آغوش باز عشق…/ سه شعر از/ ناصر پیمان

آغوشِ بازِ عشق

 

دیوانه­وار عاشق

با پیکری که امشب

می­سوزد از تب،

به اشتیاقِ سوزانِ در برگرفتنت،

تا بیایی در رؤیاهایم شاید یکبار دیگر

آغوش می­گشایم.

 

بیرون، آن بالاها

بر فراز قله

میان لحظه­های خواب و بیداری،

ابرها

در سوزِ شبانه پاییزی قندیل بسته­اند

و دانه­های باران فرو می­چکند

درست مانند اشک­های من.

 

آغوشِ بازِ من

باز خالی­ست،

و تو می­گریزی

گاه به دور و گاه به نزدیک،

وَ نورِ سرخِ ساعت

و یکبار دیگر

چهار صبح بر گاهسنجش؛

بی حضور تو

تبدار وُ

باز خالی می­ماند

آغوشِ بازِ من.

 

واژه عشق

 

آن روز،

زیر پهندشتِ خاکستریِ آسمان زمستان

تنها،

در یک واژه پیدایت کردم.

شبانگاهان،

آوای موج و باد را نیوشیدم

وآنگاه،

در گرگ و میش صبح

از برای نیازِ واژگانِ زار

به زمزمه،

در گوشِ بلورهای برف خواندم؛

«ترا دوست می­دارم.»

 

بیرون از مرزهایت

  

اندوهزا بود هر پاره زندگانی

که گذشت و رفت.

 

در هر گام، پرتگاهی

خطری در کمین.

 

هر شب،

شب ملتهبِ بی­خوابی،

شبِ مصاف با دلشکستگی.

و هر روز

نفس­های بلندِ انتظار،

با گام­هایی مردد

به شوقِ ناپیدای راهت.

و اینهمه،

همراهِ دلشوره­ای دامنه­دار

و با احساس پیوسته گردشی دلپذیر

بر خیابان­های برفی خلوتت؛

آنجا که دیگر آرزویی نداری

و امید، باز همچنان زبانه می­کشد.

بیرون از مرزهایت،

آن شب­های دلهره و پر آشوب

تنها،

هنگامی به آخر می­آمدند

که اضطراب دنباله می­داشت

در روزهایش.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *