سه کار از/ بهروز عرب زاده ـ “ب. وفا”

سه کار از شاعر و نویسنده بهروز عرب زده -“ب. وفا”

(یک شعر ترجمه شده از ناظم حکمت، یک شعر ، و همچنین یک داستان از خود ایشان)  

 

مهندس بهروز عرب زاده ب وفا فارغ التحصیل رشته ء برق متولد ۱۳۴۷ نویسنده و شاعر و پژوهشگری ست که در طی بیست سال فعالیت هنری خود موفق به تالیف ۷ عنوان کتاب در زمینه ی شعر و داستان بنام های دستهای آویز شاخه ها (شعر سپید ) تردیدهای مکرر ( شعر درگیر ) بوس واره های لبانت ( شعر درگیر ) تو را در می زنم ( مجموعه ی داستان های کوتاه ) زندان دیکتاتور ( مجموعه ی داستان های ۵۵ کلمه ) آنجلا و ژاله های عشق ( رمان ) و حکایت هاى غربت ( مجموعه ء شعر ) و مجموعه ی صوتی خیال ات را می میرم که در بر گیرنده ی دکلمه ی ده شعر با صدای شاعر و با گارگردانی و آهنگ سازی – کارگردان و موزیسین ترک yusufi شده است همچنین از نامبرده چندین مقاله و نوشته ی ادبی و چند مصاحبه ی مطبوعاتی در مجلات و روزنامه های مختلف در طی سالیان گذشته به چاپ رسیده است که در حال جمع آوری و انتشار آنان می باشد در زمینه ی پژوهش – پژوهشی در آئین های ازدواج در اقوام ایرانی و سیاست مداران هنرمند یا هنرمندان سیاستمدار که مجموعه ای ست از فعالیت های حزبی و سیاسی شاعران و نویسنده گان از ابتدای مشروطیت تا کودتای ۲۸ مرداد و جلد دوم آن از کودتای ۲۸ مرداد تا انقلاب ۵۷ و جلد سوم آن از انقلاب ۵۷ تا شروع رئیس جمهوری احمدی نژاد در حال تالیف و جمع آوری و تدوین می باشد .
عشق – آزادی بیان و اندیشه – حرمت به انسان فارغ از رنگ و نژاد و مذهب –دردهای جامعه و فریاد در برابر ظلم و نابرابری در نوشته های وی نمایان است .
هرگز در این سالها با توجه به موقعیت های فراوان تن به سفارش نویسی و تائید افکار آزادی ستیز نداده است و همیشه در حال مبارزه ی مدنی در راه احقاق حق انسان ها – فارغ از مرزهای جغرافیائی بوده است هم اکنون نوشته های وی در وبلاگ های زیر در دسترس دوستاران می باشد .
http://dastan55k.mihanblog.com
داستان های کوتاه و ۵۵ کلمه
http://bvafa.mihanblog.com
شعر سپید ( شعر درگیر )
http://vafabehrooz.persianblog.ir
تازه های شعر و داستان بهروز عرب زاده ب وفا
http://arabzadehbehrooz.persianblog.ir
سیاسی و اجتماعی
http://behroozarabzadeh.blogpars.com
کتاب بوس واره های لبانت
http://arabzadehbehrooz.blogpars.com کتاب تردید های مکرر

…………………………..


آخرین شعر ناظم حکمت برای عشق اش “وارا ” ۱۹۶۳
ترجمه : بهروز عرب زاده

به من گفت : ” بیا
به من گفت : ” بمان
به من گفت : ” بخند
به من گفت : ” بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مُردم
**********
تا که دوست اش می داری
تا که بتوانی دوست اش داشته باشی
تا آنگاه که تمام تو برای عشق است
و تا آنگاه که بتوانی
جوان هستی
**********
هر آنچه نوشتم برای مان دروغ بود
بودن نبود
آرزوئی بود به میل بودن شان ، میانمان
حسرت هائی ایستاده به روی شاخه هائی دست نیافتنی
تشنگی ام بود ، آبی که از چاه سینه ام برون تراوید
تصویری که برای روشنائی نقاشی می کردم

هر آنچه نوشتم برای مان راست بود
زیبائی ات
یعنی سبدی پر از نعمت ، سفره ای رنگارنگ و دلپذیر
بی تو بودنم ( تنهائی ام )
یعنی بودنِ فانوسی در آخرین کوچه ی انتهای گوشه ی شهر
حسادتم به تو
یعنی چشم بسته دویدنم به شب در امتداد ازدهام قطارها
خوشبختی ام
یعنی رودخانه ای آفتابی ، جاری پس از شکستنِ بند های خود
هر آنچه نوشتم برای مان دروغ بود
هر آنچه نوشتم برای مان راست بود .

 

(N. Hikmet’in varaya son şiiri..)

Tercüme : Behrooz Arabzadeh

 

Gelsene dedi bana

Kalsana dedi bana

Gülsene dedi bana

Ölsene dedi bana

Geldim

Kaldım

Güldüm

Öldüm…

__________________

Sevdiğin müddetçe

ve sevebildiğin kadar,

sevdiğine her şeyini verdiğin müddetçe

ve verebildiğin kadar gençsin.

_________________

Üstümüze yazdıklarımın hepsi yalan

Onlar olan değil olmasını istediklerimdi aramızda

Onlar ulaşılmaz dallarında duran hasretlerimdi

Onlar susuzluğumdu düşlerimin kuyusundan çekilmiş

Işığa çizdiğim resimlerdi onlar.

Üstümüze yazdıklarımın doğru hepsi

Güzelliğin

Yani bir yemiş sepeti yahut kır sofrası

Sensizliğim

Yani şehrin son köşesinde son sokak feneri oluşum

Kıskanışım seni

Yani gözüm bağlı koşuşum geceleyin tirenlerin arasında

Bahtiyarlığım

Yani bentlerini yıkıp akan güneşli ırmak

Üstümüze yazdıklarımın hepsi yalan.

Üstümüze yazdıklarımın doğru hepsi

———————————–

گفتی مرا تو بی سببی نیستی

 بهروز عرب زاده …. ب وفا



آدمی کمی پوست و گوشت و کمی استخوان
با اسکلتی شکسته در دهلیزها
دو پیمانه فکر یک قاشق اندیشه
آدمی شاید ضربآهنگ یک درنگ است
در ثانیه زاده می شود
و در دقیقه بزرگ
و به ساعتی نرسیده از مزارش بر می گردند
سرتان به سلامت
فراموشت می کنند به ثانیه ای
دیگری را به دقیقه ای
به ساعتی شاید تصادف خیال
در پهنای درنگ تو
امّا آدمی شاید ضربآهنگ شعری ست
تکرار می شود
در ثانیه ها
دقیقه ها
ساعت ها
مثل : “تو بی سببی نیستی مرا ”
که در جغرافیای احساس
مسبّبِ ؛ سبب می شوی
و مردی در عقربه ها ی تو
خود را حلق آویز می کند
زندگی شاید مسببی ست
که صندلی را از چوبه ی دار می کشد
و ثانیه ای آویزان
دقیقه ای سرگردان
و به ساعتی نکشیده از مزارت بر می گردند

 

————————————————-

داستان ۹

از کتاب داستان های ۵۵ کلمه ی زندان دیکتاتور

ب . وفا

که پس از قتل های زنجیره ای و قتل مختاری و پوینده و سپس فروهر ها نوشته شد و اشاره ای بود به اتفاقات ان قتل ها در آن روزهای وحشتناک ….. تقدیم به تمام جان باختگان راه قلم خصوصا محمد مختاری , محمد جعفر پوینده , داریوش و پروانه ی فروهر


تیری شلیک شد .
ناشناسی از پله ها پائین آمد.
زن ناشناس را دید و نشناخت .
فردا تیتر اول روزنامه ها خبر از قتل مردی می دادکه
فکر می کرد کوچه بن بست شان را می توان تا آزاد راه ادامه داد.
….
قاتل فراریست
حکم اعدام غیابی صادر شد
زن حکم را از قاضی گرفت و فکر کرد او را جائی دیده است

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *