فصل عزلت…/ دو شعر از/ مهین میلانی

فصل عزلت به درازا بِکِشید

آفتاب در شهر جان می ریزد، کوه در زیر آبیِ آسمان شور

“رِک بیچ”، ساحل لختی ها آن پائین،

تن های عریان به بوسه می خواند.

من نمی دانم. هیچ نمی دانم

شوقی نیست

فصل عزلت به درازا بِکِشید

من پُرَم از تپش دل؟

از شراب در رگ، از قبضِ جنون، از نم؟

یا که خالی از پُر، یا از هیچ

هیچ فرقی بکند آیا؟

درونم تنهاست.

درپیِ هیچم؟

آن آرزوی مبهم راچه کنم؟

آن وهم هنوز جاندار را

این انتظار مرگ زا را چه کنم؟

و این بی رنگیِ در افق

کاش خاکستری، سیاه، چیزی پیدا بود.

پی چیزی می گشتم؟

پی خوابی، پی یک اسطوره؟

رؤیا؟

تو را یافتم

به رؤیا باختم

تو را دیدم

آرزو خشکید.

پی چی می گردم؟

یا که پیگردی نیست. ذوق و شوقِ دل من رفت به باد.

زندگی خالیست.

می نویسم. شاید نفسی

 

می چسبم به ته اندوه

می چسبم به ته اندوه

نه که غم طلسم من باشد

این اندوه درونی شده است

به زمین می زندت

باید که در آن غرق شوم

که در آن غلت زنم

بگذارم که مرا بچزاند، بچلاند

که مرا به انتهای شاید نیستی ببرد.

شاید این اندوه خود جوهر هستیست

این هستی ِ نیست

که به تسخیر تو برخواسته است

بگذار که من با خود ببرد.

 

بیهوده دست نیاویز به نابودی او

یا که به عبث گمان جایگزینی به سرت راه مده

بگذار بِبارد برمن

بکشاند مرا تا به اعماقِ

به هرجا که بخواهد.

شاید خلاصی آنجاست.

شاید او همساز من است

شاید که زندگی همین باشد

وقتی همه چیز پس می رود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *