« سالخوردگان با مرده هاشان زندگی می کنند و تبعیدیان با گذشته هاشان »/ نقدی بر رمان بچه های اعماق/ ابراهیم مکلا

« سالخوردگان با مرده هاشان زندگی می کنند و تبعیدیان با گذشته هاشان »

 زنده یاد ابراهیم مُکلا، زبان شناس، مترجم، منتقد و ویراستارِ، نقدی بر رمان “بچه های اعماق” دارد، که می خوانید. یاداش گرامی باد!

توضیح: من در بازبینی این کتاب بیشتر نظر بر فرم کار دارم تا پیام و محتوای آن. نقد تحلیلی این اثر، از آن منظر، در صلاحیت جامعه شناسان و بویژه جامعه شناسان سیاسی است و جا دارد که توسط ایشان سنجیده شود. اظهار نظر من، اگر بناچار پیش آید، نباید ملاک داوری خواننده باشد.

 

بچه های اعماق را اگر، با توجه به پیرنگ و ساخت و بافت اش، رمان بنامیم و رمان بدانیم، رمانی است ناتورآلیستی که در ادبیات داستانی ما در صد سال گذشته نمونه های بسیار اندک شمار دارد. رد پای این ژانر داستانی را در آثار هدایت و بویژه چوبک می توان یافت. در این ژانر از رمان که تکیه بر نکبت و تبه کاری ناگزیر انسان دارد، آدمی بخشی از طبیعتی است که حیوانات هم بخش بزرگتر و گونه گونه تری از آن هستند. به بیان دیگر، انسان نیز که حیوان است – گیرم ناطق، اجتماعی یا ابزارساز و غیر آن- بیشتر بر اساس غرایز یا نمودهای حیوانی خود عمل می کند، نه عقل و احساس خود. افزون بر آن، پیروزی یا شکست او یا خوشبختی و بدبختی او تنها و تنها حاصل محیط اجتماعی اوست و غرایزی که با زاده شدن به ارث می برد – از جمله گرسنگی، تشنگی، شهوت و… در این گونه از داستان، نویسنده همان کاری را می کند که نویسندهٔ واقعگرا یا رﺋﺍلیست انجام می دهد، یعنی دوربینی به دست می گیرد و عین صحنه ها را پیش روی خواننده می گذارد و ماجرا را چنانچه بوده شرح می دهد و به خیالپردازی نمی پردازد، و احساسات یا خواست و آرزوی خود را در آن وارد نمی کند. تفاوت عمده بین این دو آن است که نویسندهٔ واقعگرا به عمد و قصد دنبال حوادث یا صحنه های زشت و کثیف و دلخراش و نکبت بار و پُرفلاکت نیست، ولی نویسندهٔ ناتورالیست درست برعکس عمل می کند و تنها زشتی و کثافت و فقر و فلاکتی را رقم می زند که بی گمان نتیجهٔ غرایز، شرایط خانوادگی و محیط اجتماعی شخصیتهای رمان اوست. دیگر این که نویسندهٔ ناتورالیست هرگز در کار خود درس اخلاق نمی دهد و یکی از لطیف ترین مظاهر تن و جان آدمی را که “عشق” است چیزی جز غریزه برای رفع عطش جنسی نمی داند. در این هر دو ژانر مفاهیم و معناها لخت و عریان اند، و آنچه از دهان شخصیت های داستان با میانجیگری نویسنده بیرون می آید جز اولین و صریح ترین معنای آن، معنا ومفهوم دیگری ندارد. و می دانیم که در دیگر گونه های ادبی،   به ویژه در شعر، “معنا” می تواند چند لایه یا پیچ درپیچ و هذلولی باشد، و برای درک دقیق آن خواننده باید از ساحت ها و دالانها و لایه های زیرین زبان، فرهنگ، و جامعه گذر کند.

بچه های اعماق را اما بسختی می توان “رمان” برِشمرد. چرایی آن را پیش از این دیگران گفته یا نوشته- اند، از جمله آقای مسعود کدخدایی در مقاله ای با نام “خاطره نویسی در رمان”۱ و من اینجا تنها به برشمردن یکی دو نکته در باب ویژگی های رمان اشاره می کنم و از این بحث درازدامن در می گذرم:

“حس مکان” و “حس زمان” در هر رمانی اهمیت فراوان دارد. با مکان است که هر یک از شخصیت -های رمان دارای هویتی خاص خود می شود و دلبسته به جایی که در حضر به نگهداری از آن می کوشد و در سفر یا تبعید به یادش می نالد و برای حفظ خاطراتی که از آن دارد در تلاش و تکاپوست تا، بنا به گفتهٔ اسماعیل خویی، “میهنکی” در غربت برای خود بسازد. شمار داستانها یا رمان های خوب فارسی که خواننده در آنها مکان هر حادثه را چنان حس می کند که گویی خودش در دل آن حادثه زیسته است، کم نیست. سووشون زنده یاد سیمین دانشور از بهترین نمونه هاست و نیز خیلی از کارهای ابراهیم گلستان. “زمان” اما عمده ترین عنصر از عناصر سازای هر رمان است. در روشن کردن این معنا باید گفت که زمان تاریخی یا زمان کرانمند یا تقویمی، زمان معمول در رمان نیست. زمان رمان، زمانی در نازمانی و بیشتر رها از قید سال و ماه و… است. این گونه زمان، زمانی بالقوه است و می تواند دیروز و امروز و فردا باشد: صد سال پیش که نویسنده در این جهان نبوده یا صد سال بعد در یک رمان خیالی. اما در ساختار کاری که شبه رمان است، برشها یا پرشهای زمانی همزمان و همراه با تجربهٔ نویسندهٔ بوده حکایت از یک امر واقع در گذشته و حال دارند و بیشتر به گزارش می مانند. و امروزه، درعصر دیجیتال، چه گزارش های دقیق و گویا و تکان دهنده ای که شبانه روز از رویدادهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی در شاهراه اطلاعاتی می بینیم و می شنویم و می خوانیم. رمان اما بازآفرینی واقعیت است، آنچنان که نویسنده، در مقام یک معمار هنرمند، پیرنگی بریزد و بر محور آن پیرنگ ۲، از واقعیتی که شنیده، خوانده، یا شاهد بوده و یا تجربه ای که خود داشته و سخت در یاد و خاطرش نشسته است داستانی بیافریند که هم آن واقعیت یا تجربه هست و هم نیست. وی در این کار به یک اتفاق یا امر به ظاهر ساده ابعادی تازه می بخشد که پیچیده و پرسش برانگیزند. در این پروسه، یعنی در پیچ و خمهای داستان و بافت و ساخت آن است که کنجکاوی خواننده انگیخته می شود و به دنبال چند و چون و چرایی آن حادثه در ابعاد و آفاقی گسترده تر از ابعاد محلی و محدود به یک شخص یا یک محله می گردد، و از معنای برهنه و اول واقعه به معنی یا معانی ژرفتری می رسد. به بیان دیگر، در یک رمان خوب معنا یا پیام یک حادثه و پیامدهای آن از قالب تنگ زمان معین ومکان معین فراتر رفته بسا که جهانی می شوند و به کهکشانی از زمان و مکان می پیوندند. در توضیح این نکته، و برای نمونه، می توان گفت که در بچه های اعماق سخن گفتن از پسری که در ازای مبلغی ناچیز “مدفوع انسان” را می خورد فقط گزارشی عریان و صد البته تلخ و جگرخراش است که ﻤﺗﺄسفانه فقط در حد گزارش باقی می ماند. بازآفرینی این واقعیت در زمینهٔ محیط اجتماعی و چند وچون زندگی این فرد که طبعا با دیگر حوادث و تحولاتی در سالهای بعد از این دوره از زندگی او درآمیخته و اشارات و کنایاتی که دلالت بر فقر او دارند و تلاش منجر به کام یا ناکامی او، در ساخت و بافتی فرای چارچوب تنگ و بستهٔ گزارش، این سوژه را از مرتبهٔ گزارش به سطح قصه می رساند، و از پیرنگی که جز چند خط ساده یا طرح و شمایی بیش نیست بنایی سودمند و ای بسا شکوهمند می سازد. (پانویس پایانی مقاله در شرح همین معناست)*. به بیان دیگر، گذر از گزارش که عکسی یک بُعدی است و نقب زدن به زیرساختهای فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، و حتی زبانی در زمان ها و مکان های مختلف است که می تواند آن گزارش را، به یُمن مهارت نویسنده در ابلاغ پیام یا محتوی در ساخت و بافتی داستانی، از سطح محلی و ملی به سطح جهانی برساند. زیرا همین گزارش به ظاهر تک بُعدی و ساده نما دارای ابعادی است که اگر نویسنده به آنها نقب می زد دست کم داستان کوتاهی دربارهٔ آن پسر داشتیم. و اگر نویسنده رویدادهایی را که در فضای بچه های اعماق شاهد بوده است در همان زمان و مکان و در ارتباط با پیرنگ و شخصیت محوری روایت تلخ خود بسط می داد و زندگی آن پسر را، با زبانی که بس هوشمندانه در این کتاب به کار گرفته شده است، با زندگی همگنانی که با او بودند یا دیگرانی که زدوتر و پیشتر یا دورتر و دیرتر ازاو می زیستند گره می -زد، آنگاه ما رمانی داشتیم که در ادبیات فرنگ آن را “رمان اوباشان”٣ می نامند.

در بچه های اعماق اما، کسی که به “دانای کل” می ماند و هویتش در آغاز کار چندان روشن نیست و ما رفته رفته و به کمک نشانه ها و قراینی درمی یابیم که راوی همانا نویسنده است، خاطرات خود را از کودکی و نوجوانی و جوانی بازگو می کند و با پنهان کردن خودش می خواهد از یک روایت ساده در خط مستقیم زمان دوری کرده کارش را، با اندک پیچیدگی هایی در بافت وساخت اثر، به صورت “رمان” درآورد. اما از شگردها و گاه پیچیدگی ها وفرازو فرودها و حس زمان و مکانی که لازمهٔ یک رمان است خبری نیست، جز از یک شگرد قدیمی اما بس خوش به کار گرفته ای که “تداعی معانی” یا “یادایاد”(۴) اصطلاح شده و در مواردی نزدیک به “جریان سیال ذهن”۵ است.

پنهان بودن هویت راوی (مراد) یا یگانه نبودن او که در طول کار دوام دارد، کار خواننده را در فهم این که آنچه گفته می شود از زبان کیست کمی سخت می کند. گفتنی است اما که نویسنده یا راوی که در ۱۰۰ صفحهٔ نخست هم چهره می نماید و هم پرهیز می کند، سرانجام در اواخر کتاب در یک گفتگو با پدرش در غربت، بند را به آب می دهد: در این گفتگو، پدر، خطاب به او، می گوید:

” تو هم دست از این سوسیس وآبجو ور نمی داری پسر، می ترسم دفه ی دیگه که بیام بشنوم که این سوسیس و آبجوفروشی ام مال دکتر مسعود نقره کاره.” (ص ۴۳۲).

مشکل اینجاست اما که روشن بودن این نکته هم که روایت کتاب، ازاول تا آخر، از زبان نویسنده (دکتر نقره کار) است و آنچه هم که حرف او نیست نقل قولهای مستقیم یا مع الواسطه از زبان شخصیت ها است، چندان کمکی به خواننده برای درک این نکته نمی کند که آنچه می خواند اکنون از زبان کیست. زیرا شمار شخصیت های کتاب چندان زیاد است که در مواردی خواننده را سرگردان و پُرسان می کند که این گفته از کیست یا رابطه ها کدام اند. از این رو، اگر این راوی جایش را به “اول شخص” می داد، آن وقت ما با یک زندگینامهٔ خودنوشت درجه یک یا با کتاب خاطراتی خوب و پر از انبوهی از اطلاعات و آگاهی های جامعه شناختی روبرو بودیم. زندگینامه و نیز خاطرات برش نازکی از تاریخ است و تاریخ، بنا به اقتضای خود، گرده یا شمایی از رمان دارد. در چند دهه ی گذشته ما شاهد اندک شماری از زندگینامه های خودنوشت جالب و آموزنده بوده ایم، از جمله شرح زندگانی من، اثر ارزشمند عبدالله مستوفی، و در سالهای اخیر حدیث نفس حسن کامشاد، زندگینامه ی خودنوشت سیمین بهبهانی، و مقالهٔ مفصل زنده یاد دکتر عباس زریاب خویی تحت عنوان ” زندگانی من ” که در مجمموعه ای از مقالات فاضلانهٔ او در کتاب شط شیرین پُرشوکت در ۱۳۸۷ توسط انتشارات مروارید در تهران منتشر شده است.   در زمینهٔ خاطره نگاری اما شمار بیشتری کار درجه یک داشته ایم که ذکرفهرست کوتاهی از بهترین –هاشان هم در اینجا ممکن نیست چه رسد به درج نام و نشان همه ی آنها. با این همه، نمی توان نگفته گذاشت و گذشت و از خاطرات دکتر قاسم غنی، روزها در راه اثر زنده یاد شاهرخ مسکوب، در جستجوی صبح، خاطرات دُوجلدی عبد الرحیم جعفری، ناشر اثرگذار ایرانی و بنیانگذار انتشارات”امیرکبیر”، یاد نکرد. باری: شگرد نویسنده در این کتاب برای پیوند دادن زمان حال روایت با گذشته ای که به نحوی “نوستالژیک” با هستی او عجین شده است و شب و روزش را پُر می کند، همان طور که پیشتر گفتم، استفاده از تداعی است و این تداعی ها یا رفت و آمدهای ذهنی- زمانی همه جا در بندهایی با حروف سیاه مشخص شده اند و

کار خواننده را آسان کرده اند. برای نمونه: پسرک سیگارش که تمام می شود دوباره دخترک را در آغوش می گیرد. دخترک قهقهه می زند. انگاری پسرک قلقلکش می دهد. دو رهگذر از کنارشان می گذرند، بی انکه نگاهی به آنها بیندازند. (ص ۸۹)

پدر صندلی اش را می برد روی بالکن. ماشین زباله جمع کنی برای خالی کردن سطل های زباله می آید. زمین بازی بچه ها را مردی سوار بر ماشین جاروکن، جارو می کند. واسه آت و آشغالاشونم حساب – کتاب دارن. هر آشغالی یه جاآشغالی مخصوص. شیشه رنگیا یه جاآشغالی، شیشه سفیدا یه جاآشغالی، کاغذا یه جاآشغالی، بیل و چنگکی هم در کار نیست. جاروهاشونم ماشینی یه. اینا با فانتوم میرن پسر ما با شتر، فوقش با جماره.” (ص ۱۰۷)

همین پرش های پُرشتاب و خیال انگیز از اکنون به گذشته و از گذشته به اکنون در سرتاسر کتاب است که چون سریشم ساخت و بافت قصه مانند کتاب را محکم می کنند و خواننده را از آن سوی جهان، یعنی ایران، به سوی دیگر آن که غرب و تبعیدگاه نویسنده است می کشانند. در این رفت و برگشت ها و دست و پا زدن های نویسنده در گذشته و حال است که خواننده، از یک سو سرگردانی و “غم غربت” سنگین او را، علیرغم امن و عافیتی که در مقام علمی و ادبی خود به عنوان یک دکتر و نویسنده و محقق دارد، در عمق جان حس می کند، و از سوی دیگر ابعاد فجایعی را که بر نسل او و یکی دُو نسل پیش از او رفته است. اگر کسی بخواهد چکیدهٔ این کتاب و پیام پوشیده- پنهان آن را برای دیگری بازگو کند به سادگی می تواند گفت که:

بچه های اعماق گزارش تجربه های دو سه نسل سرگردان است که در حیات خود چند رویداد بزرگ تاریخی و سرنوشت ساز را پشت سر گذاشته ولی از هیچ یک، چنان که باید و شاید،عبرتی نگرفته و درسی نیاموخته است و گذشته برای آنها چراغ راه آینده نبوده است. این کتاب گزارش تلخی از نهضت ملی ایران و حکومت مردمی مردی است که برای دیگران در مبارزات ضد امپریالیستی سرمشق و ُاسوه شد و برای ما قهرمانی ناکام – مردی که سرنوشت حیات سیاسی او، و بنا براین حیات سیاسی ملتی که برای احقاق حق خود قیام کرده بود، به دست گروهی از همین بچه های اعماق رقم زده شد.این نکته را نویسنده در لا به لای کتاب و در اینجا و آنجا به روشنی نقش می زند و با ذکر شواهدی کمابیش نتیجه می- گیرد که جاهلان یا بچه های اعماق همیشه دنباله رو “قدرت” اند و تا جایی که بتوانند شریک آن. آنچه از این نظر و نتیجه گیری حاصل می شود این است که در نهضت ملی ایران و شکست آن، قیام خرداد ۱۳۴۲، و سرانجام انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ بچه های اعماق نقش اول داشته اند. تعمیم این نظر، اگر من درست فهمیده و درست بیان کرده باشم، جای بحث دارد و جایش اینجا نیست. در این رابطه، ساده و فشرده یادآور می شوم که نقش بورژوازی [بخوان بازار] را در هیچ انقلابی نباید نادیده گرفت. دربارهٔ کودتای مرداد ۳۲، می توان گفت که جاهلان یا بهتر بگویم “بزن بهادرها” و “لاتها”ی جنوب تهران نقش اول را بازی کردند، اما در انقلاب ۱۳۵۷، به هر صفت یا نامی بنامیدش، همهٔ طبقات و اقشار جامعه نقش و حضوری فعال داشتند، گرچه همه شریک قدرت نشدند، یعنی که یا نخواستند یا نتوانستند!

در سیر و سفرهایی که نویسنده از گذشته به حال و از حال به گذشته دارد، ماهرانه هر نماد و حادثه ای را، هرچند پیش پا افتاده و کوچک، به کار می گیرد. برای نمونه، دیدن یک مگس درشت نشسته بر پرده ای پاک در این سوی جهان او را به گذشته ای دور در آن سوی جهان می برد – جهانی که در آن شکار مگسهای درشت سبز و طلایی و فرو کردن چوب کبریت در مقعد آنها و پرواز دادنشان از بهترین، دلخواه ترین، مهم ترین و نیز دستیاب ترین بازیهای بچه هایی است که در محله های پست و فقیرنشین تهران زندگی کرده و می کنند – از جمله مرتضی. او یکی از شخصیت های کتاب و دیوانهٔ شکار مگس- های درشت است. روزی که بر و بچه های اعماق برای “تفریح” کمابیش هرروزهٔ خود به بیابان پُر از زباله و آلودگی رفته اند تا خود را با هرچه پیش آید، از جمله سگ و گربه و زنبور و مگس یا برداشتن کلاه از سر کچل مرد آشغال جمع کن، سرگرم کنند، مرتضی سخت در تلاش است تا یکی از آن مگسهای سبز و درشت را که معمولا روی مدفوع حیوان یا انسان می نشینند با دست شکار کند، اما ناکام می شود و اسباب خندهٔ دوستان! و اینجاست که اکبر و مراد وارد صحنه می شوند و هر یک از آنها، فرز و چالاک، مگسی سبز و بزرگ نشسته بر مدفوع انسان را شکار می کنند و توی چشم مرتضای بیچاره می- زنند تا او را از رو ببرند! و در صدر این صحنه است که راوی به درستی و تلخی می گوید:

“سالخوردگان با مرده هاشان زندگی می کنند و تبعیدیان با گذشته هاشان.”

آنچه در بچه های اعماق جای درنگ و ﺘﺄمل دارد ساخت یا “ساحت زبان” است که ساحتی خاص و سنجیده و ستودنی است. بحث شایسته در این باب، چندان که حق مطلب ادا شود، در گرو مقاله ای جداگانه است که در آن تاریخچهٔ ” زبان آرگو” (argot) و نقش بنیادینی که در گسترش زبانها و از آن میان زبان فارسی داشته است نموده شود.(۷)

جسته- گریخته شنیدم که بعضی از “فضلا” و ناقدان ادیب (یعنی با ادب!)، پچ پچ کنان، زبان این کتاب را سست و گسیخته و دور از ” نزاکت ” دانسته اند. و من در اینجا به جرﭐت می گویم خوشا که چنین است و بهتر که چنین باشد. زیرا اگر چنین نبود ما به طرز مضحکی با ظرف و مظروفی روبرو بودیم

ناساز و ناهماهنگ، مثل “کله پاچه” در کاسه ی کریستال و خوردنش با قاشق و چنگال طلا روی فرش ابریشمین! زبان پاک و پالوده یا ادیبانه و سنگین هرگز درخور کاری چنین نیست. ۷

چند نکتهٔ دیگر:

* تصویرهایی که نویسنده از حالات و رفتار شخصیت های کتاب به دست می دهد و نیز وصفی که از صحنه ها می کند اغلب کوتاه ولی هماره روإن و گویاست و خواننده را با محیط و فضای روایت و شخصیت های ان آشنا می کند. برای مثال، وصفی که از مادر در صفحهٔ ۲۶ کتاب آمده و نتیجه گیری درست از آن وصف که تعهد خودخواستهٔ بیشتر مادران در خانواده های سنتی است: تعهد برای به عرصه رساندن فرزند یا فرزندان و با سواد کردن آنها به هر بهایی، یعنی کاری که در خانواده های فقیر بیشتر معمول بوده و هنوز هم هست. سخن ازمادری است که ” به جای امضا مهر و انگشت می زد اما به درس و مشق بچه ها بیش از پدر فکر می کرد. انگاری می خواست آنچه که آرزوهای مرده اش بود، در وجود بچه ها بارور شود. ”

* بچه های اعماق دایرﺓ المعارف کوچکی است از آداب و رسوم و سنت هایی که بعضا رو به نابودی دارند، و نیز سرگرمیها و بازیها و آوازهای جنوب شهر تهران که حتی نام برخی از آنها را نشنیده ایم و بسا که در زمان نگارش همین مقاله از یادها رفته باشند، مانند “سنگو زدم به شیشه” و “سنگو زدم به قیصری”، “هفت سنگ”، “خر خوابیده”، “چلتوپ” و…. این بازیها و سرگرمی ها در سراسر کتاب پراکنده اند و کاش شرح یا تعریفی از آنها در پایان کتاب می آمد برای ضبط در تاریخ و مطالعهٔ آنها که لابد بخش عمده ای از فولکلور یا ادبیات توده است. با نگاهی به صفحات ۲۰۲ و ۲۰۳ کتاب خواننده می- تواند به غنای کار آقای دکتر نقره کار در این زمینه آشنا شود. شاید مهم تر از آنها متل ها و مثل ها و مصطلحاتی است که در زبان مردم خرابه نشین و زاغه نشین و جنوب شهری با حفظ مفهوم خود سلاخی و مسخ زبانی شده اند. در زبان این مردم است که “مثل سیبی که از وسط نصف شده باشد” تبدیل می -شود به: “مث یه مسترا که وسطش تیغه کشیده باشن. “، و در وصف سر کسی که طاس یا بی مو است گفته می شود: ” مورچه رو سرش بُکسباد می کنه!”

حتی نام تنقلات و خوراکی ها، سلوک معلم و شاگرد، و چند و چون کار و کسب در محله یا محلات پایین شهر همه خواندنی و آموختنی است..

 

______________________________________________________

زیرنویس:

  1. http//www.radiozamaneh.com/78236

۲- پیرنگ یا بیرنگ در اصل واژه ای وام گرفته از بنایی و معماری است که به ساحت هنرهای تجسمی راه یافته است، و به معنی خط کشی معمار بر روی زمین برای پی افکندن بنایی است که می خواهند بسازند.

– ۳Picaresque novel

۴- Association of Ideas

۵- Stream of conscious                   ٣

۶- برای آگاهی بیشتر در این باره بازاندیشی زبان فارسی، اثر سخن شناس و زبانمدار بنام، داریوش آشوری را ببینید.

۷- برای آگاهی بیشتر از چند و چون زبان و زمان در رمان رجوع کنید به کتاب محمد رفیع محمودیان به نام نظریهٔ رمان و    ویژگیهای رمان فارسی، انتشارات فرزان، تهران ۱۳۸۲

 

* من نیز در کودکی شاهد فقر و گرسنگی جوانکی بودم که از سر درماندگی به چنین کار کثیف و چندش آوری تن در می- داد. بچه های محل بیشتر او را نه به نام بلکه به لقب پر از تحقیرش (ننه گدا)، خطاب می کردند. بیچاره عاشق سینما هم بود و گاه این کار را برای خرید بلیط سینما می کرد. اما به سینما نمی رفت، مگر در جمعه ها که یکی از سینماهای شهر دو فیلم و گاه تا سه فیلم را با یک بلیت نشان می داد. خدا می داند که در چنین جمعه هایی چه عشقی می کرد، و خوش خوشانش بود اگر یک پرده رقص سامیه جمال از یک فیلم عربی هم چاشنی فیلم های دیگر می شد. گاهگاه اگر پول بیشتری به دست می آورد آن را خرج خرید تکه های پاره شدهٔ فیلم های عربی و تارزان و لورل هاردی و چارلی چاپلین و کن مانیارد و جانی ویسمولر و باب هوپ و فرید الاطرش و دیگران می کرد. و همین عشق به سینما بود که سرانجام او را نخست به تابلوکشی سینما، یعنی گرداندن پلاکاردهای بزرگ با نقاشی گ. اجاقیان در خیابانها شهر کشاند و سپس به باز کردن دکانکی برای فروش تکه پاره های فیلمهایی که طی سالها جمع کرده بود و عکس تنی چند از هنرپیشه های زن ( مانند ریتا هیورث، ماریا مونتز، جین راسل، سامیه جمال، ) و بعضی خرت و پرتهای دیگر. در میان خرت و پرتهای خود یک آپارات شکسته – بسته و قراضه هم داشت که آن را به قیمت خوبی به من و زنده یاد برادر بزرگم فروخت. این آپارات با دست می چرخید و فیلم را به پرده می انداخت و تنها لامپ پشت لنزش برقی بود و همین برق کار دست ما داد: شبی که بلیت فروخته بودیم و برای افراد فامیل فیلم نشان می دادیم، چرخ دندنهٔ آپارات را، که برای نشان دان حرکت طبیعی و با سرعت خاص(۲۴ “فریم” در ثانیه؟) تنظیم شده بود، آن قدر آهسته چرخاندیم که لامپ برقی دستگاه، هم فیلم و هم آپارات را به آتش کشید و نزدیک بود فرش و سپس خانه هم آتش بگیرد که بزرگترها دستگاه شعله ور را با پتو پوشاندند و به حوض انداختند. ما با تند و تند کردن ریتم چرخش چرخ دنده های آپارات حرکت بازیکنان فیلم را تند یا کند می کردیم و همین حرکات ناموزون اسباب خندهٔ تماشاچیان می شد و بساط کار و کسب ما را گرم تر می کرد!

سال ها بعد، من آن جوانک دیروز را که اکنون اما مرد میانسال با پیری زودرس بود، در خیابان لاله زار تهران از دور دیدم و به جا آوردم. او نیز مرا دید و شناخت. هر دو به سوی یکدیگر شتافیتم و چاق سلامتی مبسوطی کردیم. لباس تمیزی به تن داشت و کراوات کهنه ای به گردن و کفش و پیراهنی نیمدار به پا و تن، و کلاهی گل و گشاد بر سر. در بچگی کچل شده بود و از همان زمان گر مانده بود. اما چه اهمیتی داشت گری چندش آورش در برابر شغل و مقام و منزلتی که امروز داشت در قیاس با گذشته ی تلخ و تاریکش؟ اکنون و اینجا، در پایتخت ایران، او آپاراتچی یکی از سینماهای مشهور تهران در خیابان لاله زار بود. زن و دو پسر داشت و به شغل و خانواده اش به حق می بالید. به شام در خانه اش دعوتم کرد که نپذیرفتم، ولی با اصرار مرا به سینمایی برد که آپاراتچی آن بود و باید فیلم را تا چند دقیقهٔ دیگر در آپارات می گذاشت و برای نمایش آماده می کرد. با غروری که بس طبیعی بود تُند و تُند حرف می زد و از خودش می گفت و این که:”ما در این سینما برای نشان دادن فیلم های بلند دوساعته سه آپارات داریم و من ﻣﺳﺋﻭﻝ هر سه هستم.” پرسیدم چرا و توضیح داد که اگر فقط با یک آپارات کار کنیم آپارات داغ می شود و فیلم آتش می گیرد و ممکن است سینما و مردم را خاکستر کند،” فیلم از بنزین هم بدتر است!” کاش این نکته را زمانی می دانست و به من و برادرم می گفت که آن آپارات قراضهٔ شکسته-بسته را به ما فروخت. گویی همین دیروز بود که آپارات خانگی ما، یعنی همان که از او خریده بودیم، داغ شد و آتش گرفت – آن هم درست وقتی که داشتیم، شاد و مغرور، برای افراد فامیل فیلم نشان می دادیم: لورل هاردی و یکی دو دقیقه “اخبار بریتیش موویتون”. فیلم های ما صامت بود و پس نمی دانم که اخبار با صدای چه کسی بود: استاد علامه مینوی؟ مسعود فرزاد؟ یا ابوالقاسم طاهری؟ باری، آنچه من در اینجا به عنوان یک خاطره نوشتم، بی گمان کمی بیش از یک خاطرهٔ مشابه در بچه های اعماق است و خمیرمایه ی کافی برای یک داستان کوتاه را دارد. اگر نویسنده ای زندگی این انسان را، که می تواند سرنمونی از این گونه انسانهای فلک زده باشد، بر اساس پیرنگ پررنگ آن (عن خوری) در چارچوبی که طرح آن در بالا آمده بپروراند، داستان کوتاه کمابیش جالبی خواهیم داشت. به بیان دیگر، زندگی “ننه گدا” در آنچه من نوشتم خلاصه نمی شود. برای نوشتن داستان او بر اساس پیرنگ یاد شده، باید به ژرف ساخت های آن پیرنگ نقب زد، باید به خواست ها و آرزوها و خواب و خیال های او و تصوراتی که از آینده ی خود دارد پرداخت. و این همه بخش بزرگ اما کمتر آشکار زندگی ای جوانک “عن خور” است که سرانجام به آرزوهای خود می رسد و آپاراتچی یکی از سینماهای تهران می شود.

از قضا تعداد شخصیت هایی که نام و کار و افکار و احوالشان به تفصیل در بچه های اعماق آمده کم نیست و بعضی از آنها می توانند شخصیت محوری داستانی کوتاه باشند. از این جمله اند آقا شریعت، آقای مفتاحی، نقره کار بزرگ که کارمند دادگسری و پدر نویسنده است، و نیز شوهر خواهر او آقای مصدری که طرفدار دوآتشهٔ شاه و رژیم است و همیشه با آقا شریعت، که به گمان خودش چپ و ضد شاه و ضد دین است، بحث و جنگ و جدل دارد، و حاج جلیل، شوهر خواهر دیگر نقره کار که از فرط تعصب در مذهب، حتی رادیو را هم حرام می داند و برای شب عروسی دخترش می خواهد ذبیحی (یکی از مشهورترین ﻤﺆذنان زمان و قاری قرآن و خوانندهٔ مناجات در سحرگاه های ماه رمضان) را دعوت کند که “روضهٔ قاسم” را بخواند (با داستان روضهٔ قاسم، کار نویسندهٔ خوب امیر حسن چهل تن، اشتباه نشود). دیگری جمال زاغول است که نماز و روزه اش ترک نمی شود و در عین حال زناکاری است قاهر که نه از زن شوهردار می گذرد و نه از بیچاره پُستچی محل! و اکبر که خودکشی می کند و پسر مرد قصاب و گله دار کمابیش مرفه ای در محله است، و صد البته قلی که بهتر است خواننده خود بخواند و ببیند که او چه جانوری است و بعد احترام سادات که همیشه با آقا شریعت اختلاف دارد و با دهن دریدگی سر به سر او می گذارد.

 

* منبع اصلی این نقد فصلنامهء “بررسی کتاب” است که به کوشش مجید روشنگر

در لوس آنجلس منتشر می شود.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *