مرگ…/ دو شعر از میگل هرناندز/ ترجمه: علی اصغر فرداد

میگل هرناندز

Miguél Hernàndez

۱۹۱۰-۱۹۴۲

http://poets.ir/?p=18675

 

میگل هرناندز در سال ۱۹۱۰ در استان آلیکانته در اسپانیا در یک خانواده فقیر روستایی متولد شد. در سن ۱۴ سالگی درس را با هدف کمک به خانواده ترک گفت و همچون پدرش گاه کارگری و گاه چوپانی می کرد. هنگامی که میگل در سال ۱۹۳۴ در گمنامی کامل به مادرید آمد و اولین اشعار خود را منتشر کرد، دو شاعر بزرگ دوران، آنتونیو ماکادو و خوآن رامون خیمه نز از او استقبال کردند. بعدها اما دوستی بسیار نزدیک و عمیقی او را با نرودا، وینسنته الیخاندره ، لورکا و سرنودا پیوند داد. در جنگهای داخلی اسپانیا همچون یک فرمانده و مبارز جسور در کنار جمهوری خواهان جنگید و کتاب شعرش Viento del Pueblo او را به یک شاعر مشهور جنگهای آزادیبخش تبدیل کرد. پس از پیروزی فرانکو به پرتغال گریخت. اما پلیس سالازار او را در سال ۱۹۳۹ به همراه مبارزان دیگر به فرانکو تحویل داد. بر اثر اعتراضات جهانی موقتا آزاد شد. اما دوباره در زادگاهش Orihuela دستگیر و در دادگاههای فاشیستی به عنوان « یک مجرم خطرناک برای زندگانی همه اسپانیایی های خوب» به مرگ محکوم شد. فرانکو حکم او را به حبس ابد تقلیل داد تا هرناندز به شاعر شهید و لورکای دیگر تیدیل نشود. اما هرناندز در زندان آلیکانته بر اثر بیماری سل، پس از رنج و عذاب بسیار در سال ۱۹۴۲ در سن ۳۲ سالگی زندگی را بدرود گفت.
هر چند خبر توفانی مرگ او در سیاهچال های آلیکانته یزودی در زیر آوار کشتارهای وحشتناک جنگ جهانی دوم مدفون شد.
اما انسانیت خشمگین، زندگی و مرگ قهرمانانه هرناندز بعنوان یکی از بزرگترین شاعران مدرنیست جهان حتی یگانگی بی مانند لورکا را در نگاه همه نسل های بعدی اسپانیا کم رنگ کرد. او شاعر قهرمان اسپانیا شد.
هرناندز  که در مرثیه ای در مرگ لورکا نوشته بود: … آه، فدریکو تو مرا می شناسی/ یکی از خیل روزانه میرندگان زمین. شعرهایش همچون توپهایی غران در سراسر سیاره طنین افکند. اگر در میان شاعران نسل او اینجا و آنجا برخوردهایی بروز می کرد، میگل تنها کسی بود که فقط دوستی و عشق دیگران را نسبت به خود برمی انگیخت. هرناندز تنها شعر نمی نوشت بلکه در شعر خود می زیست. با مرگ او نهضت مدرنیست اسپانیا و جهان یکی از درخشان ترین چهره های خود را از دست داد. بسیاری از شاعران آن دوران در مرگ او مرثیه ها نوشتند، پابلو نرودا در «سرود همگانی»: میگل اسپانیایی، پسرم! / ستاره سرزمین مخمل گون! / ترا از یاد نخواهم برد، / ترا هرگز از یاد نخواهم برد، پسرم!
او در کتاب خاطراتش همچنین می نویسد: « سیمای او سیمای اسپانیا بود….چشمانش همچون دو اخگر سوزان در چهره سوخته و چرمگون گشته از باد و آفتاب، مالامال از نیرومندی و نرمدلی می درخشید و می گداخت. می دیدم گوهر تابناک شعر که با عظمت تازه ای، با روشنایی وحشیانه ای، با معجزه ای که خون پیری را به فرزند نوزادی تبدیل می کند، در آسمان سخن او طلوع می کند. در تمام سالهای شاعری ام، شاعری سرگردانم، می توانم بگویم که زندگی امتیاز آن را به من نداده که چشم به شاعری بیندازم که کاربرد و دانش برق آسای او را در لغت داشته باشد.» خاطرات نرودا/ هوشنگ پیرنظر

 

مرگ

مرگ، پوشیده با شاخهای مرگ،

با حفره های مرگ، رد خشمش،

بر چمنزار، رخشان از خون ورزاباز،

به هیئت ورزایی، می چرد.

 

از عشق می سوزد، یک آتشفشان، ماق می کشد

و نفس می زند، و ضربه مرگبار اش را در آتش خشم خویش

بر چوپانان خاموش فرود می آورد.

به تنی که هنوز به گور خو نکرده

به هرآنچه که می تپد و نفس می کشد

در جنون عشق حمله می برد.

 

آه، من غمگنانه علف قلبم را

به تو تقدیم می کنم

اگر که تلخی اش

اگر که شیره تلخش

در حرص و آز و عشقت

بر تو گوارا باشد.

 

این همان زجر، همان عشقی ست که از آن رنج می برم،

همچون تو، با همه، و قلب من به کمال است

و خود را در جامه سپید مرگ، تفویض می کند.

 

بسان ورزا

بسان ورزا، برای اندوه،

برای درد زاده شدم، بسان ورزا داغی

از آهنی تفته بر گردگاه دارم

و بسان مرد، تخم هایی در کشاله ران.

 

بسان ورزا همه چیز را کوچک می پندارد

این دل بزرگ ،

و بسان ورزا همیشه از  عشق تو در جنگ

این چهره عاشق بوسه ها

 

در رنج می بالم،

زبان را در خون قلبم فرومی برم،

و طوقی از تنوره گردباد بر گردن دارم.

 

بسان ورزا پس پشت تو می آیم

و آتش تمنای من به ضربه نهایی شمشیر تو خاموش می گردد.

بسان ورزا، مایوس، بسان ورزا.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *