شُکوهِ جان تو/ شعری از/ عباس سماکار

شُکوهِ جان تو

عباس سماکار

 

هستۀ جان جهان اَم

جهان اما

هستۀ جان من است

 

خون

خونِ سرخِ گرم

جاری ست در رگهایِ جهانِ جان

یکسان

در رگهای جهانِ سرخِ جانم نیز

 

خویشتن هستم

جهان از هستۀ من میرسد با هستۀ خویشش به جان یکسان

 

و خون

باز هم خون

رازِ نهفتِ من

به هم در میرسد خونِ جهان در هسته اش یکسان

 

و این

رازِ جهانِ جان

در گشتنِ خود در جهانِ ما ست

 

بی من

تصور کن

چگونه این جهان بیهوده میگردد به دور خود

***

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *