گزارش نوشتاری و تصویری برنامه بزرگداشت علی اشرف درویشیان در تورنتو/ به همت کانون نویسندگان ایران «در تبعید»

لینک تصویری گزارش برنامه  بزرگداشت علی اشرف درویشیان در تورنتو.

کانون نویسندگان ایران در تبعید برگزار کرد:

بزرگداشت علی اشرف درویشیان در تورنتو

 

شهروند ـ فرح طاهری: کانون نویسندگان ایران در تبعید ـ تورنتو، جمعه ۲۴ نوامبر ۲۰۱۷ طی برنامه ای، خاطره ی علی اشرف درویشیان، نویسنده ی توده های محروم ایران و از اعضای کانون نویسندگان ایران را گرامی داشت. 

حسین افصحی از اعضای کانون نویسندگان ایران در تبعید گردانندگی مراسم را برعهده داشت. او در آغاز با خواندن شعری، برای احترام به یاد قربانیان زلزله ی اخیر در کرمانشاه، یک دقیقه سکوت اعلام کرد و سپس بیانیه کانون نویسندگان ایران در تبعید و انجمن قلم ایران در تبعید را به همین مناسبت خواند.

در این بیانیه با عنوان “به یاری هم میهنان زلزله زده بشتابیم” با اشاره به شرایط وخیم مردم زلزله زده اعلام شده که جهت کمک به این مردم اقدام به گردآوری کمک های مالی کرده اند. در استکهلم (سوئد) بهرام رحمانی، در برلن (آلمان) سیاوش میرزاده و در تورنتو (کانادا) حسین افصحی مسئولیت جمع آوری کمک های مالی مردم را برای کمک به زلزله زدگان برعهده دارند.

پس از پخش فیلم کوتاهی از درویشیان، افصحی زندگینامه ی او را که از زبان خود درویشیان بود، برای حاضران خواند و بقیه ی آن را برعهده ی درویشیان گذاشت تا از طریق ویدیو برایمان تعریف کند.

و اما فشرده ای از زندگینامه ی درویشیان را برگرفته از ویکیپدیا در زیر می خوانید:

علی‌اشرف درویشیان در ۳ شهریور سال ۱۳۲۰ در یک خانواده ی کارگری  کُرد در محله ی آبشوران شهر کرمانشاه به دنیا آمد. در سال ۱۳۳۷ دانشسرای مقدماتی را گذراند و سپس برای معلمی به روستاهای اطراف کرمانشاه و گیلانغرب رفت. در سال ۱۳۴۵ تحصیل در رشته ی ادبیات فارسی را در دانشگاه تهران آغاز کرد و پس از دریافت مدرک کارشناسی، تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی ارشد در رشته ی روان‌شناسی تربیتی ادامه داد و همزمان در دانشسرای عالی تهران در رشته ی مشاوره و راهنمای تحصیلی به تحصیل پرداخت. او پس از پایان تحصیلات متوسطه به تدریس در مدارس روستاهای کردستان پرداخت. درویشیان پیش از انقلاب، از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ برای نگارش کتاب «از این ولایت» و فعالیت‌های سیاسی، سه بار دستگیر و ممنوع‌القلم شد. دستگیری اول وی در کرمانشاه ۸ ماه به طول انجامید، اما درویشیان ۲ ماه بعد در تهران دوباره دستگیر و به ۷ ماه زندان محکوم شد. وی همچنین به دنبال این حکم از دانشگاه اخراج و از معلمی نیز منفصل گردید. دستگیری بعدی درویشیان در ۱۳۵۳ اتفاق افتاد که منجر به صدور حکم ۱۱ سال زندان برای او شد. درویشیان از این تاریخ به زندان رفت و تا پیروزی انقلاب در زندان ماند. وی همچنین در اواخر سال ۱۳۵۲ با شهناز دارابیان ازدواج کرد.

درویشیان در داستان‌هایش به مردم فرودست می‌پردازد. همچنین بسیاری از داستان‌های درویشیان بخش‌هایی از زندگی اجتماعی خودش را به تصویر می‌کشد. وی آغاز آشنایی خود با قصه و قصه گویی را از سنین کودکی و از طریق داستان‌های مادربزرگ و پدرش عنوان می‌کند و همچنین فضای فرهنگی ابتدای دههٔ سی خورشیدی را در بارور شدن ذهنیت خود مؤثر می‌داند. درویشیان نخستین داستان خود را که هرگز منتشر نشد در زندان دیزل آباد کرمانشاه نوشت. او در آثارش به شاگردان خود و نیز محیط فقرزده ی شهر کرمانشاه و روستاهای اطراف آن می‌پردازد و بسیاری از ناملایمات و محرومیت‌های مردم را بیان می‌کند. می‌گوید پس از مرگ صمد بهرنگی در سال ۱۳۴۷، کوشیده تا راه او را ادامه بدهد.

علی اشرف درویشیان عضو فعال کانون نویسندگان ایران و نیز عضو هیئت دبیران آن بود و مدتی هم به عنوان سخنگوی کانون نویسندگان ایفای نقش کرد. درویشیان یکی از نویسندگان اعلامیه ما نویسنده‌ایم بود که در سال ۱۳۷۳ با امضای ۱۳۴ نویسنده منتشر شده و تشکل مجدد و فعالیت دوباره ی کانون نویسندگان ایران را اعلام کرد.

علی اشرف درویشیان ۴ آبان سال ۱۳۹۶ پس از یک دوره بیماری طولانی درگذشت.

پس از آن پیام ویدیویی رضا خندان، همراه زنده یاد درویشیان در کانون نویسندگان ایران پخش شد. خندان یکی از نزدیک ترین نویسنده ها به درویشیان بود که کارهای مشترکی با هم انجام داده بودند.

خندان در بخشی از سخنانش گفت، «در این چند دهه، هر چرخش و هر موجی که از سوی صاحبان قدرت و حواریونشان به راه افتاد، بخشی از نویسندگان، هنرمندان و روشنفکران را آشکار یا سربسته با خود به زمین حکومت برد. آرمانگرایی فحش شد و تغییرطلبی توهم و خشونت گرایی. وادادگی و تسلیم خردمندی نام گرفت و بی اعتنایی به مسائل جامعه هنرمندی. همین ها هم بیشتر تریبون ها را در دست داشتند و هنوز هم دارند. شدند عامل فشار، شدند جزئی از صورت مسئله. بسیاری که برای هنر خود و برای سلامت وجدان خود اهمیت قائل بودند، این شرایط را تاب نیاوردند و زیر انواع فشارها ناچار از کشور خارج شدند. و چنین بود که جریان سالم ادبی و روشنفکری به ویژه بخش چپ و آرمانگرا و انسان مدار آن کم شمار و کم توان شد؛ بخشی که درویشیان به آن تعلق داشت. این موردها را مرور کردم تا بگویم تن زدن درویشیان از فرو رفتن در چه شرایط ویژه ای عملی شد. بودن و شدنِ او و امثال او در بدترین دوران تاریخ جهان و ایران، زیر سلطه ی راست ترین صاحبان قدرت انجام گرفت…»

پس از پخش پیام خندان، حسین زراسوند، شاعر و عضو کانون نویسندگان ایران در تبعید برای شعرخوانی دعوت شد. او چند شعر از سروده هایش را خواند.

در بخش موسیقی شهریار جمشیدی آهنگساز، نوازنده کمانچه و سرپرست گروه موسیقی دیلان از اهالی کرمانشاه و همشهری درویشیان به یاد او نواخت و ما را با خود به زاگرس برد.

پس از آن از حسن زرهی، سردبیر نشریه شهروند دعوت شد تا داستان بخواند. زرهی خاطره ای از سالهای دور، دوران دبیری در دبیرستانهای اهواز، در پیوند با داستان از این ولایت درویشیان گفت و این که ادبیات می تواند حتی شاگردان گریزپا از درس و مشق را سر جایشان میخکوب کند و پس از آن داستان کوتاهی از خود با نام “ایران” خواند. او گفت با خودم فکر کردم اگر درویشیان این داستان را می خواند، احتمالا دوست می داشت.

در ادامه نوبت به محمود معراجی، هنرمند و مدرس نقاشی رسید تا تابلوی زیبایی را که از علی اشرف درویشیان کشیده بود، به حاضران معرفی کند.

معراجی گفت، من توان نوشتاری و گفتاری که بخواهم ابعاد گوناگون ادبی، هنری و اجتماعی این مرد بزرگ ادبیات معاصر ایران را توصیف کند، ندارم. به پیشنهاد من و همراهی دوستانم در شهروند قرار به کشیدن پرتره ی درویشیان و ارائه آن در این شب عزیز و مراسم به عهده من گذاشته شده است. انگیزه ای که باعث شد پس از مدتها دوباره پرتره بکشم، فقط نوع زندگی و شخصیت مستقل و نگاه حساس درویشیان در رابطه با به تصویر کشیدن زندگی تهیدستان و محرومان جامعه ی ایران خصوصا غرب کشور و کرمانشاه عزیز است.

همین جا بگویم که پدر من و فامیل پدری من کرمانشاهی هستند. از کودکی با این دیار آشنایی دارم ولی علی اشرف درویشیان در داستان هایش غرب کشور را به شکل دیگری واقعی و ملموس به من نشان داده است. این تصاویر اصلا با چند سفری که از کودکی و نوجوانی به خاطر دارم، قابل مقایسه نیست.

درویشیان مرا با درد و سختی و مبارزه ی مردم روستاها و کوچه و بازار غرب کشور آشنا کرد. با بوی گند آبشوران و با ترخینه که گاهی من خوراک آن را خورده بودم. ادبیات او، خودِ او و زندگی او بود. سالها در روستاهای غرب کشور با معلمی به شاگردان روستایی درس مبارزه با سانسور و اختناق را گفته بود. سالها در زندان داستان هایش را ذهنی می نوشت و در ذهن نگاه می داشت تا وقتی بیرون رفت آنها را به چاپ برساند. این نوع زندگی کافی ست تا از یک انسان یک پدیده بسازد.

معراجی در مورد پرتره ای که کشیده بود، توضیحاتی داد. اینکه از رنگ های خاکی برای کشیدن این پرتره استفاده کرده، نه رنگ های شیمیایی، زیرا می خواسته مفهومی را از داستان های خود درویشیان گرفته باشد.

در پایان معراجی گفت، درویشیان با قصه های ساده و پرمفهومش، هزاران فرسخ فاصله ی ما و وطن را برمی دارد. او نماد فریادهای ما می شود و در سکوتی معنادار خاموش می شود. یادش را گرامی می داریم و همه زمزمه می کنیم “گرچه شب تاریک است، دل قوی دار سحر نزدیک است”.

در این بخش افصحی گفت، درویشیان قبل از اینکه از میان ما برود، ده سالی بود که ناتوان از کارهای روزمره بود. همسر عزیزش شهناز دارابیان علی اشرف را در کارهایش یاری می داد. باید از خانم شهناز دارابیان سپاس بیکران کرد که حافظ نویسنده پاپتی ها، گرسنگان و محرومان بود. سپاس از شهناز دارابیان و گلرنگ، بهرنگ و گلبرگ درویشیان.

سپس فیلمی از درویشیان پخش شد که در آن همسرش او را برای نشستن جلوی دوربین آماده می کند.

در ادامه، عیدی نعمتی برای شعرخوانی دعوت شد. او نیز چند شعر از سروده هایش را خواند.

در دومین بخش موسیقی، باقر موذن با گیتار قطعاتی نواخت.

بهرنگ رهبری بازیگر تئاتر و از همکاران شهروند، دو خاطره ی کوتاه از درویشیان را با دیگران سهیم شد.

او گفت، در هفده سالگی سال های ابری درویشیان را خواند و در ۳۷ سالگی افسانه ها و متل های کردی.

یکی از خاطره های بهرنگ از همسر آقای درویشیان بود. در دوران قتل های زنجیره ای آقای درویشیان به کرمانشاه رفته بود و هیچکس نمی دانست که کجاست. شهناز خانم با خاله ی بهرنگ دوست صمیمی بود و رفت وآمد داشت. بهرنگ می گوید نگاه نگران ایشان را هیچوقت فراموش نمی کنم، چشم های نگران از هر صدای تلفن و زنگ در.

 

در پایان مراسم حسین افصحی، نوشته ای زیبا از درویشیان خواند با عنوان “چرا باید ایران را دوست داشت؟” .

ایران را دوست دارم چون که مزرعه های سرسبز و معطر برنج شمال را دوست دارم. چون جنگل های انبوه مازندران و رشت را دوست دارم. ایران را دوست دارم چون فردوسی و شاهنامه اش را دوست دارم. چون رستم و سهراب و گردآفرید و تهمینه را دوست دارم. چون شیراز را دوست دارم. حافظ و سعدی را دوست دارم. چون کرمانشاه را دوست دارم و ابوالقاسم لاهوتی شاعر نامدار کرمانشاهی را دوست دارم. باغ های کرمانشاه و درخت های آلوچه و انگور و سیب و گلابی اش را دوست دارم. چون بیستون و شیرین و فرهاد را دوست دارم. چون لاله های واژگون لرستان را دوست دارم. ایران را دوست دارم، زیرا دکتر محمد مصدق، خسرو روزبه، خسرو گلسرخی و قهرمانانی چون بیژن جزنی و سعید سلطانپور و محمد مختاری و جعفر پوینده و همه ی جانباختگان راه آزادی را دوست دارم. ایران را دوست دارم چون سرزمین پدری و اجدادی من است و مزار عزیزانم در آن است. پدر، مادر، مادربزرگ و همه ی کسانم در آن خوابیده اند. ایران را دوست دارم چون مقام های سه گاه و چهار گاه و شور و دشتی و همایون و افشاری و در نهایت شجریان و آوازش را دوست دارم. و سه تار و کمانچه و دف و تنبور را دوست دارم. ایران را و بابا کرم را دوست دارم. اینها تکه هایی از پازل شخصیت و هویت مرا تشکیل می دهند. بدون این ها که گفتم من بی هویت خواهم بود.

ایران را دوست دارم و آبگوشت و کوفته ی ایرانی را و آش های مختلف و ترید و شله زرد و و شله قلمکار و انواع شربت ها را دوست دارم. و بوی عطر گلاب قمصر کاشان را دوست دارم. بوی چادر مادربزرگم را و جهان پهلوان تختی و پهلوان حسین گلزار کرمانشاهی را و نامجو را و همه ی کسانی که برای اعتلای نام ایران کوشیده اند.

ایران را دوست دارم و صادق هدایت و بوف کورش را و داش آکل را و شنگول و منگول را و بزرگ علوی را و استاد محمدباقر مومنی و جلال آل احمد و استادم دکتر سیمین دانشور را و دکتر امیر حسین آریانپور را.

اینها همه بخشی از هویت من هستند و اگر این ها نبودند من پا در هوا و ول بودم. اما اینها همه، آن گل، آن آش، آن شعر و آن تصنیف ها همه شخصیت مرا ساخته اند و من شدم آنچه که امروز هستم.

ایران را و فرش کاشان و شله زرد روز اربعین و همه ی این ها را دوست دارم و روی همه ی اینها ایران را دوست دارم و سرزمین دلیرپرور کردستان را و کردها و شاعران و نویسندگان و مبارزان کرد را دوست دارم. کوچه های بچگی ام را که در ایران است دوست دارم. معلم های گذشته ام را، استادانم را، همه و همه را دوست دارم و ایران را که جایگاه ستارخان و باقرخان و یار محمدخان کرمانشاهی و صفرخان و صمد بهرنگی است دوست دارم. ایران را دوست دارم، زیرا شعرهای شاملو و فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی را دوست دارم.

و در پایان کلمه ی “پایان” را دوست دارم، زیرا وقتی در دوران بچگی ام در مدرسه مشق هایم تمام میشد و به پایان می رسیدم شاد می شدم چون می دانستم که دوران زحمت ها و خستگی هایم به پایان رسیده است.

این مراسم در سالن اجتماعات شهرداری نورت یورک برگزار شد و هفته نامه ی شهروند از حامیان آن بود.

 

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *