«تو باید می مردی “/ بهروز عرب زاده – ب. وفا

«تو باید می مردی “

بهروز عرب زاده – ب. وفا

 

تو باید می مردی

آنگاه که برمی گشتی از زانوی خمیده ی یک زندگی

و به تلنگر یک بوسه می گفتی

بهار در دامن زنی ست

که پیش از من لب های باغ را چیده است

و دستت را بر پوست کلفت طاقتت می کشیدی

و به خودت می گفتی تو باید می مردی

 

تو مرده بودی

در حادثه ی نابه هنگام زخم

پیش از آنکه دوست داشتن

به خیال خود

دو استکان چایی بریزد

خودش را لم بدهد به رختخواب

میز صبحانه را بغل کند

دستش را بگیرد خیابان را دوره کند

و مثلا در طبقه ی هشتم آپارتمانی دولوکس

پیشانی ات را بردارد

تنت را عرق کند

تو مرده به دنیا آمده بودی

و دنیا فرزند نامشروعی بود در کیف جیبی ات

بلیط سوخته ی سینمایی که تو را فیلم کرده بود

تمام سالن های دنیا را باید خم می شدی

و چون دلقکی که نیمه شب از خواب می پرد

با درد های خود شکلک می شدی

***

چند ساله بودی که مرده به دنیا آمدی ؟

تابوتت را بسختی فامیل بر سر زبان ها کشیدند

و گشادترین قبر دنیا را دوستانت سرت گذاشتند

مرگ تحفه ای بود که زندگی برایت پهن کرده بود

و تو مرده ای بودی که زندگی را چال می کردی

گاه اگر چه بی دلیل دست تکان می دادی

به تپش های یک قلب

به نفس های یک نوزاد

به طراوت یک بوسه

و هم آغوشی عجیبی که در سرت می پیچید

و میز صبحانه را می چیدی

و دو استکان چایی برای خیالت می ریختی

و به خودت می گفتی

زنده ای شاید

و می رفتی در خلسه ی پیله ی هم آغازی

همه چیز را تو اما در سالن سینما دیده بودی

همچون پیشگویی در عصر دایناسورها

که انقراض خود را ابلهانه انکار می کردند

مثلا کسی با هواپیما می آید و تو دسته گلی را به آب می دهی

و بالش ات رودخانه ای می شود که تو را با خود می برد

شاید همه ی مردن ها اینگونه اند

زمانی اتفاق می افتند که تو به زیستن بیشتر از مرگ التماس کرده ای

تو باید می مردی

مرده به دنیا آمده بودی

و هیچ عشقی ممنوع نمی توانست تو را در طبقه ی هشتم آپارتمانی دولوکس بغل کند

***

 

شبی از این گاه

که ردّ زندگی

لحاف تنهایی ات را می چید

کوچه پر از هیاهو بود

چند مرد سیاه مست و دو جین فاحشه ی شب گرد

بوی کثافت هرزه گی کوچه را گند زده بود

خورشید باید طلوع می کرد تا

با عطر تنِ پیچک های یاس در شعر آغوش به سماع برخیزی

و چه ابلهانه باور میکردی تکرار تولد را

تو مرده بودی تو مرده به دنیا آمده بودی

و تابوتت را با دو استکان چایی

در گشادترین قبر دنیا

بر سر زبان ها چال کرده بودند

***

در حلقه ی دوم فیلم

تو باز مرده بودی

تو همیشه مرده ای

حتی

قبل از آنکه مرده باشی مرده بودی

و مجبور بودی که در پرده ی سینما

مثل دلقکی که نیمه شب از خواب می پرد

غصه ی خنداندن درد های خودت را شکلک بشوی

دستت را در کمر آیینه ها بپیچی

و در ابلهانه ترین حالت

به کسی که روبرویت نیست

در طبقه ی اول آپارتمانی سرد

از صمیم دل بگویی صبح بخیر عزیزم

و آیینه با پیچشی در کمر

لب هایش را در تو فرو کند

و تو باور کنی که عشق اتفاقی ست که باید بی افتد

مثل مرگ که اتفاقی ست در زندگی

مثل زندگی که حادثه ای ست مرگ آور

 

در حالی که تو مرده بودی

و همه چیز در تشیع جنازه ی تو رقم می خورد

اما تو

مجبور بودی آرتیست دست چندم فیلمی باشی

که سناریواش را چند بار در پرده ی سینما دیده بودی

همیشه آدم ها ندانسته در حالی که میدانند

برای خودشان قصه می بافند

سناریو می نویسند , کارگردانی می کنند

و در فیلمی که اسکار حماقت خواهد گرفت

خطابه ی گیرایی را در تمجید عشق ایراد می کنند

همه ی این ها را بارها در فیلم دوستت دارم ها یک به یک چال کرده

اسکار مرگ را کنار تابوتمان زندگی کرده ایم

پس چرا باید باور میکردی که زنده ای

در حالی که تو اصلا زاده نشده بودی

تو باید می مردی

مرده بودی

مرده به دنیا آمده بودی ……………..

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *