تعهد، درد و درمان توده ها/ غلامرضا پرتوی

تعهد

درد و درمان تودهها

 

آورده اند که در روزگار قدیم که ندیم دهر نیز آن را در خاطر نیست، در کهن دورانی که همه چیز متاع میشد و شاعران و بذله گویان کالاهای بنجل خود را در باور مردم چوب حراج میزدند و لقمه نانی به کف آورده نجویده قورت میدادند، در آن زمانهای کهن که شاعران میسرودند تا شعر را تقدیس کنند، خامه با خون قهرمانان راه آزادگی رنگین میکردند تا با نقش گل سرخ سروران را نشاطی حاصل آید و شاید موجب رفاهتی در معیشت و وسیلت‌ی در نام آوری گردد، در آن روزگار، جوانی شوخ طبع، از سلاله لاله های سرخ، از دریای خون آلود ادب این سرزمین، پا برصحنه روزگار نهاد، با قلبی پر تپش و طبعی پر جهش درسرایش در رزم آزادی. او بنجل فروشان و کاسبکاران ادب را تریاقی بود در کام و خدنگی برجان. خرده فروشان در میدان ادب ارابه انکار راندند که دیگری میسراید و  او میخواند. خلقی عظیم گرد آمد امتحانی که موی از ماست می‌کشید، مهیا گشت. جوانی نیز که از «شوخی به شوخگنی پرداخته»[۱] بود، هل من مزید طلبید که این واژه ها را به قالب شعر مزین کن: آینه، اره، کفش، غوره

و او سرود:

چون آینه نور خیز گشتی، احسنت

چون اره به خلق تیز گشتی، احسنت

درکفش ادیبان جهان کردی پا

غوره نشده مویز گشتی، احسنت

 

و در نوزدهمین «بهار» عمرش ملک الشعرا شد، درفش رسالت بر افراشت و اندیشه تابناکش چون موجی سهمگین زورق تعهد هنر را به عرش رسانید و کهنه پرستان را در خود پیچید:

خیزید و به پای خم مستانه سر اندازید

وان راز نهانی را از پرده براندازید

این طرح کج گیتی شایان تماشا نیست

شایان تماشا را طرح دگر اندازید

ذوق بشریت را این عشق کهن گم کرد

عشقی نو و فکری نو اندر بشر اندازید

.

.

یک شعله برافروزید از آه دل سوزان

وانگه چو «بهار» آتش در خشک و تر  اندازید

 

از آن هنگام تا کنون در تا یخ ادب این سرزمین نام آوران و دلیران سترگی در خدمت آزادی و علیه استبداد شمشیر کشیده به میدان آمدند؛ چون هدایت، جمالزاده، فروغ و…. ولی در زیر ابرهای سیاه بارانی  استبداد، بوقلمون صفتانی  نیز چون کرم در زمین نمناک سر از خاک بیرون آوردند که نان به نرخ حاکمین می‌خوردند، نامِ نام داران را به خود می‌بستند و برای قطعه استخوانی در پیشگاه قصابان دم می‌‌جنباندند.

 

در این میدان نبرد نور و ظلمت که اهریمن دست بالا داشت، یلی از دنیای کار و زحمت و نیای اندیشه و اسقامت بر صحنه ادب این مرز و بوم ظاهر شد. گرز گران بر فرق مجیز گویان کاسبکار کوبید و قهرمانانه بر میدان رزم ادب انقلابی  ایران تا ابد به استواری قد برافراشت:

«بنده هنر بدون تعهد را دو پول سیاه ارزش نمیگذارم…. شعری که در روزنامه‌های معمولاً بلندگوی رژیم‌ها چاپ می‌شود برای من اصلاً شعر نیست. گفتم که هنرمند همیشه بر قدرت است نه با قدرت. حالا اگر یکی می‌خواهد با قدرت باشد بگذار خودش را با بند تنبان فلان رئیس جمهور  دار بزند. اصلاً برای من مهم نیست. نه زنده بودنش برای من مهم است و نه مردنش. آن که هدف‌اش تنها و تنها رستگاری انسان نباشد، درد و درمان  توده‌ها را نداند و نشناسد، روشنفکر نیست. دزدیست که با چراغ آمده است.»

شاملو تا پایان حیات بر تعهد تاریخی اش وفاداربماند.

 

واما هنوز کم نیستند شاعران و ادیبانی که سینه خیز در کوچه پس کوچه های باور مردمان خوش باور شلنگ اندازان «مافوق  طبقاتی بودن هنر» را سینه میزنند که بوی گند تعلق طبقاتی چنین هنری رگ و ریشه کار و زحمت را می‌خراشد. باشد تا ادب این سرزمین در  خدمت شناساندن درد و درمان توده ها باشد.

 

با این امید.

غلامرضا پرتوی

۲۵.۹.۲۰۱۷

 

[۱] – نعمهء کلک بهار – به کوشش محمود رفعت – مؤسسه چاپ و انتشار علمی ۱۳۶۵ – صفحه ۴۲

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *