها مشتری‌هم برام می‌آورد و پولشو خودش برمی‌داشت. برادرشم که تو هتل مأمور خریده، همش پیشمه. سیر نمی‌شن اینا. این که دنیز می‌دونه من چی کار می‌کنم یا نه! نمی‌دونم. ولی با تشکّری که همش از عزّت می‌کنه که به ما پناه داده فکر نمی‌کنم بدونه! من که مواظبم وقتی مشتری پیشمه و یا تو اتاقِ یکی‌ام، نفهمه. اوایل سخت‌تر بود. چون سر کار نمی‌رفت. بعداً که حالش بهتر شد و دوباره شروع به کار کرد، راحت شدم. توفان پسر کوچیکه که حالا چار سالشه، مأموره وقتی باباش برگشت هتل، خبرم کنه. نمی‌دونه که برا چی! هنوز خیلی کوچیکه. بهش یاد دادم که اگه تو اتاق، خوابم در بزنه و بگه بابا داره می‌آد. شبام کار نمی‌کنم. فقط بعضی وقتا که عزّت مشتری دیگه‌ای برام جور کرده تو یه‌هتل دیگه یا شهر دیگه برا چن روز، یه کلکی برا دنیز جور می‌کنیم. دنیز عاشقمه و مث تخم چشش از من مواظبت می‌کنه. هر شب شیرم رو خودش پشت بار، رو یه اجاق کوچیک داغ می‌کنه. آخه من شبا فقط شیر می‌خورم. اونای دیگه چی می‌خورن رو نمی‌دونم. دیگه برام هم مهم نیست. فکر کنم عزّت غذا مذایی براشون جور می‌کنه. بعد از این‌که دنیز دوباره رفت سر کار، عزّت یه اتاق دیگه هم برا بچّه‌ها به ما داد. پول کمی که برا دو تا اتاق ازمون می‌گیره، هرگز نمی‌تونه اجارۀ خونه‌ای بشه. زندگی‌مون دیگه شده هتل‌نشینی!

نمی‌دونم و نمی‌خوامم بدونم که اگه یه وقت عزّت و برادرش ولم کنن، چه بلایی سرمون می‌آد؟ کجا باید بریم؟ کارم رو هم اون برام جور کرده. اصلاً فکرشم نمی‌تونم بکنم. چرا باید این فکرا رو بکنم؟ همه چی خوبه که. چرا بیخودی دلشوره دارم.

پسر بزرگه هم که سال بعدش رفت سربازی و دیگه هم نیومد پیشمون بمونه، گاهی‌گداری سر می‌زنه. این هتل فکستنّی رستوران نداره که هرکی این جا می‌مونه باید بره بیرون غذا بخوره. فقط می‌مونه صبحانه‌ای که محمودآبی می‌آره. بیچاره برا من همیشه کنار می‌ذاره که بی‌صبحانه نمونم. نمی‌دونم بچّه‌ها چی می‌خورن و چی کار می‌کنن. از وقتی زندگی‌مو این عزّت لعنتی عوض کرد، دیگه هیچی برام مهم نیس. برا خودشون می‌رن مدرسه و برمی‌گردن و کوچیکه هم پیش منه و با من غذا می‌خوره. دنیزم صب زود می‌ره و شب ساعت شیش برمی‌گرده حتماً غذاشو سر کارش می‌خوره. شبا با بچّه‌ها می‌رن بیرون و یه‌چیزی می‌خورن. منم که شیر می‌خورم! می‌گن برا پوست خوبه! اینقد با عزّت و باقی مشتریام ناهار می‌خورم، که دیگه جا ندارم. دیروزی دیدم که دخترم داره با یکی از این زنا حرف می‌زنه و براش وضع مدرسه‌های این جا رو می‌گه که سال دیگه باید بره دبیرستان و ممکنه نتونه. به خاطر شهریه‌اش. خوشم نیومد. صداش کردم و فرستادمش دنبال نخود سیاه. خیلی فضولن، حالا می‌خوان کاری کنن که دختره رو با من بد کنن. چی کار به کار بچّه‌های من دارین. حتماً می‌خوان تو گوشش بخونن که من بدکاره‌ام. لابد می‌خوان بگن که ما پول مدرسه‌تو می‌دیم. می‌خوان اونو به طرف خودشون بکشن عجیبه! خودشون ها! اگه یه کلمه با بچّه‌هاشون بخوام حرف بزنم، می‌خوان چشامو از کاسه درآرن. خوب خیال می‌کنن اخلاقشون خراب می‌شه! ها ها. اخلاق! از کجا می‌آد اون؟

امشب تولّد یکی از پسراس. از دیروز تا حالا همۀ زنا مشغولن. می‌خوان تو لابی جشن بگیرن. وقتی همه‌شون با هم لابی رو تزیین کردن و امروزم شیرینی و میوه چیدن، خیلی خوشم اومد. پسره که کس و کارش این‌جا نیستن، اینا این جوری بهش یه‌حالی می‌دن. نه واقعاً خوشم اومد. ولی خنده دار بود که وقتی عادل‌پاشا شنید تولّد یه نفره، فوری سامسونیتشو ورداشت و به لابی رفت. اونا داشتن هنوز کار می‌کردن و عادل‌پاشا با انگلیسی شکسته بسته‌ای ازشون دربارۀ کادو پرسید. گفتن که هنوز نخریدن و بعداً می‌خوان برن بیرون و ببینن چی گیرشون می‌آد. خیلی هم تعجّب کردن از این سؤالش! که یک‌دفعه عادل‌پاشا درِ کیف سامسونیتشو باز کرد و برق جواهرات بدلی و ساعت‌ها و فندک‌های مختلف چشم زنارو خیره کرد! بعضی‌هاشونم دستشونو رو قلبشون گذاشتن، انگار داشتن پس می‌افتادن. بعدم در گوشی با هم دوتایی و سه‌تایی حرف زدن و خندیدن و خنده آن‌قدر شدید بود که از چشاشون آب سرازیر شده بود!

چرا می‌خندین، خانما! چیزی شده؟ جوابشو ندادن و فندک و انگشتری ازش خریدن و به اتاقاشون رفتن…

عادل‌پاشا با ابروهای بالارفته امّا خوشحال از فروش به‌موقع، بساطشو جم کرد و سامسونیت به‌دست، کلاه شاپوشو گذاشت سرش و با وقار از هتل رفت بیرون دنبال کاسبیش! خیلی دلم می‌خواست بدونم زنا به چی خندیدن! رفتم پیش محمودآبی و چای گرفتم. تو فکر این که چرا خندیدن! شاید قیافۀ غلط اندازش اونارو به این فکر انداخته بود که کاره‌ایه! نمی‌دونن که با این پَک‌و پُزش، نون نداره بخوره. نمی‌دونن که شبا تو شیشۀ شیر می‌شاشه. اگه می‌دونسن دیگه شیر شیشه‌ای نمی‌خریدن. هه هه. اگه عزّت‌بِی دلش براش نسوخته بود و اتاقو ارزون بهش اجاره نداده بود، باید تو کوچه و خیابون می‌خوابید. خوب. تو جوونیش خیلی کارا کرده که نباید می‌کرده، حالا مفلسه و با یه‌سری جواهرات بدلی تو سامسونیتش صب تا شب باید تو کوچه‌ها دنبال مشتری بگرده. امّا اینا مگه خودشون کیَن و از کجا میان؟ مگه فقیر بیچاره تو مملکتشون ندارن؟ مگه خودشون زنای خراب و هتل‌های ارزون که هر بدبختی توش می‌چَپه ندارن؟ چرا از هر چیزی تعجّب می‌کنن و ابرو بالا می‌دن و بعدش هم می‌خندن و مسخره می‌کنن؟ آره امشب تولّد اون پسره است، اون پسره کوتاهه که تو برنامۀ رقص عزّت‌بِی قرای آن‌چنانی می‌ده!!

امشب دیگه خودشو حتماً با قر و قنبیل می‌کشه مگه نه محمودآبی؟ و قهقهه‌ای سر دادم که سرهای زن‌ها را به هم نزدیک کرد حالا حتماً شروع می‌کنن پشت سرم دری بری گفتن و لغز خوندن. بگن، فرقیم نداره. نمی‌دونم چی می‌خواد بشه ولی دلم یه جورایی برا امشب شور می‌زنه! بی‌خودی. نیم ساعت دیگه طلعت می‌آد پیشم و ازش می‌پرسم که برنامۀ امشب چیه. لابی تر و تمیز شده و برق می‌زنه. تمام در و دیوارو با کاغذا و چراغای رنگی تزیین کردن. مخصوصاً سقفش خیلی قشنگ شده! تمام سقفو با گلای مصنوعی رنگ‌وارنگ و چراغ‌های کوچولوی رنگی که هی روشن و خاموش می‌شن پر کردن و گذاشتن که یه‌خورده هم آویزون باشن. خیلی خوشگل شده! تماشاییه! قراره از ساعت شیش اون‌جا جمع بشن. خوب منم میرم. دعوت نشدم، ولی منم یکی از هتلیا هستم دیگه. لابی رو که نخریدن. همه می‌تونن برن و اون جا بشینن! بچّه‌ها رو با دنیز فرستادم دِه که آخر هفته اون‌جا باشن. آخه پدر و مادرِ دنیز هنوز اون‌جان. عروسی که کردیم اومدیم شهر و فکر می‌کردیم به چه چیزهایی می‌خوایم برسیم. نمی‌دونستیم که چی‌ها در انتظارمونه؟ با این همه بدبیاری بازم برنگشتیم و موندنی شدیم. حالا که اگه دنیز خودشو بکشه برنمی‌گردم. حالا دیگه من اون فسون قبلی نیستم که، یه‌خانم معروفم و نشمۀ ثابت دو نفر. حرفشو بزنم خون راه می‌افته! ولی قبل از اومدن به این هتل کوفتی، شاید اگه برمی‌گشتیم دیگه مجبور نبودم که تو بغل این و اون بیافتم. گاهی‌گداری به پدر و مادرش سر می‌زنیم. این دفعه من از زیرش در رفتم. فردا مشتری گردن کلفتی دارم. بهتره این‌جا نباشن. نمی‌دونم چرا بی‌خودی دلم شور می‌زنه. خیلی عجیبه! باید آماده شم.

طلعت که می‌آد، آماده‌ام و لباس توری مشکیمو پوشیدم و هفت قلم آرایش کردم.

خیلی به خودت رسیدی! مگه چه خبره؟ و دستمو می‌گیره و می‌کشه طرف تخت. دستشو پس می‌زنم. نه، نه آرایشم خراب می‌شه.

چی؟ آرایشتو مگه برا من نکردی، ها و به زور هُلم می‌ده و پرتم می‌کنه تو تخت. وقتی کارش تموم می‌شه، مجبور می‌شم که دوباره خودمو درست کنم.

وای دیر شد. نمی‌تونستی جلو خودتو بگیری. یه دفعه اقلاً. اوقاتم تلخ شده و یادم می‌ره سؤال کنم و بگم که دلشوره دارم.

به ساعت نگاهی می‌اندازم از شیش و نیمم گذشته. طلعت رو به حال خودش ول می‌کنم و می‌رم لابی. شلوغه و همه مشغول بزن و برقص!

عزّت‌بِی پشت میزی نشسته و مشغول نوشیدن و تماشای رقصندگان. چشمم به متین‌بِی می‌افته که در حال رقص با یکی از زنای تنهاس. اُه اینم می‌تونه قر بده! فکرشو نمی‌کردم! یادم می‌افته به اولین روزی که دیده بودمش. تو لابی نشسته بودیم. دو سال پیش بود. آمد با یک چمدان کوچک و اتاقی خواست. طلعت پشت میز رِسِپشن نشسته بود و از او سؤال‌هایی کرد و پرسید: تا کی می‌خواهید بمانید و جواب شنید که فعلاً نمی‌داند. گفته بود که نویسنده است و در شهرهای مختلف زندگی می‌کند. مرد بی‌سر و صدایی بود. گوشه‌ای می‌نشست و به جایی خیره می‌شد و می‌نوشت. عزّت بعدها وقتی متین‌بِی تصمیم گرفت که مدّت طولانی‌تری بماند، به او تخفیف داده بود. چون با داشتن او در هتل کلّی برای همه افاده می‌آمد که یک نویسنده در هتلش است. حالا او، متین هم دارد می‌رقصد!

عزّت منو می‌بینه و اشاره می‌کنه که برم پیشش. دستمو می‌گیره و بدون رودرواسی می‌نشونتم تو بغلش. خوشبختانه زنا مشغول خودشون و بزن و برقصشونن و نمی‌بینن. از بغلش بلن می‌شم و رو صندلی بغلیش می‌شینم. دستش با استکان راکی می‌آد جلو دماغم و امشب نه نمی‌شه گفت…

هِی فِسون، بعدِ جشن می‌آم پیشت. امشب نوبت خودمه.

در جوابش قهقهه‌ای می‌زنم! به جز آن چه کار می‌توانم بکنم؟ استکان رو می‌گیرم و می‌رم بالا….

دستش این بار با تکّه‌ای کباب جلو می‌آد و آن را در دهانم می‌گذارد. خوشم نمی‌آید، شور است ولی به زور قورتش می‌دهم. “امشب فرق می‌کنه، گورِ بابای پوستِ خوب و چاقی…”

دوّمین استکان همه چیز را رنگارنگ و زیبا می‌کند و آهنگ‌هایی که پخش می‌شود، به وجدم می‌آورد و سر جا به تکان خوردنم می‌اندازد.

هی فِسون خانم، قربون قِرِت برم، بیا سوّمی‌رم بخور که خیلی داری ماه می‌شی. و استکان دیگری و تکّه‌ای خیارشور بر رویش…

 

داغ شده‌ام و دوست دارم برقصم که متین‌بِی کاست دیگری را به محمود می‌دهد و خواهش می‌کند که آن را بگذارد. درِ گوش پسرکوتاهه هم ‌چیزهایی می‌گوید و او سرش را به تصدیق تُند تُند تکان می‌دهد. آهنگی عجیب و ناآشنا شروع می‌شود! همه عقب می‌روند و جا را برای متین‌بِی که حالا دو شمع روشن را از روی میزی برداشته است، خالی می‌کنند. او شمع در دست شروع می‌کند به حرکاتی موزون و رقصی لطیف. دهنم باز مانده و نگاه می‌کنم. چطور ممکن است که متین‌بِیِ آرام و ساده بتواند چنین کاری بکند! جماعت دورش حلقه زده‌اند و شگفت‌زده تماشایش می‌کنند! حرکاتش آن‌قدر جذّاب است که زمان را فراموش می‌کنیم و مات و مبهوت، چشم به او دوخته‌ایم. آهنگ که تمام می‌شود همه‌مان همین‌طور بی‌حرکت مانده‌ایم. فقط وقتی که لبخند بر لب جلومان خم می‌شود، آن‌وقت است که دهان همه به تعریف و تمجید باز می‌شود و صدای دست زدن و سوت جوانان گوش‌ها را کر می‌کند. به عزّت‌بِی نگاهی می‌اندازم، مست و خراب است و چشم‌های ریزش، ریزتر شده. به نظر می‌رسد که او هم انتظارش را نداشته است!

“هِی فِسون، بیا ما هم برقصیم.” بعد دادی می‌زند و محمودآبی را صدا می‌کند و درِگوشی چیزی به او می‌گوید. محمود هنوز دنبال دستور رفته نرفته، می‌پرسد: “هِی، شال‌های زرقی برقیت کجان؟” منگ و مست از رقص متین و راکی‌های پی در پی، جواب می‌دهم که در اتاق است دیگر!! دوباره عربده‌اش که محمود را فرامی‌خواند. آن‌های دیگر در دنیای خودشان همراه موزیکی پر شور و حال، مشغول رقص و مطربی‌اند. پسر متولّد میان دایره‌ای از رقصندگان میدان‌داری می‌کند و رقص‌های مخصوص خودش را ارائه می‌دهد. دوباره در گوش محمود بینوا چیزی گفته می‌شود و پنج دقیقۀ بعد چهار پنج تا از شال‌هایم را در دست او که دوان به طرفمان می‌آید، می‌بینم! نگاه متعجّبم را به چشمان وقیح عزّت می‌دوزم و می‌گویم: چرا فرستادیش سر چیزای من؟ که صدایم در همهمۀ دیگران به گوشش نمی‌رسد و با لبخند کجی سرش را به گوشم می‌چسباند و بوی تند راکی و توتون را به صورتم می‌پاشد و می‌گوید: حالا می‌بینی کی بهتر می‌رقصه….!!!

رقصندگان ول کن نیستند و صدای موزیک یک لحظه قطع نمی‌شود. آهنگ‌ها داغ، کلّه‌ها هم از ساعت‌ها نوشیدن داغ داغ است. دلم بدجوری شور می‌زند. هر چند که خودم هم نیمه مستم! شاید هم برای راکی‌هایی است که بر معدۀ خالیم ریخته‌ام. نگاهی به میز غذا می‌اندازم. تقریباً چیزی به‌جای نمانده است. وقتی که آمده بودم پر بود از غذاهای رنگین و اشتهاآور. کاش همان موقع خورده بودم. در همین فکرهایم که: عربدۀ عزّت‌بِی چرتم را پاره می‌کند! باز چه می‌خواهد؟ محمود را خواسته است. دوباره چیزی به او می‌گوید که وقتی انجامش می‌دهد، عدّه‌ای دست بر هوا و بر کمر یکدیگر آچمز شده، برجای می‌مانند! ضبط خاموش شده و نوار می‌خواهد عوض شود. صدای غرّو لند جماعت رقصنده به گوش می‌رسد. حق دارند جشن آن‌هاست. مستی از سرم پر می‌کشد و می‌رود و جایش را به ترس و دلشوره‌ای می‌دهد. دست چاق و پر مویش را می‌گیرم: “چه کارشان داری عزّت جان، بذار خوشی کنن.” با خشمی مستانه می‌گوید: “این هتل منه و هرکار که من می‌گم باید انجام بشه.” و با گفتنش غبغب چاقش به لرزه می‌افتد.

کم‌کم حضّار حتّی آن‌هایی که نمی‌رقصیدند، داشتند متوجّه می‌شدند که خبری شده و دو به دو و چند نفری مشغول پچ‌پچ می‌شوند. رنگ و رویشان نشان می‌دهد که عصبانی و دلخورند. عزّت دستم را می‌گیرد و از جا بلندم می‌کند و مستانه در گوشم زمزمه می‌کند که حالا رقص واقعی را خواهند دید. شالی را بر کمر خودش و شالی هم بر باسن من می‌بندد و شالی را مانند روبنده‌ای بر صورت‌مان می‌نهد و در پشت سرمان گره می‌زند و اشاره‌ای به محمود آبی می‌کند تا ضبط را روشن کند. مدعوّین از دیدن قیافۀ عجیبش به خنده افتاده‌اند و وقتی که با موزیک عربی شروع به رقص می‌کند و با عشوه به من می‌رساند که باید برقصم، دیگر نزدیک است که از زور خنده بر روی زمین ولو شوند. ولی او بدون توجّه مشغول قر دادن و دلبری و طنّازی همراه با رقص آن‌چنانی عربی است و من هم که سر جا ایستاده تلوتلو می‌خورم و قلبم نزدیک است بایستد و دلشوره بر جانم بیداد می‌کند.

در گوشه‌ای چند جوان همراه با پسری که تولّدش را جشن گرفته‌اند، خشمگین و بی‌رنگ و رو ایستاده‌اند و به ما نگاه می‌کنند. نگرانم امّا لبخند احمقانه‌ای بر لب دارم و نمی‌دانم که چه باید بکنم. حالا طلعت هم به ما پیوسته و شال من را که بر زمین افتاده بوده، برداشته و دور خود می‌چرخاند و می‌رقصد و چند نفر از کارمندان هتل را هم با اشاره به رقص دعوت می‌کند. جمع جوانان شروع به دست زدن و خواندن می‌کنند که ما نمی‌فهمیم چه می‌گویند. امّا آن‌های دیگر که حالا بیشتر به خنده افتاده‌اند به جوانان می‌پیوندند. از طرز خواندن و چهره‌هاشان مشخّص است که دارند مسخره‌بازی درمی‌آورند. محیط مغشوش است. از یک طرف موزیک در آخرین درجۀ ضبط صوت و از طرف دیگر افراد خشمگین که دارند شعاری را فریاد می‌زنند و دست و سوت و همهمه و… عربدۀ عزّت که:

Everybody shut up! here is my hotel. you shit peopel!

متین با رنگ و روی پریده خودش را کنار کشیده، می‌خواهم که برای گرفتن کمک به طرفش بروم امّا پاهایم انگار که به زمین چسبیده باشد. نمی‌توانم تکان بخورم. شال در دست به صحنه خیره مانده‌ام و…

و در یک آن با چشمان تار شده از مستی و ترس و کلافه از هوای کثیف و مِهی پر از دود سیگار و بوی عطر زن‌ها و هیجان و خشم آدم‌ها و بوهای سرگیجه‌آورشان، می‌بینم که گروه جوانان به طرف عزّت و طلعت و دیگرانِ رقصنده هجوم می‌آورند و با آن‌ها گلاویز می‌شوند و مشت‌ها و لگدهاست که بر سر و روی هم می‌بارند و می‌بینم و به‌هوش می‌آیم. می‌بینم و برق چاقوها را که نمی‌دانم ناگهان از کجا سر درآورده‌اند را می‌بینم و جیغ زن‌ها را می‌شنوم و نعرۀ خفۀ مردان را و بالا و پایین رفتن چاقوها و خون و افتادن آن‌ها بر زمین را و خون و پرت کردن زن‌ها خودشان را بر روی آن‌هایی که بر زمین افتاده‌اند و جیغ و فریاد و نعره و تلفن و محمودآبی و زن‌ها و من که شال در دست میخکوب مانده‌ام و….. و سه بدن خون‌آلود که بر زمین لابی افتاده‌اند و افراد که بر سر و روی خود می‌کوبند و من که چون صاعقه‌زدگان قدرت تکان خوردن ندارم و چشمانم که در چشم‌خانه به اجسادی خون‌آلود خیره مانده؛ به عزّت، طلعت، پسرکوتاهه که تولّدش بوده که …

که دراز به دراز افتاده‌اند و چشم بر چراغانی و تزیینات سقف لابی هتل دوخته‌اند.

 

ژانویه ۲۰۱۲

[۱] خطابِ مرسوم در ترکیه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *