چند شعر از/ عیدی نعمتی

 
به یاد بهروز سلیمانی که هنگام یورش سپاه به منزلش خود را از طبقه پنجم

به پایین پرتاب کرد . رازها با خود برد ، پلیس را مات کرد.

 

پاییز هزار وُ سی صد وُ شصت و دو بود

لر بچه بهروز

عاشق پرنده بود

بی تاب آزادی

زندگی در چشمانش

بال بال می زد .

پاییز

رنگ می پاشید به هرکجا

ماشین سپاه میدان را دور زد

 نا گاه تن هوا

 کبود شد

همه چیز سیاه

گروه مرگ

از پلکان بالا رفت

عاشق زندگی

لر بچه بهروز

پرنده شد

بی تاب آزادی

تن شست در زلال خیال 

پر کشید تا رهایی !

 

(۲) 

می لغزم

مثل ماهی

ازدستت

می گریزم 

مثل آب

ازلای انگشتانت

پر می کشم

مثل آه

از

لبانت

تن به قفس نمی دهد

عشق !

 

(۳) 

به پیشواز مطلع شعری از زنده یاد فروغ فرخزاد : این منم / زنی تنها/ …..

و این

منم

مردی تنها

ایستاده کنار آخرین انار دنیا

در برگریزان پاییز

و سرخم چنان

که دیدارت را

تا زلال ریشه های آب

ایستاده ام

حتا اگر باد

خاکسترنشین ام کند !

 

(۴)  

پاییز

سپاه آراسته از

یمین وُ یسار

جنگل

 آغوش گشوده به آتش

کشیده سرمه از خاکستر آسمانش را

کشیده بالا

دود

از سینه ی جنگل.

 

(۵)  

زندگی

در پیراهنت می چرخد

باد

بوی تو را

از دیروز های خاطره می آورد

دستی که پیرتر شده

پیراهنت را

از روی بند بر می دارد

احتمال

رگبار بسیار است !

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *