چهار داستانک/ از مسعود نقره کار

۴ ” داستانک”

Short Short Story

از مسعود نقره کار

 

پنجره

با پنجره های دیگر فرق می کند. زیباترین تکۀ باغ را قاب گرفته است، باغی که حیاط تیمارستان است. چمن ها فرشی سبزفام پهن کرده اند تا دوبچه سنجاب روی آن جست و خیز کنند. از سرو کول هم بالا می روند، دورتنۀ قطوربلوطِ پیرمی دوند، خسته که می شوند می ایستند، نفس نفس زنان به هم نگاه می کنند وبازدور چرخیدن و دویدن شروع می کنند. دوسنجاب آنسوتَرَک، روی دو پا ایستاده، دانه ای می جَوَند. شاید پدرو مادردو بچه سنجاب باشند.

بچه سنجاب ها خسته از جست و خیز و چرخیدن و دویدن باز روبروی هم می ایستند و به هم نگاه می کنند. عقابی از روی کاج قدیمیِ باغ به سوی شان می آید. عقاب را می بینند. می خواهند پشت تنۀ درخت قایم شوند. به طرف تنۀ درخت می دوند، عقاب آن که نزدیک تر به درخت است را می گیرد، می قاپد و چنگ بربدن اش فرومی کند و با خود می بَرَد.

بچه سنجاب چشم به آسمان به دنبالِ همبازی اش می گردد. کمی می ایستد، وبعد جست و خیزکنان از تنۀ درخت بالا می رود.

آن دو سنجاب با دانه های شان مشغول اند.

 

۲

شما هم عادت کردید!

آبریزگاهِ عمومیِ پشتِ پارک شهر، اولِ خیابانِ شاهپوراست. دوازده پله می خورد تا به آبریزگاه برسیم. تَروتمیز و کاشی کاری شده است.

مستراح های دبیرستان فرهمند گیرکرده اند، قابل استفاده نیستند و ما دانش آموزان می باید ازآبریزگاه عمومیِ پشتِ پارکِ شهراستفاده کنیم.

شیخ حسین آفتابه دارِ آبریزگاه، باتکان سروگردن جواب سلام می دهد. مُشت برکلّه پیازمی کوبد، پیازیک ورمی شود. سرپوشِ بشقابِ چلوکباب کوبیده اش را بر می دارد. بوی کبابِ کوبیده تُوی آبریزگاه می پیچد. شیخ حسین دوست دارد با دست لقمه بگیرد. می گوید چلوکباب را باید با دست خورد، بیشترمزه می دهد و به دل می چسبد. گاه با لایه های بزرگ پیازیا تکه ای نانِ تافتون لقمه می گیرد. گوجه فرنگی و ریحان و زرده تخم مرغ و کره و سماق را هم فراموش نمی کند. بساط چلوکباب روی میزِ کوچک اش، پائینِ پله ها، جلوی در ورودی مستراح پهن کرده است.

آقای ادیب می پرسد:

” آبریزگاه چطور بود؟ تمیز بود؟” می گویم:

” آره آقای ناظم، جای شما خالی شیخ حسین هم با ولع توی آبریزگاه چلوکباب کوبیده با پیازِ مفصل وگوجه کبابی و ریحون و زرده تخم مرغ و کره و سماق نوشِ جان می کرد.”

آقای ناظم می گوید:

” شیخ حسین به بوعادت کرده است. البته همه عادت کرده ایم.”

 

۳

همه تونو گذاشتن سرِکار!

بعد ازنمازصبح چند ساعتی می خوابد. نزدیک ظهربساطِ کسب و کارش را پهن می کند.

چارپایه اش را راست و ریس می کند. با دستمال یزدیِ دورگردن اش روی چارپایه ومیزرا گَردگیری می کند. میزی کوچک، چند تا فرفره که رنگ های مختلف روی تنه آن ها زده ، نعلبکی ای جای فراندنِ فرفره، وتخته ای با خانه های مربعی شکل به همان رنگ های روی فرفره، بساطِ کاسبی اش هستند.

ده شاهی روی یکی ازمربع ها می گذاری، فرفره را می چرخاند، اگرفرفره روی همان رنگِ مربعی که ده شاهی ات را گذاشتی، بنشیند، سی شاهی برنده می شوی. اسم بازی ” دَی شِی به سی شِی” یا ده شاهی به سی شاهی است.

” این ولدِ زنا یه کلکی توکارِش هست، یه دفه م نشده که ازَش ببَریم”

صدای پدرتوی خانه می پیچد:

“این قالتاق یه کلونتری و یه عدلیه رو گذاشته سرِکار، صد دفه گفتم پای بساط این قرمساقِ بچه روضه خوون نرین، این جماعت پِستونه ننه شونوگازگرفتن، چن دفه باید لُختتون کنه تا بفهمین.”

زیرلب، آن طورکه پدرنشنود، می گوید:

” دفه آخرش بود، فردا حضرتِ عباسی جِرش میدیم و دَی شیامونو از حلقومه پائینش می کشیم بیرون”

نقشه کشیده اند بساط اش را بهم بزنند.

دسته جمعی و دعوائی می روند پای بساط سیدعلی .

ده شاهی ها را می گذارند روی مربع های رنگی. منتظرمی مانند تا فرفره بنشیند، و مثل همیشه سید علی بگوید:

” شرمنده، امروزم بد آوردید”

و آن وقت بساط اش را ” دستش ده” کنان بریزند توی جوی پُرآبِ ” تیردوقلو” و خودش را هم دراز کنند.

سید علی خندان و شوخ فرفره می چرخاند، و فرفره روی همان رنگی که ده شاهی ها را روی آن گذاشتند، می نشیند.

” امروز رو شانسین، رو بُردین، خونه خرابیِ منم خیالی نیست، نوشه جونه تون”.

خوشحال و ناباورانه به پدرخبر می دهد. پدرعصبانی ترمی شود:

” این قرمدنگِ بچه روضه خوون فهمیده دستِ شوخوندین، بازیتون داده، دُون پاچیده، همه تونو گذاشته سرِکار.”

” این قرمدنگِ بچه روضه خوون فهمیده دستِ شوخوندین، بازیتون داده، دُون پاچیده، همه تونو گذاشته سرِکار.”

 

۴ 

چوب هرنخل که منبرنشود.

اتاق را گذاشته اند روی سرشان. همهمه و حرف تُوی دودِ سیگارپیچیده می شود. بعضی ها با خودشان حرف می زنند.

” چوب هرنخل که منبرنشود، دارکنیم”

الان دیگه زمانه، زمانۀ این حرفا نیس” ”

” خیلی جاهام نخل پیدا نمیشه”

” تودیگه چی میگی با اون پیرهنِ ننه حسنیِ فتحعلی شاهی”

” قرارمون این بود حرف سیاسی زده نشه، فتحعلی شاه متعلی شاه نداریم”

” امری محال یا سالبه به انتفاء موضوع ست”

” ای بابا، مثه ویروسه ایدزمی مونه، دوا درمون نداره”

” باشیر اندرون شد و با جان بدر رود”

” زدی ضربتی، ضربتی نوش کن”

” به جای این دُرافشانی ها لای اون پنجره رو وا کن تا ماهی دودی نشدیم”

” چه جوریه ؟ این ریزقوله های قزمیت ول نمی کنن، آی شیرعلی خانا، شاه بخشیده، شمام ببخشین.”

“خودتواذیت نکن، نمی فهمن، زآب خُرد ماهی خُرد خیزد/ نهنگ آن به که با دریا ستیزد.”

“؟ ماله سعدیه یا مولوی”

” هیچ کدوم، ماله ایستگاه خراباته”

” تو برآنی که مرا پشتی نیست/ من بر آنم که دماوندم هست”

” می دونستین عقل درعربی یعنی بندِ شتر، که شتره راهِ دورنره یا گم و گور نشه ؟ آخه همۀ زندگی شون بود و یه شتر”

” من یکی اهلِ خِرَدم، یعنی سنگ خارا، یعنی زن، هردوتاش ازعقلِ شتری باحال تَرَن”

” آقای خردورز، لای پنجره رو واکن یه ذره بادِ باغ بیاد تُو اتاق”

“. من نگویم که مرا ازقفس آزاد کنید/ قفس ام برده به باغی ودلم شاد کنید”

” مگه قرارنشدحرفِ سیاسی نزنیم؟”

همهمه و حرف تُوی دودِ سیگارپیچیده می شود. کسی اما با خودش حرف نمی زند

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *