عمو اشرف راحت بخواب/ سوگواره عمو جان علی اشرف درویشیان / بهروز عرب زاده (ب. وفا)

سوگواره عمو جان علی اشرف درویشیان

 

عمو اشرف راحت بخواب

عمو اشرف خیلی با شرف تر از این حرف ها بود که واسه خاطر دو سه جین کتاب و مقاله و داستان و پژوهش که عمرشو گذاشته بود ، حتی واسه اون همه غریبی و بی پناهی و درد و رنج و فقر و شکنجه ای که هم اون ور و هم اینورِ بلوای ۵۷ تو زندان کشیده بود قمپوز در بکنه و به سایه اش هم بگه دنبالم نیا بو می دی . اونقدر مرد بود که حس نکنی اینی که روبروت وایستاده و داره بهت لبخند می زنه و با حوصله حرفهاتو گوش می ده تمام عمرشو فدای تعهد و هدف و نوشتن وقصه ی تنهایی و فلاکت آدم ها ی کرده که زیر بار فقر و نداری دولا شده بودن از خودش می پرسیدی می گفت من یک معلم ساده م راست می گفت معلم بود ولی نه از اون معلم های ساده ای که می شد لای هر مدرسه ای پیداش کرد با اون رگِ پر خونِ خونگرم کرمانشاهی اش وقتی کنارش می ایستادی انگاری یکی از اعضای دلچسب خانواده ات کنارت ایستاده که سال هاست سرتو گذاشتی رو پاهاش و اون برات قصه گفته .

تا جایی که خودش می گفت اکثر کسایی که اون رو می شناختن در زندان باهاشون آشنا شده بودن یادمه سر مزار شاملو که دو سه نفری دورِ عمو اشرف حلقه زده بودیم و از هر دری حرف می زدیم یک خانم تقریبا میانسالی که گویا جمع ما را از دور دیده بود با شوق و هیجانی وصف ناپذیر به جمع نزدیک شد و با هیجانی که در صداش موج می زد گفت : ای وای چه سعادتی چقدر خوشحالم که استاد شما را می بینم نمی دونید دایی من شما رو می شناسه وعاشق نوشته های شماست و در هر فرصتی که پیش میاد از شما تعریف می کنه . عمو اشرف که لبخند همیشگی رو به لب داشت بدون اینکه احساس غروری بهش دست بده رو به خانم میانسال کرد و گفت : خانم شما لطف دارین این دایی شما زندان تشریف داشتن ؟ زن با تعجب گفت نه استاد اصلا دایی ام زندان نبودن و عمو اشرف با خنده ای ملیح جواب داد : آخه اکثر اونایی که منو میشناسن در زندان باهام آشنا شدن فکر کردم اونم زندان بودن .

راست می گفت نه بند و بساط تاج و کاخ و زرق و برق شاهنشاهی تحمل این مرد نازنین و خاکی ادبیات ایران رو داشت و نه تشکیلات حوزه و روضه ی عبا و عمامه ای ولایتی ، همیشه یک پاش یا زندان بود یا ممنوع القلم بود یا ممنوع الفعالیت .راستش خیلی دوست داشتن سرشو زیر آب کنن نتونستن یا فرصت نشد نمی دونم امّا اگر یکی دو ماه هم گند قتل های زنجیره ای بالا نمی آمد باید اسم عمو اشرف درویشیان هم با چند نفر دیگه الان تو لیست کشتارهای قتل های زنجیره ای بود . بعدها اونقدر سنگ زیر پاش انداختن که دیگه نه فرصت جمع کردن اینهمه سنگ رو داشت ونه دیگه آهی مونده بود که با ناله سودا کنه اگر چه تا اون دمی که قلمش چرخید به آرمان و عهد و تعهدی که با مردم پا برهنه بسته بود وفادار موند امّا عوارض پیری و بیماری طولانی دیگه دل و دماغی براش نزاشت و دق مرگ گوشه ی اتاق افتاد.

عمو اشرف از روزی که متعهد شده بود درد این ملت بدبخت رو با نوشته هاش به گوش همه برسونه تا اون آخرین لحظه های زندگی از این تعهدش دست نکشید مردی که شاید جزو معدود مردان ادبیات ایران باشد که معنی تعهد به مردم را به معنی کامل آن بدون آنکه یک وجب به اینور و اونور کج بشه به ماها یاد داد .

و حالا که پیکر بی جان عمو دیگه لبخندشو همراه نداره من در این غربت نا محدود چقدر باید تمام خاطرات و نوشته هاش رو دوره کنم بچرخم که تا یادم بی افته چه چیزی باید از عمو اشرف یاد می گرفتم که یاد نگرفته ام و یا چه چیزهایی یاد گرفتم که هنوز نتونستم به آرمانش وفادار بمونم

عمو اشرف جان راحت بخواب خیالت راحت باشه می دونم حتما یک روزی میشه که آدم های این مملکت دیگه بدبخت و فقیر و استثمار شده نیستند حتما یک روز میاد که دیگه زندانی نیست تا من و تو و ما رو بندازن گوشه ی سلول اونم تنها به جرم اینکه چرا دارین می نویسین ، فکر می کنید چرا می اندیشید ………

عمو جون راحت بخواب بزار حسابی اون تن خسته یِ این همه سالت ، کمی آروم بگیره . بزار بعد از این نوشته هات بجات فریاد بزنن داد بزنن می دونم یک روز میاد با اون نوشته هات آدم هایی پیدا بشن که خستگی تمام سال های زجر و شکنجه و فقز و نداری و ترس و هراس و زندان و مشکلاتت رو از تنت در بیارن . عمو جون راحت بخواب عمو جان راحت بخواب خیالت راحت باشه.

۲۶اکتبر ۲۰۱۷

بهروز عرب زاده

(ب . وفا )

استانبول ـ ترکیه

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *