وقت آن است/ شعری از/ عباس سماکار

 وقت آن است

 

شعرهای من

در دستم وول می­خورند

از سرم سرازیر می­شوند

راه­شان را گم می­کنند تا به دست گیج و بی­قرارم برسند و به صدا درآیند

 

شعرهائی که در دست­های من نهفته است

بی­زبان اند

بی­تاب اند

مثل دست بستۀ تو در روز اعدام

 

این چنین ام از بی­تابی

 

شعر چشم­های تارِ من

از منظر تو ست

مثل ماه شهریور

که عاشق ماه است و ستاره های حسود را دوست دارد

 

ماه­ و سال من

شب­های بی­سحر و پر از خون شعر است اینک

***

از عباس سماکار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *