حلاج، مولانا، نیچە/ هادی محمدی

هادی محمدی از نویسندگان جوان کرد و ساکن فرانکفورت و از اعضاء «کارگاه شعر و قصه»است.

 
حلاج، مولانا، نیچە
 
هادی محمدی
 
 
بسیاری از نویسندگان بزرگ در زندگی خود چندین دورە را سپری کردەاند. کسی همچون گوتە، شاعر و نویسندەی آلمانی در مرحلە اول زندگی خود کە فکر و جهان­بینی­اش با ایدئولوژی دربار وایمار سازگار است، ضعیف ترین آثار خود، یعنی کتاب “دختر طبیعی” و “شهروند عمومی” را می­نویسد. اما در مرحلە دوم زندگی­اش کە جهان­بینی او با جهان­بینی جان جهان یعنی ناپلئون و اندیشەی انقلاب فرانسە گرە خوردە است، شاهکار خود، یعنی “فاوست” و “پاندورا” را می نویسد.
 
مولانا هم در زندگی ادبی خود چندین دورە داشتە است. در روایات آمدە کە مولانا، پیش از آنکە شمس تبریز را بشناسد، در شام تکیە و خانقاە و صدها شاگرد داشتە است. کتاب “فی مافیە” را نوشتە و همیشە مشغول تدریس فقە و الهیات بودە است. اما بە ناگاە شمس تبریز فرا می­رسد و در این هنگام در میان مولانا و شمس بحث و جدلی بوجود می­آید.
 
شمس از مولانا می­پرسد:
 
بە نظر تو شأن محمد والاتر است یا بایزید بسطامی؟
 
مولانا در پاسخ می­گوید: این چە حرفی­ست، خدا در قرآن می­فرماید من همە کائنات را بخاطر محمد خلق کرده­ام، در حالی کە بایزید یک انسان معمولی­ست.
 
شمس در جواب می­گوید: پس چرا محمد می­گوید: “ماعَرَفناک حقّ معرفتک“، یعنی ما هرگز تو را آنگونە کە شایستە بود نتوانستیم بشناسیم؛ ولی بایزید می­گوید: “سُبحانی، ما اعظَم شأنی!”، یعنی چقدر پاک و صافی­ام من، چقدر بزرگ و عظیم الشأنم من!
 
مولانا با شنیدن این سخن دگرگون و بی هوش می­شود. پس از این کە با کمک شاگردانش بە خود می­آید، دیگر آن انسان پیشین نیست، بە یک بارە تکیە و خانقاە را وا می­نهد و با شمس تبریز می رود. [دیوان شمس، مقدمە فروزانفر]
 
در یکی از شعرهای­ش چنین می گوید:
 
ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما
 
جوشی بنە در شور ما، تا می شود انگور ما!
 
                                    
 
مولانا از سخن شمس تبریزی صدای “انا الحق” حلاج و دولت منصور را می­شنود. و از این بە بعد است کە بهترین اشعارش، یا همان دیوان شمس را می­سراید: دنیایی پر احساس، پر از شور و شعف، وجد و سماع:
 
هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست
 
ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست
 
ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم
 
باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست
 
خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم
 
زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست
 
گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا
 
بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست
 
و اما
 
بخت جوان یار ما دادن جان کار ما
 
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست
 
همانطور کە می­بینیم مولانا با این همە شور و شعف و تکامل فکری کە از فلک و ملک می­گذرد، اما نمی­تواند از مرز دین و متافیزیک بگذرد و سرانجام محمد را قافل سالار و فخر جهان می خواند. دوستان اگر نمونە شعر دیگری را از مولانا سراغ دارند کە در آن مولانا توانستە باشد این مرز را بشکند، من خوشحال می­شوم کە ببینم. 
 
 
 
و اما از بایزید بسطامی و حلاج
 
طبق اسناد تاریخی بایزید در میان سال­های ١٣١- ٢٣۴ هجری زیستە است. عطار نیشابوری می گوید: پدر بزرگ بایزید زرتشتی بودە است. همچنین در تذکرهالاولیا از زبان خود بایزید می­گوید: “باید باغ و گلستان دو صد بهار و پائیز را سپری کند، تا شاید گلی چون من بڕوید”. و باز می گوید: سی سال آوارە بودم و دنبال خدا می­گشتم، تا سرانجام دیدم این اوست کە در پی من می گردد!”
 
در گفتەای کە از محمد آوردیم، انسان بندەای مهجور است کە حتی نمی­تواند خدا را هم بشناسد، اما در جهان­بینی بایزید انسان می­تواند خودش خدا بشود. البتە مفهوم “انسان خدا” ریشە در فرهنگ دورە ساسانی دارد و از مفهوم “بذەخشان” یا [خداشاهان] نشأت می­گیرد. و اما اندیشەی بایزید صد سال بعد از مرگ او در کاراکتر منصور حلاج (٢۴۴-٣٠٩) جنبەی پراکتیکی بەخود می گیرد.
 
بنا بە روایات تدکرە نویسان، حلاج بە مرتبەای از شعور و شیدایی می­رسد، کە بانگ “انا الحق” “من خدایم” را سر می­دهد. البتە باید توجە داشت کە این عبارت با فرهنگ و ترادیسیون زرتشتی پیوند عمیق دارد. بنا بە بعضی اسناد، پدر بزرگ حلاج هم زرتشتی بودە است. همچنین این شیوە تفکر در رهبران بزرگ “آیین یارسان” هم ادامە می­یابد بطوری کە بزرگترین رهبران یارسان خود را در مرتبەی خدایی می­بینند. بر اساس بعضی اسناد، بعد از زوال ساسانیان، حلاج اولین کسی بودە است کە می­خواستە آیین کهن را زندە سازد. در “دفتر سرانجام” هم حلاج شأن بسیار والایی دارد، شاید هم بە همین دلیل بودە کە خیلفە اسلامی مرعوب گشتە و حکم قتل او را صادر کردە است. بطوری کە بە وحشیانەترین شیوە او را کشتەاند. این موردی­ست کە تاکنون مورد توجە پژوهشگران قرار نگرفتە و بیشتر سیمای حلاج را در فلسفە و عرفان اسلامی توصیف کردەاند.
 
همانطور کە اشارە شد، اندیشە و پراکتیک بایزید و حلاج ریشە در آیین و فرهنگ میترایی زرتشتی دارد. با کشتن حلاج نە کە پدیدەی حلاج و اندیشەی او بە پایان نرسید، بلکە بە چندین شیوەی اسطورەای، داستانی باز تولید و روایت شد. بخصوص این اندیشە دو صد سال بعد در “آیین یارسان” یک جنبش بزرگ فکری، سیاسی مینوی بوجود آورد. رهبران “آیین یارسان” از “پیر شاە خڤەشین” تا “سلطان سهاک” با کوشش ژرف فکری-­ پراکتیکی، آیین و فرهنگی را زندە ساختند کە در آن انسان می­تواند بە مرتبەی خدایی برسد. شایان توجە است کە موسیقی و بخصوص ساز تنبور در این آیین نقش و جایگاهی بسی والا دارد.
 
همین مبنای فکری فرهنگی­ست کە مولانا و همچنین نیچە را شیفتە می­سازد، بطوری کە نیچە شاهکار ادبی و فلسفی خود را از زبان زرتشت می­سراید و در ان مفهوم “فرا انسان” یا “انسان خدا” را می­آفریند. نیچە، زرتشت خود را “فرا انسان” می­نامد و در کتاب زرتشت می­گوید: “من چطور می­توانم بپذیرم کە خدایی وجود داشتە باشد و آن من نباشم!
 
و همانطور کە بایزید می­گفت: “باید باغ و گلستان دو صد بهار و پائیز را سپری کند، تا شاید گلی چون من بڕوید”، نیچە هم در کتاب “اکو هومو” می­گوید: باید مردم آلمان دو صد سال هنر و زیبایی شناسی بیاموزند تا بفهمند کە من کیستم، و این هم محال است!
 
آنچە این ایدە و اندیشەهای والا را حفظ و ترویج می­کند، همانا شعر و ادبیات است. مولانا با شناخت شمس بە مرحلەای می­رسد کە در آن بە دنیای اندیشەی بایزید و حلاج بسیار نزدیک می شود، یعنی اگر چە با وجد و شور و شیدایی شعلەای رقصان و خندان می­شود، اما نمی­تواند مرز معاد و متافیزیک را درنوردد. مولانا در این مرحلە با نوشتن دیوان شمس، فرهنگ شادی و رقص و نوعی دیالکتیک عرفانی را بسط و گسترش می­دهد.
 
همانطور کە شمس تبریز با استناد بە سخنی از بایزید بسطامی، فلسفەی اسلامی را منحل می سازد، کار اساسی نیچە هم این است کە با خلق کردن “فرا انسان”، فرهنگ دنیاگریز و اخلاق عجز و لابەی مسیحی را منحل می­سازد. اما کار سترگ نیچە بسی عظیم­تر است. او سراسر ساختار دین، متافیزیک و ارزش­های سنتی را واژگون می­سازد. در آثار او نیز وجد و شادی و رقص و موسیقی جایگاە بس والایی دارد. انسان فرا مدرن می­تواند با شناختن جهان­بینی نیچەای، از ترس دین و دوزخ و اخلاق مسیحی ڕهایی یابد و با رقص و آواز بە سوی فرا انسان پر بگشاید.
 
فرهنگ انسانی ساختاری یونیورسال بوجود می­آورد: اندیشەی میترایی – زرتشتی، بایزید بسطامی را می­آفریند، اندیشەی بایزید دل حلاج را شعلەور می­سازد. قدرت جهنمی خلیفە حلاج را مصلوب می­سازد، اما اندیشە حلاج در فرهنگ و آثار هنری مرزها را درمی­نوردد…
 
 بیا ببینم چند مردە حلاجی!
 
 
منابع:
 
دیوان شمس
 
تذکرە الاولیا، عطار نیشاپوری
 
دفتر سرانجام
 
چنین گفت زرتشت، فریدریک نیچە
 
اینک انسان، ف. نیچە

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *