دو شعر از/ عیدی نعمتی

Spread the love
دو شعر از عیدی نعمتی
در گلویم
چند آواز خاکستر شوم
در چشمم
چند چراغ  خاموش
من از ارتفاع زخم
به عاطفه ی دست تو می رسم
باران
رد نمک را از زخم های کهنه می شوید
کمی پیش تر بیا
 فهم رویا از حضور تو آغاز می شود
کمی پیشتر بیا
شب روشن می شود!
 
(۲)
 
برج ایفل
گم شده بود
همه چیز را مه خورده بود
ما از قطارزمان پیاده شدیم
تو بغلی از نرگس شیرازهمراه داشتی
من بقچه ی خاطره ها را
سر در پی ی تو
سر در پی ی بوی نرگس ها
کجای زمان پیاده شده بودیم
که چشم ، چشم را نمی دید
تنها صدا وُ بوی نرگس ها
حضور بودن بود
و کسی از فراز زمان گم شده می خواند
که صداش از جنس آتش بود:
«بر خیز ای داغ لعنت خورده»
گفتم:
– شاید  ما در مه گم شده ایم
گفتی:
-رد صدا را بگیر بیا
به آن تپه موعود که رسیدیم
تو خاطره ها را به باد بده
من نرگس ها را
همه جا روشن خواهد شد
تپه کمونارد ها می درخشد !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *