میهمانِ مجموعه­ ی/ «صدای بلندِ جان‌های آزاده‌ی جهان – از احمد کایا تا باب دیلان»/تنظیم: منوچهر دوستی

 

میهمانِ مجموعه­ی

«صدای بلندِ جان‌های آزاده‌ی جهان – از احمد کایا تا باب دیلان»

تنظیم: منوچهر دوستی

نویسنده و برگرداننده این مجموعه، بهرام رحمانی است. تصویر جلد کتاب در زیر گام نخست این معرفی را به عهده گرفته است:

چه بر سرمان آمد

 

شب، راهی کوچه‌ها شدم

همه جا به دنبال تو گشتم

ناگهان در برابرم

تو را دیدم و گریه سر دادم

چه­سان زیبا

چه‌سان شورانگیز بودی آن زمان

و اکنون،

نمی‌توانم بر زبان آرم

آن‌چه‌ را که با خود می‌اندیشیدم در آن لحظه‌ها

بگو، بگو، عزیز من چه بر سرمان آمد

دلم باز آشفته شد

خواستم چشمانت را ببوسم

چشم‌هایت شدند دشمنانِ من

با تنهایی نمی‌سازم

با تاریکی بیگانه‌ام زیاد

چراغ‌ها را خاموش نکن،

چه خواهد شد!

من با تاریکی انس می‌گیرم

بمان با من

نگریانند تو را ترانه‌هایم

شاید که واپسین شب است، امشب

 

Bize Ne Oldu

Gece düştüm sokaklara Her yerde seni aradım Birden karşıma çıktın Seni gördüm ağladım Yine ne kadar iyiydin Yine ne kadar sıcak Oysa neler anlatıyordum içimden Artık, diyebilmem imkansız Söyle söyle, yar bize ne oldu Yine gönlüm derbeder oldu İstedim gözünü öpeyim Gözlerin düşmanım oldu Alışamadım yalnızlığına Karanlığa çok uzağım Ne olur söndürme ışıklarını Karanlığına alışacağım Gitme bu gece, gitme, gitme Ne olur kal benimle Ağlatmasın şarkılarım, ağlatmasın Belki bu son gece

هر کتابی علاوه بر اینکه به موضوع­ها و مسائلی می­پردازد تا خوانندگان خود را با دنیایی روبرو کند، اما جریان شکل‌گیری خود آن‌ها نیز گاهی داستانی دیگر را در پشت سر دارد.

این مجموعه نیز که گویا قرار بوده، فقط به «احمد کایا» خواننده و شاعر و ترانه سرای برجسته کُردِ ترکیه اختصاص داشته باشد، بر اثر ماجرایی که شنیدن آن از زبان «بهرام رحمانی» خود حکایتی­ست، به مجموعه حاضر و اما همچنان زیبای کنونی انجامیده است.

کتاب با بیش از ۱۴۸ صفحه از احمد کایا می­آغازد و علاوه بر آن به خوانندگان و ترانه سرایان جهانی و خوب دیگری از جمله شاهین نجفی، ویکنور خارا، یوسف هایال اوغلو، بنجور کروز، میکیس تئودراکیس، کلایدرمن، جنبش بیتل­ها، و باب دیلان هم می­پردازد.

اما از آنجا که هدف اصلی این گردآوری، معرفی احمد کایا بوده، پس مجموعه در بخش اصلی به این تعهد اولیه خود نیز پایبند مانده و براستی هم که سنگ تمام گذاشته است. به هر رو آنچه مربوط به احمد کایا است در بخش پیش درآمد چنین بیان می شود:

«کتاب «صدای بلندِ جان‌های آزاده‌ی جهان، از احمد کایا تا باب دیلان»، نگاهی به‌‌فعالیت‌ها و مواضع فرهنگی، سیاسی و اجتماعی این هنرمندان سرشناس معترض و مردمی است؛ اما بخش عمده این کتاب، به‌احمد کایا و اشعار و ترانه‌هایش اختصاص دارد.“

و در معرفی او می­گوید:

«احمد کایا، یکی از محبوب‌ترین و مبارزترین ترانه ‌سرایان و خوانندگان معترض و سرشناس ترکیه بود. اگر بگوییم وی میلیون‌ها هوادار داشت و دارد اغراق نکرده‌ایم. شعر و ترانه‌های احمد کایا، در قالب سبکی به ‌نامِ پروتست‌(اعتراض) ارائه شده و از همین­رو، او بنیان‌گذار این سبک در ترکیه شناخته شده است. ‌چنان که در دنیای موسیقی نیز او را پایه‌گذارِ سبک موسیقی آزاد و رپ‌خوانی در ترکیه می‌خوانند.“

احمد کایا در خانواده‌ای فقیر و کارگری در سال ۱۹۵۷ بدنیا آمده و گویا از همان کودکی شیفته موسیقی بوده و در همان سنین کودکی، با وجود وضعیت اقتصادی اما پدرش متوجه علاقه او بود و در تولد شش سالگی او با خریدن و هدیه دادن یک ساز «باقلاما» به او، احمد را برای همیشه به دنیای موسیقی وصل می کند.

„یکی از اولین ترانه‌های او که در سنین کودکی و برای برادر بزرگش «باشار» ساخته بود چنین است: یک فولکس واگن خواهم خرید و اسمش را باشار خواهم گذاشت … وی یک بار هم در روز کارگر، با ساز باقلاما به‌اجرای برنامه پرداخته بود.“

و سپس در سال ۱۹۸۵ „نخستین آلبوم خود را با نام «گریه نکن کوچولو»، ضبط و انتشار داد.“

هر مجموعه‌ای که از او منتشر شده، از سویی با استقبال عمومی روبرو شده و از سوی دیگر توقیف و درگیری‌های قانونی را در پی داشته است. بهرام رحمانی در این مورد می گوید:

«احمد کایا ترانه‌سرا و خواننده سرشناس کرد تبار ترکیه‌، در سراسرِ زندگی خود بارها از سوی دادگاه امنیت ملی توقیف و بازداشت شده است. این پیگردها چنان با زندگی او درآمیخته بود که در مصاحبه‌ای گفت: آدرس دوم من اداره‌ی امنیّت ملی ترکیه است.“

این مجموعه نه یک معرفی ساده، بلکه گزارشی تاریخی از شرایط سیاسی و اجتماعی پیچیده ترکیه و نقش و کارکرد یک هنرمند برجسته – احمد کایا- پابیای چنین شرایطی است و ملاحظات سخت و جانکاهی که هنرمندی چون او با آن درگیر بوده است.

نهایت آنکه احمد کایا برنده جایزه و دعوت به برنامه‌ای جهت دریافت آن می­شود، برنامه‌ای که بطور زنده توسط شبکه‌های تلویزیونی در ترکیه پوشش داده شده بود.

„احمد کایا در سال ۱۹۹۸، جایزه‌ی خواننده‌ی سال را برای سومین بار با آرای مردم به ‌دست آورد. در شب دهم فوریه ۱۹۹۹، برنامه‌ی اهدای جوایز با حضور مشهورترین هنرمندان ترکیه برگزار شد. احمد کایا، برای دریافت جایزه بر روی سن رفت و چنین سخن گفت:

«با سپاس از بنیاد حقوق بشر، مادران شنبه، تمام کارمندانِ رسانه‌ها و مردم ترکیه! باید بگویم: من یک ترانه‌ی کردی به ‌نام کاروان در آلبوم جدیدم خوانده‌ام، برای این که خواننده‌ای هستم با ریشه‌های کردی! ……

این سخنان در شرایطی گفته ‌شد که صحبت کردن از مردم کرد در ترکیه، از تابوها و از خطوط قرمز حاکمیت به‌‌شمار می‌آمد. روزنامه‌نگاران و هنرمندان ناسیونالیستِ حاضر در برنامه برآشفتند و نخست با ناسزاگویی و حمله‌ی ‌فیزیکی احمد کایا را از سالن بیرون کردند و سپس سرودِ ملی ترکیه را گروهی خواندند. بیش از همه سردار اورتاش و ابرو گوندش -‌او در حال حاضر همسر رضا ضراب تاجر ایرانی است‌- در این ماجرا و رویدادهای پس از آن فعال بودند. از فردای آن روز، سیل حمله­ها به‌ احمد کایا در رسانه‌های ترکیه آغاز شد و تا سال‌ها ادامه‌یافت. هم‌چنین دادگاه امنیّتی ترکیه، احمد کایا را نخست به ‌دلیل ایجاد درگیری در مراسم اهدای جوایز برترین‌های ترکیه بازداشت کرد.“

احمد کایا بر اثر شرایط ایجاد شده، ناگزیز از رفتن شد، رفتنی بی بازگشت به پاریس و در سال ٢٠٠٠ به گونه‌ای مشکوک درگذشت.

„کایا بعد از ضبط آهنگ کردی در استودیوی شخصی‌اش، ترکیه را با همسر و دخترش به‌مقصد پاریس ترک گفت. دادگاه در غیاب او، وی را به‌ ده سال حبس محکوم کرد. در پاریس کایا به‌ اجرای کنسرت و تولید آهنگ‌های جدیدش ادامه داد.

«می‌روم» یکی از آهنگ‌های به‌یاد ماندنی احمد کایا و سروده‌ی رفیق و برادر همسرش یوسف هایال ­اوغلو است. این ترانه در سال ۱۹۹۹، بهترین ترانه‌ی سال شناخته شد.

می‌روم

 

دیگر نمی‌توانم با تو بمانم

امشب می‌روم

حساب‌‌مان بماند برای قیامت

از این زندگی دست می‌شویم و می‌روم

به خود زحمت مده

آشوبی به پا نمی‌کنم

روی سرانگشتانم

جاری می شوم مثل آب و می‌روم

دیگر می‌توانی لذت ببری

نه خودم ماندم و نه دیگر رنج‌هایم

این‌بار شکوه­ای نمی‌کنم

دندان‌هایم را به‌هم می­فشارم و می‌روم

فکر کردی که رنج‌ها از پایم درمی­آورند؟!

نه، خویش را به‌آتش می‌اندازم و می‌روم

هم‌چون گلوله، مانند مسلسل

مثل کوه منفجر می­شوم وَ می‌روم

حتا اگر همه چیزم را از دست بدهم

این عشق و دلبستگی را می­گسلم و می‌روم

رفتنم بی‌سر و صدا نخواهد بود

در را پشت سرم سخت می­کوبم و می‌روم

ترانه‌ای را که برایت سروده بودم

از سازم می­کَنَم و می‌روم

نمی‌توانم بگریم، این را می‌دانی

سرم را فرومی­اندازم و می‌روم

از سگان و پرندگان‌

از کودکم روی بر می‌گردانم، می‌روم

هر چه را که از تو گرفته‌ام

بر سر جایش می­نهم و می‌روم

خود را پیش تو خار نمی‌کنم

به‌سینه‌ام داغی می‌نشانم و می‌روم

نترس، ناله و نفرینت نمی‌کنم

گلوله‌ای در مغزم خالی می­کنم و می‌روم

 

 

Giderim

Artık seninle duramam

Bu akşam çıkar giderim

Hesabım kalsın mahşere

Elimi yıkar giderim

Sen zahmet etme yerinden

Gürültü yapmam derinden

Parmaklarımın üzerinden

Su gibi akar giderim

Artık sürersin bir sefa

Ne cismim kaldı ne cefa

Şikayet etmem bu defa

Dişimi sıkar giderim

Bozar mı sandın acılar

Belaya atlar giderim

Kurşun gibi mavzer gibi

Dağ gibi patlar giderim

Kaybetsem bile herşeyi

Bu aşkı yırtar giderim

Sinsice olmaz gidişim

Kapıyı çarpar giderim

Sana yazdığım şarkıyı

Sazımdan söker giderim

Ben ağlayamam bilirsin

Yüzümü döker giderim

Köpeklerimden kuşumdan

Yavrumdan cayar giderim

Senden aldığım ne varsa

Yerine koyar giderim

Ezdirmem sana kendimi

Gövdemi yakar giderim

Beeddua etmem üzülme

Kafama sıkar giderim

 

 

سلام مرا برسانید

خیسِ از باران می‌آمدم

سرم را فرو می‌انداختم

بیکار بودم می‌دانستی

چاره‌ای ندارم می‌دانی

باز هم خیلی دوستم داشتی

و اما بعد؟

سلام مرا برسانید

به‌آن عاشق

عاشق بود، چه شد‌

به‌یکی گفته بود

از من سلام برسانید

به‌ آن چشمان زیبایش

نتوانستم فراموشش کنم نتوانستم

ما هم البته روزهای تلخ و شیرین‌مان را داشتیم،

به‌تعریف‌هایم می‌خندیدی

چشمانم را می‌بوسیدی

می‌گفتی این روزها هم می‌گذرد

و اما بعد؟

سلام مرا برسانید،

به‌آن عاشق

که تنهاست و خود را حبس کرده­ست

به کسی گفته­ست

سلام مرا به آن چشمان زیبا برسانید

نه، نتوانستم فراموشش کنم نتوانستم …

benden selam soylein

” yağmurdan çıkar gelirdim

başımı öne eğerdim

işsizdim biliyordun

çaresizdim biliyordun

yine de çok seviyordun

ya sonra?

benden selam söyleyin,

o nazlı sevgiliye

tutsakmış da ne olmuş

demiş birisine

benden selam söyleyin

o nazlı gözlerime

unutamadım unutamadım

acı tatlı günlerimiz

oldu elbette (bizim de(

anlatırdım gülerdin

gözlerimden öperdin

bu günler geçecek derdin

ya sonra?

benden selam söyleyin,

o nazlı sevgiliye

benden selam soylein

” yağmurdan çıkar gelirdim

başımı öne eğerdim

işsizdim biliyordun

çaresizdim biliyordun

yine de çok seviyordun

ya sonra?

benden selam söyleyin,

o nazlı sevgiliye

tutsakmış da ne olmuş

demiş birisine

benden selam söyleyin

o nazlı gözlerime

unutamadım unutamadım

acı tatlı günlerimiz

oldu elbette (bizim de(

anlatırdım gülerdin

gözlerimden öperdin

bu günler geçecek derdin

ya sonra?

benden selam söyleyin,

o nazlı sevgiliye

 

Söz; mozik: Ahmat Kaya

 

نزیستی تو

 

بی‌تو این روزها نمی‌گذرند، می‌دانستی!

سراغِ مرا آیا از دلت نمی‌گیری

آیا می‌دانی که تنهای تنهایم

برایت ترانه‌ها سروده­ام

می‌شنوی آیا

سال‌ها گذشت و از آن جاها کنده نمی‌شوی

دست و پایت بسته­ست، نمی‌توانی بگریزی

تو پرنده‌ای هستی پرواز اما نکردی در آسمان

تو نهری و چشمه‌ای و جاری نمی‌شوی

تو کودکی و در کوچه‌ها بازی نمی‌کنی

تو زاده شدی و بالیدی؛ بی‌آن ‌که زندگی کنی

سال‌ها گذشت و از آن جاها کنده نمی‌شوی

در زنجیری و نمی‌توانی بگریزی

 

 

Yaşamadın Sen

Sensiz geçmiyor bu günler biliyormusun

Yüreğine beni beni sormuyormusun

Öyle yalnız yalnız kaldım biliyormusun

Türküler söyledim sana duyuyormusun

Yıllar oldu oralardan çıkamıyorsun

Bağlanmış elin ayağın kaçamıyorsun

Bir kuş oldun gök yüzünde uçamadın sen

Nehir oldun ırmak oldun taşamadın sen

Çocuk oldun sokaklarda oynamadın sen

Doğdunda büyüdün ama yaşamadın sen

Yıllar oldu oralardan çıkamıyorsun

Bağlanmış elin ayağın kaçamıyorsun

 

 

 

 

روزهای زیبا

 

همانند کوه‌ها پریشان بودم

چناری، چناری بودم سرشار از ترانه،

نه آن‌چنان رنگ زردی که جلوه می‌کند و می‌رود

نه آن سبز که به ‌هنگام  می‌آید

شده‌ام دستمالی حاشیه‌دوخت

بر پل بدرود

به‌یاد روزهای زیبا

آن را تکان می‌دهم

روزهای زیبا، روزهای زیبا، آی روزهای زیبا

آی چشمان من همیشه رو به ‌سویتان

روزهای زیبا، روزهای زیبا، ای روزهای زیبا

آی در دستان من، حس آمدن روزهای زیبا!

ماهی انداختم و قلاب گرفتم

جوانی‌ام را زیستم

داستانی شد دوران کودکی‌ام

جوانی‌ام سیل بهاری

و  ناگهان در یک غروب

در هتلی در بلوار

شاخه‌ی نازکی به‌پیشانی‌ام خورد

سیم سازم برید

روزهای زیبا، روزهای زیبا، آی روزهای زیبا

ای چشمان من همیشه رو به‌سویتان

روزهای زیبا، روزهای زیبا، آی روزهای زیبا

آی در دستان من، حس آمدن روزهای زیبا!

 

شعر: ح. حسین کورکمازگیل

 

 

Güzel Günler:

Dalgındım dağlar gibi

Türkülüydüm çınar çınar

Ne kızarıp giden sarı

Ne kızarıp gelen yeşil

Dikilmiş dikmenimde

Hoşçakal köprüsünü

Tamda mendil sallıyordum

 

Güzel günlere

Güzel günler güzel günler hey güzel günler

Gözlerinde gidenimin hey güzel günler

 

Güzel günler güzel günler hey güzel günler

Ellerinde gelenimin hey güzel günler

Balık attım olta tuttum

Yaşadım gençliğimi

Masal oldu çocukluğum

Gençliğim bahar seli

Ve bir akşam birden bire

Bir bulvar otelinde

İnce bir dal değdi alnıma

Koptu sazımın teli

 

Güzel günler güzel günler hey güzel günler

Gözlerinde gidenimin hey güzel günler

Güzel günler güzel günler hey güzel günler

Ellerinde gelenimin hey güzel günler

 

Söz: H.Hüseyin.Korkmazgil

 

 

“در ١۶ نوامبر ٢٠٠٠، جسد احمد کایا را در اتاق هتلی در پاریس پیدا کردند.“

 

 

پیش از آنکه از میزبانی مهربان مجموعه بدرود بگوئیم، جا دارد با مشخصات دیگر کتاب هم آشنا شویم:

این مجموعه همانطور که در ابتدا هم اشاره گردید، معرفی تعداد وسیعی از دیگر هنرمندان شناخته شده جهانی را هم به عهده گرفته است، و به علاوه با اشاره به علی اکبر خان شیرازی معروف به شیدا، عارف قزوینی، و … تاریچه­ای هم از ترانه سازی و ترانه خوانی در ایران در دوره­های مختلف بدست می­دهد. با یادآوری برخی ترانه­های خاطره انگیز در رهگذار تاریخ اجتماعی ایران، تلنگری هم به یادهای شیرین­مان می­زند.

به این ترتیب مجموعه، مجموعه­ی خوب اشارت­هاست به یادگاری­هائی دلنشین:

“هوا دل‌پذیر شد

گل از خاک بردمید

پرستو به بازگشت زد نغمه امید»

و یا

„از شکسته‌های دل

گلدانی می‌سازم

و خود را به ‌تمامی در آن می‌کارم.

می‌دانم

خون خواهم خورد

رشد خواهم کرد

سبز خواهم شد.

برای خاطر تو

خود را به ‌دارِ عشق می‌آویزم

و حرف آخرم این است: دوستت دارم برای همیشه.“

باز هم بگوئیم؟ نه دیگر! تا همینجا کافی­ست. چرا که این مختصر در‌واقع دعوت شما به میهمانی بزرگ کل کتاب، در خلوتی دلنشین و خوانشی در آرامش است. از همین رو مشخصات کتاب در دسترس شما قرار دارد.

 

صدای بلندِ جان‌های آزاده‌ی جهان

از احمد کایا تا باب دیلان

نویسنده و برگرداننده: بهرام رحمانی

چاپ نخست، سوئد ٢٠١۶/١٣٩۵

چاپ و نشر از انتشارات «کتاب ارزان»

طرح جلد: امیر امامی

ISBN 978-91-88005-41-0

FromAhmetKaya to Bob Dylan

Translator: Bahram Rehmani & Author

First edition 2016

Kitab-I Arzan

Helsingforsgatan 15

۱۶۴ ۷۸ Kista-Sweden

info@arzan.se

+۴۶ ۷۰ ۴۹۲ ۶۹ ۲۴

bahram.rehmani@gmail.com

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *