همسر بی وفا / شعری از/ فدریکو گارسیا لورکا / ترجمه: علی اصغر فرداد

فدریکو گارسیا لورکا

ترجمه: علی اصغر فرداد

 

«همسر بی وفا»

 

پس او را به کرانه رود بردم

گمان می کردم که دوشیزه است،

اما شوهر کرده بود.

 

شب سانتیاگو بود

و گویی که نقشه ای در کار.

فانوس ها خاموش

و زنجره ها، رو شن از آواز.

در کنج آخرین خانه

پستانهای لرزان و خفته اش را گرفتم،

ناگهان چون سنبل بر من شکفتند.

زیر پوش محکمش

همچون حریری در گوشم پیچید،

چاک خورده به ده خنجر.

درختان، بی نوری بر کاکل

افراشته تر می نمودند،

و در افق، پارس سگها

دور از رود.

 

هنگامی که ما بوته های تمشک،

خارها و نی ها را

پشت سر نهادیم.

از ماسه های مرطوب بالشی ساختم

زیر خرمن موهایش.

کراواتم را درآوردم.

او دامن اش را.

کمربندم را که هفت تیری بر آن بود کندم.

او چند تکه دیگر را.

هیچ صدف و گلی

پوستی چنان لطیف و دلپذیر نداشت،

حتی بلور و ماه

چنان نمی درخشیدند.

رانهایش می سُرید از دستانم

چون “ماهی گریز”،

نیمی آتش، نیمی یخ.

 

من آن شب چهار نعل

در زیباترین راهها تاختم

بر مادیانی از صدف

بی عنان و بی رکاب،

همچون یک مرد، فاش نخواهم کرد

همه آنچه را که با من گفت.

 

پس او را از ساحل رود بردم

پوشیده از ماسه ها و بوسه ها،

هنگامیکه زنبق ها، با تیغ ها شان

در هوا، ستیز می کردند.

 

من آنگونه رفتار کردم که هستم.

همچون کولی ای تبارمند.

او را سبدی بافتنی هدیه کردم،

مرغوب، از اطلس کاهرنگ،

و نخواستم که معشوق اش شوم،

چونکه مرا، با آنکه شوهر داشت

گفته بود که دوشیزه است

و قتیکه او را به کرانه رود می بردم.

 

Ali Asghar Fardad
aliasghar.fardad@gmail.com

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *