پیامبر من/ شعری از/ فرشید خیرآبادی

پیامبر من

« فرشید خیرآبادی »

 

فاخته!

با من آیا سخن داری؟

بنشسته بر نرده های پنجره

آگاهی آوردی؟

بگو!

هوش دارم کنون

از آنچه پیچیده است بگو!

همه ی حال و حواسم با تو

آیا زمستان رفته است؟

پیام از بهاران پیشکش داری؟

سر بجنبانی و دم نیز هم

سخن آغاز کن دوست من

از پروازهای دورآدورِ خانه ی خورشید بازگو کن

 

**

 

فاخته بر نرده ها لم داده وُ

کژ گشته بود

سرش را دورتادور محیطی گرد می چرخانید

چشمان سیاهش پلک میزد و بسته می ماند عمیق

دُمش سوی پایین نرده کژ

قلب این پیامبر سخت می زد

من اما آرام و بی جنبان

که انگاری جنبنده ای میران

در حال و هوای فاخته

در مخم کو کو کنان

صد بار

آرام

 

**

 

نمی دانم

بهار است این آیا؟

پسِ این زمستان های میرنده تا ابد روینده

پایان راه سرما وُ بدبختی و بی جانی ست آیا؟

به فال نیک می گیرم تو را ای دوست

فاخته ی آرام

تو را سرود شانسِ بیداری پنداشتم

 

**

 

نگاهی رام و آرام بر من انداخت این پیکر پرواز

منم او را سخت در آغوشِ نگاهی گرم پیچیدم

گویا آگاهیِ نو چنین آوردست:

که دیگر

بهاری بیدار و پیوسته افشان است

که شب ها غرق یاقوت درخشان است

زمستان

مستِ برفِ پر آب است

به تابستان

می رسد بر شاخساران شاتوت های دست افشان

همه هر چیز بجای خویش نیکو

شود روزگارانِ بهین دینان پر آوازه

پیامی سخت پرمایه

کنون من دست افشان و پاکوبان

برای روزهایی چُنین افشاننده ی الماس

فاخته جان خوش خبر هستی

پیامبر گونه یِ دین ما نیک آیینان

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *