صورت معمول در به دری/ شعری از/ احسان حقیقی نژاد (پاتوره)

“صورت معمول دربه دری”

 

دراین کافه دود گرفته خلوت

جوابی برای آن پرسش گم شده

خواهیم یافت؟

با زنی که می گذرد

از آن پایین

و نگاه گرسنه‌ی من

که می دود میان سینه ی بازش؟

هیچ کس من

و  کبوتر سپید ایوان خانه تو را

نمی شناسد

و سرمایی که از خانه جان تو می گذرد

ایوان تن مرا به آتش می کشاند

،عرق گرم

،کبوتر سفید

…و زنی با سینه باز

!چه کنایه های احمقانه ای برای دلتنگی

و کبوتر سفید سینه ی زن

بر بام خیالم می نشیند

و پیکم را

.سنگینتر می کند

فندک من کجاست ؟

….ای ی ی ی

یادم بینداز هنگام برگشت

دستهایم را همراه بیاورم

و کبوتر سفید را بال بدهم

…و بغلتم به روی خارپشت درونم

سیگارت را گیراندی؟ _

!نه

بارانهای بی علاقه ای

،هر روز حافظه ام را می شویند

می بارند

می بارند

جهان یکسر قلمرو پریان دریایی چند هزارساله می شود

و من غرق می شوم

.و تنم  بوی ماهی مرده می دهد

تمام خاطره های عاشقانه ام را

با بازوی عریان این گارسون پیر

عوض می کنم

.و این صورتِ معمولی از دربه‌دری ست

دراین کافه خلوت دود گرفته

با زنی که می گذرد

از آن پایین

جوابی برای آن پرسش گم شده

خواهیم یافت؟

(احسان حقیقی نژاد (پاتوره

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *