معرفی رمان “سقف بلند تنهایی”/ برگرفته از نظرات بهروز شیدا

  معرفی رمان “سقف بلند تنهاییِ” حسین رادبوی/  برگرفته از نظرات بهروز شیدا در مکالمه تلفنی با نویسنده

 

مضمون و درونمایۀ رمان “سقف بلند تنهایی” چیزی نیست غیر از تنهایی. تنهاییِ راوی و دیگر شخصیتهای داستان همچون: ماهرخ که با پیرمردی هم‏سنِ پدرش زندگی می‏کند. لیزا که از خانواده‏اش دور افتاده و به تن‏فروشی افتاده است. افسانه، زنی که شوهرِ جوانش را در جنگ از دست داده و از تنهایی به دنبالِ همدم و هم‏سخنی است. فرشته که بعد از جدایی از شوهرِ ناسازگارش، تنها زندگی می‏کند. و بالاخره کریم به شکلی و مگومی به شکلی دیگر با تنهایی و بی‏سروسامانیِ خود کلنجار می‏روند.

رمانِ سقف بلند تنهایی که میان‏خط‏های گسترده‏ای دارد، متعلق به دورۀ چهارم داستان‏نویسیِ خارج از کشور است. دوره‏ای که داستانهایش روایتگرِ بحرانِ دو جنسِ نرینه و مادینه است و بیانگرِ پرسشی هستی‏گونه و هستی‏شناسانه که راویانش نمی‏توانند از گذشته بگذرند و همیشه رنجِ گذشته را با خود حمل می‏کنند. زبانِ ساده و روان و پُرکششِ این رُمان، در عین حال که به زبانِ محاوره نزدیک است، زبانِ فکر و اندیشه است. انتخابِ فرم و چینشِ فصلهای آن که بدنبالِ هم آمده‏اند، آگاهانه و با دقت انجام شده است. در سراسرِ رمان؛ مسئله و بحرانِ عمدۀ راوی و ارتباطش با زنانِ متعدد، محرومیتِ جنسی و زنبارگی نبوده بلکه تنهایست.

راویِ ” بوف کور” با سایۀ خود حرف می‏زند و راوی “سقف بلند تنهایی” با خود و یا همان “منِ درون” گفتگو می‏کند. فرشته تنها زنی است که راوی به او عشق می‏ورزد و با اینکه دو روزی هم در خانۀ او میهمان می‏شود، به وصالِ او نمی‏رسد و تنها به هنگامِ بدرود، بوسه‏ای از لبانش می‏گیرد. با مرگِ نابهنگامِ فرشته، راوی از دست یافتن به او باز می‏ماند. فرشته که نامش هم زمینی نیست و آسمانی است، در همان جایگاهِ زنِ اثیریِ بوفِ کور قرار دارد که راوی مدام عکس او را بر روی قلمدان می‏کشد و بی‏صبرانه آرزوی دست یافتن‏اش را دارد و آنگاه هم که به او می‏رسد، بعد از دیداری لحظه‏ای و نگاهی عمیق در چشمانش؛ تنها جنازۀ او بر روی دستهایش می‏ماند و در حقیقت به او نمی‏رسد.

راویِ “سقف بلند تنهایی” با راویِ “بوف کور” تقدیرِ مشترک دارد که همان تنهایی است. او که در آغازِ نوجوانی، صمد بهرنگی را الگوی زندگی خود قرار می‏دهد و در ادامه‏اش به فعالیتهای سیاسی هم کشیده می‏شود؛ در مراحلِ بعدیِ زندگی، از صمد بهرنگی و فعالیتهای سیاسی فاصله گرفته و می‏گذرد و به مطالعۀ پیگیرِ شعر و داستان علاقمند می‏شود. بطوری که انگار شیفتۀ اشعار و نگرشِ خیام به زندگی می‏شود.

روایتِ ماجراها در این رمان، دورانی بوده و با خاطراتی که برای راوی تداعی می‏شوند و یا با دفترچۀ خاطراتِ سکینه که خوانده می‏شود، روایت روی خطِ زمان پس و پیش می‏رود. فصل اول و آخرِ رمان از زبانِ راویِ سوم شخص نقل می‏شود و یازده فصل دیگر از زبانِ راوی اول شخص. آخرین پاراگرافِ فصل آخر، تقریباً همان است که شروعِ فصلِ اولِ کتاب است و مکانِ واقعه هم، همان جاست و داستان در همان جایی به پایان می‏رسد که در فصل اول شروع شده است. راوی حتی در حال و هوایِ خارج از کشور هم، غمِ از دست دادنِ فرشتۀ زندگی‏اش را از سر بیرون نکرده و هنوز شال‏گردنِ یادگاری او را به گردن دارد. مگومی، زنِ زیبا و لوندِ ژاپنی هم در ادامۀ سفرهایش، در ونکوور بر سرِ راهِ حمید قرار می‏گیرد و دورۀ کوتاهی او را از تنهایی بیرون می‏کشد و بعد، راوی را با خاطراتِ خودش وا می‏گذارد و می‏رود. راوی که در انتها و بعد از رفتنِ مگومی، انگار به این رسیده است تا خیام وار زندگی کند، در پایان‏بندیِ رمان بعنوانِ آخرین جمله با خود واگویه می‏کند :

” …شاید مگومیِ دیگری از همین پله‏ها بالا بیاید ”

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *