ضمیر اول شخص مفرد/ کتاب شعری تازه از/ کتایون آذرلی

مقدمه

 

…و اما توضیحی بر ای نقاشی ها و اشعاری این مجموعه

و آن این که این سی و چهار پارچه از چهل و پنچ تکه از کلکسیون نقاشی های بود که در سال ۱۳۶۹ تکمیل شد تا در ایران به نمایش گذتشته شود. چهل و پنچ پارچه که بر روی کاغذهای پاکت سیگار کشیده شد با زغال معلولی، که بعدها برای حفظ و نگهداری آن تنها بر رویشان پوششی کشیده شد و بس .

این مجموعه از نقاشی هایم هم چون دیگر نقاشی هایم کسب اجرای نمایش نگرفت و هم چنان در آرشیو دیگر کارهایم ماند. چرا و چگونه گی این امر را باید از آمران استبداد پرسید و در انتظار پاسخی ماند هر چند اگر معلول. و بعد این که پاره ای از این اشعار توسط خودم دکلمه و در سایت ایران گلوبال و در بخش ادبیات و هنر، به سرپرستی کیانوش توکلی منتشر شدند.

از آن دوران تا به امروز، روزگاری بر من گذشته است و اکنون فرصتی پیش آمد تا در کنار این اشعار، آن نقاشی ها جلوه گر شوند، نقاشی های که از دوران سرد و سیاه فقر و آواره گی و غریبی در وطن و تنهاییی طاقت فرسا و غوغای سرسام آور و غل و زنجیر و بند و قفل و کلید، آرزوهای بر باد رفته، انتظاری برنیامده، طرحی را در خود داشتند.

شعرها اما به موازات دو سال پی در پی در واحدِ مکانیِ یکسانی سروده شدند و آن اتاق کارم بود که پنچره اش مشرف به تپه انگور است و من، سایه نشین و ساکن خیابانی از این تپه ام، خیابان “هینریش هینه”.

باد شمال که اغلب شب ها می وزد و فرقی هم ندارد که در جولایِ توت فرهنگی ها باشیم یا در نوامبر قارچ های سفید، در اکتبر طلاییِ برگ ریزان باشیم یا در آوریلِ باران های نابه هنگام، همواره و همیشه می وزند و زنگوله های بادی را به رقص می آورند، زنگوله های بادی که آویخته به دیوار پنچره اتاق کارم است و نوای خوش بازی نور و باد را برایم مهیا می سازند. در جوار همین صدا و همان بادها بود که به او، به تو، به ما، به خودم اندیشیدم و به این هیاهوی که در میانه افتاده بود، و سرودم هر آن چه را که بر دل و اندیشه ام سایه می انداخت. سایه های سیاه و هول آور که از زمانه ای بس وَهّم آور حکایت داشتند، از سناریوهای سیاه نوشته شده و بر روی کار آمده سخن داشتند، از دست های پشت پرده حرف می زدند، از دسیسه ها می گفتند، از حکایت درخت و داس و دار روایت داشتند، از دستی که گرفته و از آن رودست خورده ،می گفتند، و گاه اگر مجالی بود از طعم چای داغ و عطر نابِ نعناع و آن خواب های شیرین نیمروزی حرفی به میان می آمد.دور از غوغای ملال آور و دروغ آمیز بیرون و همین زندگی، سر در درون خود ودر اتاقم فرو بردم،آفریدم و آفرینش در اقیانوسی از “شب” غرق شده بود

اتاقم، این چهار دیواری آلوده به رمز و راز و به غبارنشسته ی بیست سال در تبعید زیستن، مرا در شبی طولانی که گویی بر سرعالم نشسته و از آن نیز برنخواهد خاست، در میانه ی خویش پناه داد تا بستر سفید کاغذ را بگسترانم و در آن عشوه سازی ها کنم. در شبی طولانی که گویی فردایی نداشت. نه دیروزی بود و نه فردایی، و من همچون شبحی که در شب های ویرانه های نومید، قبرستان های عزادار، شهرهای آلوده و عفن، سراسیمه و هراسان همه جا را پرسه زنان زندگی کردم. رویای گیج و گنگی بر روی همه چیز حریری از افسانه کشیده بود، افسانه ای شوم و سیاه. افسانه ی “شب”.

…و من بیست سال در “شب” زندگی کردم و از روز سخن گفتم، در ستایش خورشید سرودم. سایه های سیاه از نهانگاه های خویش بیرون می آمدند و از عمق شب، سوی من می شتافتند و با چشمانی که برق حسرت و کنجکاوی از ان می تراوید، به من خیره می شدند و تا خوب تر بشنوند، گرداگرد مرا تنگ در حلقه ای از خویش می گرفتند و من دلکش ترین سرودهایم را در وصف روز و خورشید می سرودم. من از روز می نوشتم و “شب”، با حضورش سروده هایم را خط می زد. پاره می کرد و به باد می داد. سایه های سیاه شب، همچون کودکانی کنجکاو که به افسانه ای باور نکردنی گوش فرا می دادند، و در حالی که تصوری از آن چه من می سرودم، نداشتند غرق سکوت و جذبه ای خاموشی آور می شدند و من این چُنین “شب” را در “تبعید” گذراندم. و من این چُنین پناهی در “شب” داشتم.

و من ” اسم شب” داشتم. اما هرگز شب نشدم و خود را همواره در آن غریب یافتم. سال ها آمدند و گذشتند و من هم چنان در شب ماندم. سالی هایی که هر کدام سی صد و شصت و پنچ شب بود و شب اندر شب، کولبار سنگین و هول آور تبعید را بر شانه هایم داشتم. شب ها در شب ها خیمه زده بودند، خیمه گاهی بزرگ و سیاه و هول انگیز که درونش سرد و متروک بود و جز بادهای وحشت که دیوانه وار و انتقام جویانه به هر سو سر می کشیدند، گویی فراری محکومی را می جستند که منم، صدایی بر نمی خاست.

بادهای وحشت و سیاهی، مرا می جستند و نمی یافتند. من به شب پناه برده بودم. من به سایه های هُول و غارهای انزوا، به صحراهای سکوت و بیشه های اندوه پناه برده بودم. به شب گریخته بودم. من دور از چشم بادهای خشمگین وحشت که همواره در تعقبیم بودند، خفته در سردی آغوش پُر آرامش یاًس، از”یقینی سیاه” برخوردار بودم. از “آرامشی سرد” سرشار بودم. سرد و سیاه بود، اما آرامشِ یقین بود. سرد و سیاه بود، اما بی تابیِ “انتظار” را نداشت. سرد و سیاه بود، اما یقین بود و آرامش بود و آسودگی بود. و روح من که تاب بی قراری ندارد، دلم تاب انتظار را. منی که چشمانم همواره، چون دو کودک مادر گم کرده، سراسیمه و هراسان به هر سو می دوند و آرام ندارند، نمی توانم به در خیره بمانم، نمی توانم بر سر راهی بنشینم تا منِ “من” از راه برسد. تا انتظارم پایان بگیرد.

منی که همواره بیم آن دارم که طغیان های بیمناک روح دردمند و تن مجروحم را به دردی دوباره آجین سازد و درهم شکند. منی که همواره احساس کردم از کناره های “خودم” لبریز می شوم، سر می روم، و می یابم که از “خودم” بزرگتر می رُویم، جامه ی کوتاه خویشتنم. پیراهن تنگ حوصله ی خودم، کفشم، که پایم را می زند. من که حس می کنم در “خود” نمی گنجم. “منم” را با چه دستپاچگی با “خودم” مدارا می کنم. سر می کنم و اغلب تلاشم مذبوحانه می شود و آن منم سرکشی می کند و ناخشنودی به راه می اندازد. منی که خودم را، همان ضمیر اول شخصم را هم چون پاره ای آتش در دست خود نگه داشته ام ـ از این دست به آن دست.از آن دست به این دستش می کنم و همواره از سوزش خویش می نالم، منی که نمی دانم با ضمیر اول شخصم چه کنم؟ چگونه کنار آیم؟ چگونه با خویش سامان گیریم؟ چگونه با خودم خو کنم؟ خودم بسم باشد. آری منی که این چُنین “خودم” را، جز با یقین، جز با آرامش، جز با آسوده گی نومیدوار، نتوانستم رامش کنم، چگونه می توانم بمانم؟ هر چند اگر سیاه و سرد باشد، آرامش سرد و آسوده گی نومید، اما به هر حال یقین و آسوده گی و آرامش است. نه آرامش و سردی و نومیدی مرداب، که آرامش دریا را پس از طوفان می مانم. من هم چون دریای طوفان زده ایم که آرامش را می جوید و از آسوده گی سخن می گوید. و این دو هرگز با هم یکسان و یکی نیست؛ آرامش برای مرداب با آرامش برای طوفان یکی نیست. هیچ چیز با هیچ چیز یکی نیست. “شب” همه چیز را با همه یکی می کند. یکی مینماید. “شب” مرا با دیگران یکی می کند. مرداب و دریا را “شب” یکی می کند. آرامش و نومیدی و آسوده گی مرداب و دریا را “شب” یکی می کند. “شب” یکسان می سازد فاصله هایی را که با سه نقطه چین پُر می شوند. این ها همه کار “شب” است. و تو بگذار “شب” برود. شب برود شب برود آه اگر شب برود من برایت از زنی می گویم که پشت این پنچره ها هنوز به انتظار است. همان که حس می کند زمین متروک شده است و شهر خالی. همان که بتش را آشوریان بردند و بتخانه اش را ویران کردند. از همان که از سردی غربت به وحشت افتاده و از هراس این خلوتِ سرد گریخته و به ” خودش” پناه آورده؛ همان خودی که ضمیر اول شخص اوست و اکنون در او سر زده است. و کشف کرده و با چهره ای صمیمی و راستین، ماًنوس و آشنا شده است. خودِ خودش هست و سخن اوپانیشادها درست بود که می گفت؛ ” در بیرون خبری نیست” هر که به بیرون چشم بدوزد در انتظار خواهد ماند. بیرون شب است و تاریکی. بیرون ظلمات است و بوران، و بودا راست تر می گفت که نیروانا در درون است نیروانا همین ” من” است که آن زن دیرگاهی ست که آن را در “خود” می فشارد، به آغوش می گیرد و آن را از میان انبوهی از ” من” هایش یافته است. همین که خودِ خود اوست. چهره اش را از آلایش ها زدوده، و استخراجش کرده است، و آن سکوت که همه را به وحشت انداخته و به بدگمانی رسانده، از همین است که او با منش در گفتگوست

بگذار شب برود تا من از زنی برایت بگویم که ایستاده پشت پنچره ها ، خیره به شب که ردای سیاهش را بر همه چیز و همه جا کشیده و در زیر سایه مهیب آن همگان آرام گرفته اند و جهان از وحشت شب خاموش می شد و او سنگینی و خصومت و سنگدلی شب را بر سینه روح خویش به سختی احساس می کرد و از اندوه بی طاقت می شد و دلش سخت می گرفت. در زیر سایه های موهوم هول انگیز ویرانه ها، برج های خاموش، بیراهه های متروک و بستر تاریک و بلند رودخانه ها، از نهانگاه شب سر برداشته بود، آوای محزونی زیر لب زمزمه می کرد؛ آهسته، آن چنان که گوش های شب نشنوند؛ نرم، آن چنان که آن هایی که در دامن شب بخوابی خوش فرو رفته اند بیدار نگردند. آوایش چنان غریب و حسرت آلود بود که به ترانه ای غمگین میمانست که در خانه دور افتاده خویش، کنار پنچره نیمه بازاتاقش نشسته و می خواند و چشم به راه کسی است که هرگز نخواهد آمد.

بگذار “شب” برود من برایت از آن زن خواهم گفت… آه اگر “شب” برود.

 

 

برای تهثه کتاب به آدرس‌های زیر می‌توانید مراجعه کنید:‏
ایمیل نشر آفتاب
Aftab.publication@gmail.com
سایت نشر آفتاب
www.aftab.opersian.com
سایت چاپخانه ‏
www.createspace.com/7182852‎
سایت آمازون
www.amazon.com
قیمت کتاب: ۱۱ دلار آمریکا یا معادل آن

 

:یکی از شعرهای این مجموعه: ‏

بی معنی‌ترین آه‌ها

ته زمین‌ام، زیر زمین
جایی برای خود، جایی در تن ِ خودم
بیا دست بکش روی پوست من
و ببین اولین کسی که از آن مضطرب می‌شود خودِ منم
نشانه‌های آشکارا
لرزه‌ها و چهره‌ای درهم فرو رفته
عمرم را گویی در زندان‌های “آرکادی”* گذرانده‌ام
به زدودن گناهان ِ نیمه‌ی دیگر خود
با گام‌هایی گاه آرام، گاه پرشتاب
راه می‌رفتم و از توطئه “کاتیلینا”**‏
و آن دسیسه‌چین که نقشه‌ی ویرانی ِ سرزمین ِ پدری‌ام را می‌کشید
حرف می‌زدم
و هر حرف من همان جُرم قدیمی‌ را از سر می‌گرفت
و بعد خطر دیگری هم تهدیدم می‌کرد‎ ‎
خطر خندیدن من در زیر ِ زمین و بیداری مُرده‌گان
و باز سایه عبث و همهمه و غیبتی نه چندان غریب
که دیگر نیستم

دیگر نیستم
ته ِ زمین‌ام
و با مُرده‌گان حرف از آن ممنوعه‌ها می‌گویم
و از آن خاطره‌ی آشفته‌ی تحمل ناپذیر
و از آن همهمه سکوت قرن
در سالن انتظار درجه سوم در ترمینال جنوب شهر‎ ‎
و از چیزی که عمری بر زبان نیاورده‌ام
تا دِق کنم در بی مرگی
و چیزی شبیه سرخی سیب و دانه‌ی انار و خون
و چیزی شبیه سرخی شراب و دل
و چیزی شبیه خودم
تا تقب بزنم به لحظه‌ای آزاد در رویایی آرام
و نقب بزنم به روزها و شب‌ها‎
‎ ‎و در رویای خود، تهِ زمین
ببینم که پیش می‌روم به سوی آخرین فصل زنده‌گان
و پرسه می‌زنم فصل به فصل روی ماسه‌های آینده
روی روز ِ مرطوب
زیر آسمانی آبی
روی هیچ‌گاه حال و گذشته‌ی آینده
روی همین آری‌ها و نه‌ها در این دهان‌های بی معنی‎ ‎
روی جواب‌های سؤالی که فهمیده نشده‎ ‎
روی سؤالی که پرسیده نشده‎ ‎
روی همین بی معنی‌ترین آه‌ها‎.‎

‏* زندان آرکادی یا آرکادیا ناحیه‌ای در پلوپونز یونان قدیم است که در میان حصاری از کوه از سایر دیگر ‏نقاط پونان جدا شده است.تمدنی روستایی در آن بوجود آمده که بعدها نمادی از سادگی و آرامش ‏روستا شده است‎.‎

‏** کاتی‌لینا
سیاست‌مدار رومی‌که برای رسیدن به قدرت دست به توطئه زد. سیسرون به ‌این توطئه پی برد و در ‏سخنرانی‌اش آن را فاش نمود و توطئه‌گران دستگیر و محکوم به اعدام شدند‎

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *