ستاره شناس…/ دو شعر از/ خلیل جبران/ ترجمه از کورش احتشام

خَلیل جُبران

تَرجُمه از: کورُشِ احتشام

*********

ستارهشناس

به زیرِ سایهىِ پرستشگاه، من و دوستم مردِ نابینائی را دیدیم نشسته با خویشتن. 

و دوستم بگُفتا: “بنْگر دانا ترینِ مردانِ این مُلک را.”

من دوستم را رَها کردم و سوىِ مردِ نابینا رفتم و وِى را دُرود گُفتم _ و سخن گفتن آغاز کردیم. 

پس از چَندی بگُفتم: “عُذرَم بپذیر، چند است تا نابینا گشته اى؟

و وِى پاسخ بگُفتا: “زان روز که زائیدم.”

مَنَش گُفتم: “کُدامین راهِ دانائى را هَمى پوئى؟ 

گُفت: “ستارهشناسم،

سپس دستِ خویش را بر سینه نِهاد و گُفتا: “تمامىِ این خورشیدها و قَمَرها و ستارهها را بَر مىنگرم!”  

Astronomer

In the shadow of the temple my friend and I saw a blind man sitting alone. And my friend said, “Behold the wisest man of our land.”

Then I left my friend and approached the blind man and greeted him. And we conversed.

After a while I said, “Forgive my question, but since when hast thou been blind?”

“From my birth,” he answered.

Said I, “And what path of wisdom followest thou?”

Said he, “I am an astronomer.”

Then he placed his hand upon his breast, saying, “I watch all these suns and moons and stars.”

 

مصلوب

بر آدمیان نهیب زدم: “بر چَلیپایم خواهند زد.” 

وانانَم پاسُخ گُفتند: “زِ چه روى خونِ تو بر گَردَنِمان خواهد بود؟ 

و مَنْشان پاسُخ گُفتم. “چهگونه فرا توانید رفت به جُز از راهِ مصلوب کردنِ دیوانهگان؟ 

وانان گوش فرا گرفتند و من مصلوب شدم، و مصلوب شدن مرا تسلّى بخشید. 

وانگاه که در میانِ زمین و آسمان آویخته گشته بودم، سرهاىِ خویش را بر افراشتند تا بر من نگرند، و بدین شیوه فرا رفتند، چراکه سرهاشان زان پیش تر برافراشته بود

و هم‌‌چُنان که مرا فرا مىنگریستند، یکی زان میانه فریاد بر داشت: “اَلا! کَفّاره زِ بهرِ چه خواهى داد؟ 

و دیگرى خُروشید: “جان را زِ بهرِ چه در خواهى باخت؟ 

سِوُم دیگر بگفتا: “آیا بر آنى که شُکوهِ دُنیَوى را بِدین بَهاىْ بِسْتانى؟ 

و چارُم کَس بگفتا: “بنگرید که چهگونه خنده بر لب آوَرَد. رنجی چُنین آیا زِ یاد مىتَوانَد رَفت؟ 

و مَنْشان پاسُخ گُفته، زبان را بَر گُشادَم:

زِ یاد مَبَرید که تنها یکی خنده بر لب آوَردَم. 

نه کَفّاره مى‌خواهم داد و نى جان فدا خواهم ساخت، و نه آرزوىِ به دست آوردنِ شُکوه دارم، و نه چیزی هست کان را تَوانَم بَخشود. 

تشنه بودم و به لابه زِ شُما هَمى خواستم که خونم را به من دهید تا که آن را دَر نوشَم_ زیرا چه چیز تشنهگىِ دیوانهای را فُرو تَوانَد نشانْد به جُز از خون وِى؟ 

زَبانبُریده بودَمى و سُراغَت را زِ بهرِ دهانها از زَخمها گرفتمى. 

زندانىِ روزان و شَبهاىِ تو بودم و دَری سوىِ روزان و شَبهاىِ دراز تر هَمى جُستم. 

و حالیا به کِردارِ مَصلوبانِ دگر، راهِ خویش خواهم گرفت. 

و گُمان مَبَرید کَز بر دار شُدَن سُتوهیدهایم، چراکه باید به دستِ آدمیانِ بزرگ و بزرگ تر بر دار شَویم و اندر میانِ زمینها و آسمانهاىِ سُتُرگ و سُتُرگ تر نیز.” 

Crucified 

I cried to men, “I would be crucified!”

And they said, “Why should your blood be upon our heads?”

And I answered, “How else shall you be exalted except by crucifying madmen?”

And they heeded and I was crucified. And the crucifixion appeased me.

And when I was hanged between earth annd heaven they lifted up their heads to see me. And they were exalted, for their heads had never before been lifted.

But as they stood looking up at me one called out, “For what art thou seeking atone?”

And another cried, “In what cause dost thou sacrifice thyself?”

And a third said, “Thinkest thou with this price to buy world glory?”

Then said a fourth, “Behold, how he smiles! Can such pain be forgiven?”

And I answered them all, and said:

“Remember only that I smiled. I do not atone — nor sacrifice — nor wish for glory; and I have nothing to forgive. I thirsted — and I besought you to give me my blood to drink. For what is there can quench a madman’s thirst but his own blood? I was dumb — and I asked wounds of you for mouths. I was imprisoned on your days and nights — and I sought a door into larger days and nights.

And now I go — as others already crucified have gone. And think not we are weary of crucifixion. For we must be crucified by larger and yet larger men, between greater earths and greater heavens.”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *