اتاق زیر شیروانی/ محسن حسام

محسن حسام

اتاق زیر شیروانی

 

از پله برقی که بالا می‌آمدم دیدم جلوی خروجی مترو ایستاده است. باران می‌بارید.

گفتم: ای کاش توی سکوی مترو قرار گذاشته بودیم.

گفت: مهم نیست. برویم.

شال پشمی را بدور گردن پیچاندم و دگمه‌های بارانی‌ام را انداختم.

گفتم: باران سمجیه.

گفت: بله. ولی من از باران خوشم می‌آید.

به یاد دارم در خوابگاه «سارسل» که بودیم بهروز گاهی وقت‌ها از ولایتش می‌گفت. از آفتاب جنوب، از هوای شرجی، رطوبت خیس و گرمای کشنده بعد از ظهر‌ها.

من از آب و هوای شمال می‌گفتم. از باران‌های ریز و سمجی که گفتی هیچگاه پایانی نداشت.

می‌گفت: پاریس هوای دلگیری دارد و آسمانش همیشه خدا خاکستریست.

می‌گفتم: تو راست می‌گویی.

شانه به شانه می‌رفتیم. هوا سوز سردی داشت.

سر راهمان به قهوه‌خانه‌ای رفتیم و قهوه سفارش دادیم. از آشنایی ما چند ماه بیشتر نمی‌گذشت.

بهروز جا و مکان ثابتی نداشت.

شب‌ها در خانه کسی که باهاش قرار داشت می‌خوابید. صبح در خانه دوستی ناشتا می‌خورد و عصر در خانه دوست دیگری ـ اگر که دوش آب گرمی روبراه بود ـ تنش را می‌شست.

گفت: بالاخره بعد از آنهمه دربدری یه جایی پیدا کردم.

گفتم: کی.

گفت: یک ماهی می‌شود.

من هنوز در خوابگاه سارسل بودم.

گفتم: اینجا دیگر مال خودت است. می‌توانی عصرها با خیال راحت توی اتاقت چرتی بزنی.

گفت: ولی این را بدان که اینجا مال منی وجود ندارد.

خاموشی‌ام را که دید، گفت: می‌خواهم بگویم انتخابی وجود ندارد. جایی اگر گیرت آمد باید دو دستی به آن بچسبی.

برایم گفت که «داخل» وضع چندان خوب نیست.

بهروز راست می‌گفت. اخبار بگیر و ببند مرتب به خارج می‌رسید.

آهنگ صدایش بفهمی نفهمی عوض شده بود.

جرعه‌ای قهوه نوشیدم و گفتم: ازم نپرسیدی که چیز تازه‌ای گفتم یا نه؟

آن وقت‌ها که به خوابگاه می‌آمد، چشمانش که به من می‌افتاد، لبخندی می‌زد و می‌گفت: تازه چه گفته‌ای شاعر، هان؟

وقتی شعر تازه‌ام را برایش می‌خواندم، بدقت گوش می‌داد. بازویم را می‌فشرد و زیر لب می‌گفت: خوبست، همین طوری ادامه بده. زبانت دارد جا می‌افتد.

بوهای خوش و ناخوش در فضای دود گرفته کافه پراکنده بود. «گارسن»ها، با چشم‌های بی‌خوابی کشیده، به میزهای مشتری‌های تازه از گرد راه رسیده نزدیک می‌شدند و بی آنکه لب از لب باز کنند، به مشتری‌ها نگاه می‌کردند. مشتری‌ها چیزی سفارش می‌دادند. بارمن‌ها چرخی به روی پا می‌زدند، گیلاس‌های بدقت شسته را از آبجو و یا یک نوشیدنی دیگر پر می‌کردند، مشتری‌ها، خیس از باران چیزی می‌نوشیدند و می‌رفتند. دمی بعد، مشتری‌های دیگر جایشان را می‌گرفتند. صندلی‌ها هیچوقت خالی نبود. از آن سو، گوشه دنجی از ورای غبار دود، صدای بگو و بخند مشتری‌ها می‌آمد. صدای خنده‌شان روی گیلاس‌های پر و خالی شده، روی زیرسیگاری‌های پر از خاکستر و کونه سیگار و روی ردیف بدقت چیده شده بطری‌های پر می‌لغزید و با صدای دستگاه‌های قهوه خرد کنی، قهوه جوش و صدای شستن و آب کشیدن گیلاس‌های توی دستشویی می‌آمیخت و پرده گوش را می‌لرزاند.

قهوه را که خوردیم، گفت: ای داد و بی‌داد. من حالا باید سر یک قرار حاضر باشم.

پرسیدم: حالا حتماً باید بروی؟

گفت: آره. به، عجب حواسی دارم. ببین شاعر، تا تو سیگارت را دود کنی، من می‌روم پائین یک زنگی می‌زنم و برمی‌گردم.

دست توی جیبش کرد و کارت تلفن را درآورد. از روی صندلی پا شد و از پله‌های زیرزمین پائین رفت. دستگاه تلفن توی زیرزمین بود. بهروز که رفت، من فنجان قهوه را توی دستم گرفتم و به ته مانده ذرات قهوه نگاه کردم؛ کشتی‌ای دیدم رها شده در میان دریایی از آب. کشتی بی‌بادبان بود. اسکله‌ای هم بود با کرجی‌های کوچک.

به یاد نامه رابط افتادم. دست توی جیب کردم. پاکت نامه را کشیدم

سر انگشتانم را روی خطوط ریز کشیدم. سعی کردم که چهره رابط را وقتی که داشت نامه را می‌نوشت، پیش خودم مجسم کنم.

ــ می‌بخشی شاعر.

برگشته بود. نشست و به عادت همیشگی گفت: خوب کجا بودیم؟

نامه را تا کردم و توی پاکت گذاشتم.

می‌خواستم بگویم قرار را عقب انداختی یا نه؟

پرسیدم: طوری شده؟

تکانی خورد و گفت: نه، نه، چیزی نیست.

پرسیدم: آیا به نظر تو رابط خانه‌اش را عوض کرده؟

گفت: من نمی‌توانم توضیحی به تو بدهم. بعد اضافه کرد: در واقع می‌خواهم بگویم که من نمی‌دانم در آنجا چی می‌گذرد.

وقتی به او گفتم: برای من مهم است بدانم رابط حالا کجاست.

گفت: حق با توست. اما، با مسائلی که در آنجا می‌گذرد نمی‌شود دانست کی در کجا هست یا کجا باید باشد. همانطور که گفتم همه چیز بستگی به اوضاع و احوال دارد. اوضاع آنجا مرتب در حال تغییر است. ما مجبوریم که خودمان را با اوضاع جدید تطبیق بدهیم. حوادث و رویدادها سریع‌تر از باور ما در حرکتند. ما مجبوریم که با همه توان‌مان… و خاموش شد.

می‌خواستم بگویم: من خودم آنجا بوده‌ام و این چیزهایی که تو می‌گویی، برایم تازگی ندارد.

اما گفتم: می‌خواهم بدانم رابط کجاست، چگونه می‌توانم با او مکاتبه کنم؟

از دهانش در آمد: شاعر چرا همیشه به خودت فکر می‌کنی؟ دیگرانی هم هستند. آنها هم گرفتاری‌های مشابه ترا دارند. مکثی کرد و بعد به نرمی گفت: من به رابطه‌تان احترام می‌گذارم. حال و روزت را می‌فهمم. اما شرایط آنجا بحرانی است. می‌دانم که این چیزها را می‌دانی، با همه این‌ها تو متعلق به سازمانی. و خاموش شد.

می‌خواستم بگویم همین سازمان بود که مرا از رابط جدا کرد. می‌خواستم بگویم: من علیرغم میل باطنی‌ام به پرنسیپ‌های سازمان گردن گذاشته‌ام. از رابط جدا شده‌ام. به دستور سازمان سفر کرده‌ام. اما سازمان از رساندن یک نامه دریغ می‌کند. بهروز انگار که فکرم را خوانده باشد، گفت: نگران نباش. حالا دیگر می‌توانی برایش نامه بنویسی.

پس یعنی که اوایل هم می‌شد برای رابط نامه فرستاد. لابد تشکیلات نمی‌خواسته است. لابد رفقا فکر می‌کرده‌اند که ادامه این رابطه برای تشکیلات مسئله ایجاد خواهد کرد. بهروز هم جزوی از همان تشکیلات بود. و لابد بدستور تشکیلات عمل می‌کرد. اما من و رابط «شاخه» را شکسته بودیم و تشکیلات مرا به خارج فرستاده بود. به محتوای نامه رابط فکر کردم. دلم می‌خواست نامه را دوباره بخوانم. نکاتی در نامه بود که مرا به فکر انداخته بود.

آیا مشی سازمان تغییر کرده بود، یا این رابط بود که عوض شده بود؟ حالا هر چی که بود. شاعران در آن خانه حضوری دائم پیدا کرده بودند. شعر حالا در غیاب من حضوری همیشگی پیدا کرده بود.

گوشه چشمی به بهروز انداختم. مشغول نوشتن یادداشتی بود.

دلم می‌خواست از او بپرسم: چرا در آن خانه هیچکس جواب تلفن را نمی‌دهد؟

سرش را بالا کرد، لحظه‌ای نگاهمان به هم جفت شد. دلم می‌خواست به او بگویم: رفیق چرا مرا از شنیدن صدای رابط محروم می‌کنی؟

گفت: می‌دانی، امروز برای من روز بخصوصی است.

پرسیدم: سوقاتی در راه است؟

گفت: درست فهمیدی.

دفتر یادداشت را توی جیبش چپاند و گفت: پاشو برویم خانه. قرار است به من تلفن بزنند.

پرسیدم: لابد از راه دور.

آهسته گفت: بله.

خواست چیزی بگوید. چشمانش برقی زد و لب فروبست. پا شد و گفت: پاشو برویم. این جا سر و صدا زیاد است.

به یاد آوردم که از شلوغی و سر و صدا خوشش می‌آمد. به خوابگاه که می‌آمد، همیشه دلش می‌خواست دور و برش پر آدم باشد.

گفتم: باشد، برویم.

‹›‹›‹›‹›‹›‹›‹›‹›‹›‹›

به آپارتمانش رسیدیم. روی پاگرد ایستادیم، با دست قطره‌های آب را از سر و رو گرفتیم و از راه پله‌ بالا رفتیم. آسانسوری در کار نبود. وسط راه پله‌ها ایستادیم تا نفس تازه کنیم.

در اتاق بالا پوش از تن دور کردیم. حوله‌ای آورد و گفت: بگیر سر و صورتت را خشک کن.

اتاق بوی نا می‌داد. گفتی ماه تا ماه نور آفتاب توی اتاق نتابیده است. بوی رطوبت، بوی ناپیدای لباس‌های کهنه در اتاق بجا مانده بود. با خودم گفتم: این بوهای قدیمی باید از آن کلفت پیر شازده خانمی باشد که عمری را در این اتاق سر کرده و شاید روزی همین جا، زیر این پنجره، زیر نور کدری که از بیرون تو می‌زد، سرش را زمین گذاشته است. روی تخت نشستم و در حالی که سرم از بوهای ناپیدای قدیمی پر بود، گفتم: اتاق کم‌ نوره؟

رفت کلید برق را زد.

پرسید: حالا چطوره؟

گفتم: آهان، حالا خوب شد.

احساس کردم که بوها با آمدن نور رنگ باخته‌اند. با خودم گفتم اگر این اتاق مال من بود، می‌گذاشتم چراغش همیشه روشن باشد. بوها از نور گریزان بودند. زیر تخت، در سوراخ سمبه‌ها و زوایای تاریک و ناپیدای اتاق می‌خزیدند.

وقتی گاز دو شعله را ـ که روی میز پایه کوتاه بود ـ روشن می‌کرد، گفت: وقتی اینجا را پیدا کردم، اتاق خالی خالی بود. این میز و آن تخت را از پائین کشاندم بالا.

تخت فلزی که من رویش نشسته بودم «فنرش» تاب تندی داشت. از آن دست تخت‌هایی بود که تنها در سربازخانه‌ها و در آسایشگاه‌های قدیمی و متروک پیدا می‌شد. وقتی به او گفتم: شاید این تخت از آن سرباز پیر فرانسوی‌ای بوده باشد که در دو جنگ بزرگ شرکت داشته و احیاناً یک پایش را در جنگ بر اثر اصابت خمپاره از دست داده، چند ماهی در آسایشگاه روی همین تخت بستری بوده و بعد چون با این تخت انس گرفته بوده، به هر جا که نقل مکان می‌کرده، تخت فلزی را همچون یادگار دو جنگ با خودش این طرف و آن طرف می‌کشانده و شاید دست آخر در یکی از اتاق‌های همین آپارتمان قدیمی و روی همین تخت نفس‌های آخر را کشیده و کس و کارش هم با رفتن او از شر این تخت لعنتی راحت شده باشند، خنده‌ای کرد و گفت: نگفتم تو شاعری.

بعد برایش از بوها گفتم، از باقیمانده بوی تن پیرزنی که عمری را در خدمت شازده خانم پاریسی گذرانده و بعد از مرگش از خودش تنها همین بوها را بجا گذاشته است. گفت: شاید همین طور باشد. شاید هم تو راست می‌گویی، اما با اینهمه، حالا ما اینجا هستیم.

گفتم: اسیر در میان بوهای ناخوش قدیمی، اسیر در کنار یادگار سرباز پیر فرانسوی که عمرش را در جنگ گذرانده، یک پایش را از دست داده و در آخرین لحظه‌های زندگیش وقتی که داشته نفس‌های آخر را می‌کشیده از خودش پرسیده: براستی آن جنگ لعنتی را چه کسانی راه انداخته بودند، او برای چی سال‌ها جنگیده و اکنون از آن همه برایش چی باقی مانده است؟

کتری را زیر دستشویی گرفت، از آب پر کرد و گفت: و در میان این چیزها یک واقعیتی خودش را نشان می‌دهد و آن ادامه نکبتی‌ست که بخش وسیعی از زندگی مردم اینجا را گرفته. در واقع ـ حالا از چیزهای دیگرش که بگذریم ـ برای همینست که اینجا آدم خودشو تنهاتر از همیشه حس می‌کند.

نگاهم زیر پنجره به یک ردیف کتاب افتاد. گفتم: رمان هم که می‌خوانی.

گفت: ای.

مکثی کرد و گفت: آن کتاب‌ها را می‌بینی؟ دو سه تا کتاب شعر هم تویشان هست. از توی همان آشغالای پائین پیداشان کردم. یک بابایی که حتماً از دستشان خسته شده بوده انداخته بودشان توی سطل آشغال. دلم نیامد که رهاشان کنم. رمان و شعر را برای خودم برداشتم. «پزشکی‌ها» را گذاشتم کنار تا یک بنده خدایی پیدا بشود و بدهم بهش. شاید هم به دردش بخورد.

آب کتری داشت می‌جوشید. شعله گاز بالا آمده بود. خم شد که شعله را پائین بکشاند، افتاد به سرفه، شدید و بی‌وقفه. گفتی چیزی، چیز اسفنج مانندی بیخ گلویش گیر کرده، راه تنفسش را بسته و نمی‌گذاشت به آسانی نفس بکشد. دستم را روی پشتش گذاشتم و پرسیدم: حالت خوبه؟

دو تا دستش را روی کاسه زانو گذاشته بود و سرفه می‌کرد. چند لحظه به همان حال ماند، بعد نفسی تازه کرد، قد راست کرد و گفت: نگران نباش. چیزیم نیست.

گفتم: تو بشین، یک کمی استراحت کن، خودم چایی را رو براه می‌کنم.

گفت: نه، چیزیم نیست. گفتم که نگران نباش.

سرفه‌اش بند آمد. وقتی توی قوری چایی می‌ریخت، دست‌هاش می‌لرزید. می‌دانستم که سرمای اینجا آدم را از پا می‌اندازد. با تب و لرز شروع می‌شود و آن سرفه‌های بی‌پیر. اگر به موقع دوا درمان نکنی، این بیماری یکی دو ماهی گریبانت را رها نمی‌کند. اتاقکش دوش نداشت. می‌گفت: اوایل می‌رفته «خانه»ی دوستانش دوش می‌گرفته، بعدش یک طشت بزرگ پلاستیکی دست و پا کرده بود گذاشته بود کنار دستشویی. آب داغ تویش می‌ریخت، می‌نشست توش و تنش را می‌شست. لباس‌هایش را هم توی همان طشت چنگ می‌زد. توالت توی راه پله‌ها بود و عمومی بود و از ده شب به بعد کشیدن سیفون ممنوع.

چایی که دم کشید، دو نفری یک پیاله نوشیدیم. چسبید. چایی رطوبت خیسی را که باران به تنمان نشانده بود، بیرون کرد. نگاهم به تصویر زن جوانی افتاد فراز دیوار در قابی کوچک، ایستاده جلوی دیوار پوشیده از پیچک‌ها.

پرسیدم: عکس کیه؟

گفت: عکس زنمه.

در تمام مدتی که به خوابگاه می‌آمد، یا برای شرکت در جلسه با قطار به پاریس می‌رفتیم، هرگز از زبانش نشنیده بودم که همسری هم داشته است. شگفتی‌ام را که دید، لبخندی زد و گفت: چیه، چرا اینطوری نگاهم می‌کنی؟ یعنی به ما نمی‌آید که زن داشته باشیم؟

گفتم: نه. این طبیعی است که هر کس با یکی زندگی بکنه. اما فکرش را نمی‌کردم که تو…

گفت: نه بابا، اینطورها هم نیست که تو فکر می‌کنی. ما هم فامیل دوستیم دیگه.

لحظاتی چند خاموشی بین ما افتاد. وقتی اینجور حرف می‌زد، من را به یاد روزهایی که به خوابگاه می‌آمد، می‌انداخت. بهروز بذله‌گو بود. هرگز نشنیدم از کسی یا چیزی گلایه کند.

پرسیدم: قرار است بیاید؟

گفت: بله، شاید. چطور بگویم، راستش از تو چه پنهان، قرار است این روزها بیاید.

گفتم: مدتیست که ترا می‌شناسم، ولی از زندگی تو چیز زیادی نمی‌دانم.

گفت: ما زندگی چندان درخشانی نداریم. آدم یک لا قبایی هستیم که توقع چندانی هم از زندگی نداریم. چند سالی تو زندان بودیم، بعدش آمدیم بیرون. با سازمان کار می‌کردیم که پرت شدیم اینجا. پیش از سفر با زنی آشنا شدم که در سازمان فعال بود.

گفتم: از وقتی که تو را شناختم همیشه خوش داشتی که به دیگران بپردازی.

نگاهی به من انداخت و گفت: با یه قند پهلو دبش چطوری؟

در خوابگاه که بودیم، هرگاه که می‌دید دچار دلتنگی شده‌ام، می‌گفت: شاعر، باز هم که ماتم گرفته‌ای. پاشو بیا برویم پاریس.

عصرها که از خوابگاه بیرون می‌زدیم، از کنار ریل‌های خط آهن می‌گذشتیم. گاه شاهد عبور برق‌آسای قطاری بودیم که در چشم بهم زدنی از برابرمان می گذشت. همانطور که خط پرواز پرنده‌ها را در نور شنگرفی غروب تماشا می‌کردیم، می‌زدیم زیر آواز. افول خورشید را، وقتی که خط افق ارغوانی می‌شد، دوست داشت. همیشه می‌گفت: این تصویر مرا به یاد کودکی‌ام می‌اندازد.

عصرها خسته از کوچه گردی بروی پل می‌آمد و قایق‌رانانی را که درون قایق‌ها بر روی آب می‌راندند، تماشا می‌کرد. صیادها را که با تور و زنبیل‌های پر از ماهی از صید بازمی‌گشتند، نظاره می‌کرد. توی ذهنش همیشه خط سرخ با قایق، پل، آب و تور صیادان همراه بود. حتی وقتی که با هم در امتداد ریل‌ها می‌رفتیم، می‌گفت: حتی اینجا هم در کناره خط سرخ افق صیادها را می‌بیند که دارند از آب‌های دوردست می‌آیند. من برایش از خط سفید، خاکستری و سرخ افق می‌گفتم. می‌گفتم که سپیده‌دمان خط سفید افق را بر کناره دریا دوست دارم. پرواز پرندگان سحر را با برآمدن روشنا در خط سفید افق دوست دارم. صدای امواج دریا را وقتی که موج رقص رقصان از پس حجاب تیره مه بیرون می‌آید و پوزه سفید به کف آغشته‌اش را به خط کناره ساحل می‌کوبد، دوست دارم. با برآمدن روشنا از زیر غلظت انبوه مه، خط افق خاکستری می‌شد و پرندگان سحر که تا دوردست می‌پریدند، دور، آنسوی آب‌های سیاه، همچون نقطه‌هایی به نظر می‌آمدند. آنگاه که قرص خورشید برمی‌آمد، لحظاتی چند خط افق رنگین و برنگ خون تازه مرغان آبی می‌مانست که به نیش تیغ شکارچیان بر دامنشان پاشیده می‌شد. اما او تنها یک رنگ افق را می‌شناخت، آفتاب تموز شهرش را وقتی که کودک بود، و کنارهای ارغوانی خط افق را. به گاه بازگشت در امتداد ریل‌ها، مست از تماشای شنگرفی غروب می‌گفت: حالا با یه قند پهلوی دبش چطوری؟

یک پیاله دیگر چای نوشیدیم و من لای چین‌های ریز پیشانی‌اش خطوط ناپیدای اندوه را دیدم.

گفتم: از آخرین باری که ما همدیگر را دیده‌ایم مدتی می‌گذرد و تو در این مدت پاک عوض شده‌ای.

نگاهی به من انداخت و گفت: تو اینطور خیال می‌کنی؟

رفتم تو فکر و با خودم گفتم: چه چیزی او را به این حال و روز انداخته است؟ انگار که فکرم را خوانده باشد، گفت: من چیزیم نیست. این روزها یک کمی کلافه‌ام.

ناگاه سر چرخاند. خط نگاهش را دنبال کردم. نگاهش به تصویر ایستاده افتاد.

پرسیدم: حالا برایم بگو او کجاست؟

گفت: قرار است بیادش پاریس.

پرسیدم: خوب؟

گفت: حالا باید از مرز گذشته باشد.

وقتی به او گفتم: همسرت دارد می‌آید، تو این جا نشسته‌ای ماتم گرفته‌ای. به یاد رابط افتادم.

گفت: برای این چیزها نیست.

سیگاری آتش زدم. سیگارش را با آتش سیگارم روشن کرد و دست بروی پیشانی کشید.

پرسیدم: می‌ترسی؟

گفت: از چی؟

آب کتری هنوز می‌جوشید. می‌دانستم که چه در سرش می‌گذرد. وقتی دانستم زنش در راه است، احساس شادمانی کردم. می‌خواستم به او دلگرمی بدهم، اما پیش از آن که دهان باز کنم، لب‌های زیرینش را دیدم که به نیش دندان می‌گزید.

گفت: می‌دانی، کاش حالا در کنارش بودم. بعد گفت نامش صفوراست.

زیر لب گفتم: صفورا.

گفت: می‌دانی، اوضاع دیگر مثل سابق نیست. حسابی مواظب هستند. عبور از مرز آسان نیست.

یکبار دیگر چشمانم از زیر دو خط ابروها به تصویر فراز دیوار افتاد. به نظرم رسید که سایه‌ای روی چهره‌اش افتاده است. شاید او در سایه بود و نور آفتاب از فراز سرش روی پیچک‌ها افتاده بود. کمی آنسوتر شاخ و برگ‌های درختی جلوی نور آفتاب را گرفته بود و بین آنها حایل شده بود. ناگاه به یاد گفتگوی شبانه‌ای افتادم که کنار رود سن با او داشتم. ماه بر رود می‌تابید. باد سردی بر روی سینه رود پوز می‌کشید. کشتی‌های لاروبی بروی رود می‌راندند. نور فانوس‌ها ـ آویخته دو سوی کناره‌های سیمانی رود ـ روی آب افتاده بود و آب سیاه شناور در زیر نفس‌های تند باد می‌لغزید و می‌رفت.

ـ نباید تو لک رفت. این آن چیزیست که آنها می‌خواهند! اگر گوشه بگیری، بتدریج تمام می‌شوی. چیزی که تو وجودت جوشش داره، می‌خشکه. ما حالا اینجاییم و آنهایی که آنجا مانده‌اند، هیچگونه تصور روشنی از ما ندارند. ما باید بین خودمان و آنها پل بزنیم. به هر شکل که شده. تنها از این طریقه که می‌توانیم رابطه‌مان را با آنها حفظ کنیم. و تو این را داری. و این شعرته. تو می‌توانی و باید بتوانی با شعرت بین خودت و آنها پل بزنی و از این جای پرتی که ما درش افتاده‌ایم با آنها رابطه برقرار کنی. فراموش نکن که چیز مهم و باارزشی توی وجود توست و آن شعرته. پس ادامه بده و اصلاً فکرش را نکن بعد چی خواهد شد.

‹›‹›‹›‹›‹›‹›‹›‹›‹›‹›

چای سوم را که نوشیدیم، سیگاری آتش زدم و دودش را همراه با بوهای سنگین و شناور ناپیدای توی اتاق به درون سینه کشاندم که زنگ کشدار تلفن از جا پراندم. آواز ناشاد خروس بی‌محل بود. زنگ تلفن گرمای ولرمی را که چایی به تنمان ریخته بود زایل کرد، زیرا صدای بهروز خراشیده و ناصاف شده بود. بهروز خم به ابرو داده و با انگشت اشاره پیشانیش را مالش می‌داد. گاه انگشتانش بازی‌کنان از روی پیشانی می‌سرید و انبوه موهای درهم و برهم جوگندمی‌ هنوز مرطوبش را توی چنگ می‌گرفت.

ـ واضح‌تر حرف بزن. چرا قضیه را می‌پیچانی؟

ـ بازداشت شده؟ سر مرز؟…

گوش تیز کردم. در خلوت اتاق کوشیدم صدای تیز و برنده‌ای را که از آنسوی تلفن می‌آمد، بشنوم. بهروز در کنارم زانو زده بود. ناگاه شبحی دیدم آمیخته به بوهای قدیمی مانده از سال‌های پیش. شبح زیر نور مات و کدری ـ که از پس شیشه‌های غبار گرفته پنجره اتاقک زیر شیروانی تو می‌زد ـ نشسته بود و همچون ماری منتظر فرصت بود تا با جهشی بسویت دورخیز بردارد و زهرش را به نیش دندان به زیر پوستت بریزاند.

دمی بعد، صدای گوشی تلفن بود که به زمین افتاده بود و تنی که در کنارم ولو شده بود و دست‌هایی که چون حفاظی سر را از هجوم اشباح شبانه در نهان داشته بود. و من در هول و ولا تا از خط میان لب‌ها کلامی بیرون زند.

ناگاه در خلوت اتاق صدای قل قل ریز و خفیف ته مانده آب کتری را بگوش شنیدم:

گفتی ضرباهنگ مارش عزایی بود که در تشییع جنازه عزیزی می‌نواختند. در میان خاموشی غریبی که بین ما افتاده بود، از فراز خط ابروها تصویرش را یکبار دیگر فراز دیوار دیدم. ایستاده در پناه دیوار آجری و نور آفتاب که از بالای سرش روی پیچک‌ها افتاده بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *