وصیت مرحوم/ عزیز نسین/ مترجم بهروز عرب زاده (ب. وفا)

 وصیت مرحوم
 
عزیز نسین
 
قاسم افندی عادت های عجیبی داشت . در قلب پر عطوفت و مهربانش جای گسترده ای برای عشق و محبت به حیوانات بود . منزلش پر از دسته های سگ و گربه بود که جولان می دادند اما بزرگترین لذت زندگی اش  خرد کردن نان و دادن تکه های آن به کفتر هایش بود در زندگی اش هرگز گوشت حیوانی را نخورده بود اما در باغچه ی خانه اش لانه های زیادی برای پرورش و نگهداری از انواع حیوانات داشت . امّا برغم همه این ها عشق واقعی وی سر سیاه بود . چنان با سگ چهارده ساله اش انس و الفت گرفته بود که بدون رد و بدل کردن کلمه ای گویی آنکه از غم و شادی و غصه و اندوه هم خبردارباشند از شادی هم شاد و از اندوه هم اندهگین می شدند . قاسم افندی نه عائله ای داشت و نه بچه ای و در این چهارده سال تنها مونس و همدم  وی همین سر سیاه بود که روزگار را با هم سپری کرده بودند .
 
بعد از دو روز بیماری سخت ، مرگ سر سیاه تقریبا قاسم افندی را دچار پریشان حالی کرد . دیگر چیزی نمی توانست تسلی خاطر اندوهگین اش باشد بیست و چهار ساعت سر جنازه ی سر سیاه گریه کرد . به خاطر می آورد که وقتی وی را به خانه آورد چیزی به اندازه ی مشت دستی  بود . انگشتش را مثل پستانی به دهن سر سیاه می گذاشت تا به مکد . بعدها سر سیاه اندازه ی قوچی بزرگ و زیبا و خیلی بیشتر از بعضی از انسان ها دارای فهم و شعور شده بود .
 
قاسم افندی تصمیم گرفت در این لحظات آخر وداع با یار دیرین خود ، به رسم قدر شناسی و وفاداری  سنگ تمام بگذارد . با چشمان اشک آلود جسد حیوان نگون بخت را چون جسد انسانی با آب گرم و صابون شست و برایش تابوتی هم خریداری کرد و در محله ای که هیچ کس وی را نمی شناخت خانه ای اجاره کرد و به در و همسایه و آخوند محل و مسجد و محله جار انداخت که بچه اش مرده و نیاز به تشیع جنازه دارد
 
از آنجا که در هزینه ی برگزاری مراسم حسابی سر کیسه را شل کرده بود طی مراسم باشکوهی جنازه با تابوت از منزل وی به سمت خانه ی ابدی روی دوش مردم برداشته شد .
 
ملای محل و نوحه گران و مرثیه خوان ها و دعا خوان ها که حسابی سبیلشان چرب شده بود با همراهی جمعیت محله  تابوت را در صحن مسجد روی سکوی اقامه ی نماز گذاشتند  و پس از اتمام مراسم دینی، تابوت بسمت مزار و دفن آن در معیت دعا ها و تکبیر ها  به راه افتاد . در حقیقت تنها مشکلی که پیش آمد پس از این بود .که اتفاق افتاد  سر سیاه که حیوان بازیگوش و چغلی بود گویا  آخرین بازی خود را هم بعد از مرگ بازی کرد. جمعیت تشیع کننده در حالی که هر یک سعی در تسلی قاسم افندی داشتند دور مزار جمع شده و ملای محله هم آخرین دعا ها و مراسم مذهبی را بجا می آورد که  دو مامور دفن جنازه تابوت را گرفته و در مزار نهادند و در حالی که سعی می کردند تابوت را در قبر جا بدهند یکهو از سوراخ تخته ی تابوت به اندازه ی دو وجب دم سگی بیرون زد دو نفری که مامور جا دادن تابوت در قبر بودند از ترس تابوت را رها کرده و به بیرون جهیدن . بهت و سرسامی فراگیر تمام فضای موجود را به خود گرفت . قاسم افندی که هوا را پس دیده بود بخاطر اینکه موضوع را ماست مالی کند گفت : حیوونکی بچه ام دم داشت . این را گفت امّا ، چه کسی می توانست باور کند که در بچه ای دمی به اندازه ی دو وجب باشد . تابوت را باز کردند در داخل تابوت جنازه ی سر سیاه پیدا شد .
 
یقه ی قاسم افندی را گرفته و کشان کشان به قاضی بردند . قاضی پس از شنیدن سخنان مردم و ملای محل رو به قاسم افندی کرده و گفت :
 
ـ شما چرا اقدام به دفن و کفن سگی همانند انسان کردی ؟ مگر نمی دانی که بر اساس آداب و سنن و ارکان دینی این کار شما خلاف شعائر دینی ست ؟
 
قاسم افندی :
 
ـ آه قاضی افندی اگر شما می دانستید که سر سیاه چه حیوانی بود واگر مزیت هایش را می دانستید هرگز من را گناه کار نمی دانستید
 
قاضی :
 
ـ مزیت های سگی چه می تواند باشد که در قبرستان می شود دفن کرد ؟
 
قاسم افندی :
 
اول اینکه بسیار صادق بود و تا آخر عمر قدر دان تکه استخوانی بود که گرفته بود . نسبت به کسی بدی نمی کرد و بسیار جسور و زیبا بود
 
قاضی :
 
ـ اینها که دلیل نمی شود .
 
قاسم افندی در حالی که بسختی تحت فشار قرار گرفته بود گویی آنکه سر سیاه انجام داده است شروع به شمردن تمام کارهای مردم پسندی  که در طی زندگی اش کرده بود کرد
 
ـ حیوان خیر دوستی بود زکات  مال خود را بموقع پرداخت می کرد فطریه ی خود را فراموش نمی کرد و با دست گیری از مستمندان و فقرا دل آنها را شاد می کرد .
 
قاضی :
 
ـ همچین چیزی امکان ندارد
 
قاسم افندی :
 
ـ حتی در زمان حیاتش برای استفاده ی عموم سقا خانه ای را تعمیر و سقا خانه ای را هم تاسیس کرده بود  و دو فرش هم به مدرسه ی دینی هدیه کرده بود
 
قاضی :
 
ـ تو مگه دیوونه ای ؟ اصلا مگه سگی می تواند چنین کارهایی بکند ؟
 
قاسم افندی که بسختی تحت فشار قرار گرفته بود ادامه داد :
 
ـ   اقای قاضی شاید بنظر مردم سگ بود  ولی شما نمی دانید چه سگ با کمالاتی بود حتی قبل از مردنش وصیت اش را هم به من  گفت .
 
قاضی که بشدت عصبانی شده بود گفت :
 
ـ نه دیگه کار تو از مجنون بودن هم گذشته ، مردک دیوانه تو فکر کردی همه مثل تو روانی هستن ؟ کی دیده آخه سگی وصیت بکنه ؟
 
قاسم افندی :
 
ـ قاضی افندی باور کنید که وصیت کرد . اموالش را به فقیر فقرای محله بخشید
 
قاسم افندی در حالیکه از گوشه لباسش کیسه ای در می آورد ادامه داد :
 
ـ ببینید حتی وصیت کرده بود  که این کیسه ی حاوی پانصد سکه ی طلا را به حضرت قاضی افندی بدهم
 
قاضی افندی در حالیکه اشک  در گوشه ی چشمش حلقه زده بود به قاسم افندی گفت :
 
ـ خداوند این بزرگوار را در رحمت خود قرار دهد خوب قاسم افندی تعریف کن ببینیم این مرحوم  دیگه چه وصیتی کردند . دقت کن تمام و کمال وصیت آن مرحومِ جنت مکان را بگید تا بجا بیاریم  می دانید که بجا آوردن وصیت مرحوم یکی از ثواب های بزرگ است .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *