چهار شعر از/ خسرو شهریاری

Spread the love

خسرو شهریاری

 

تعبیر خواب

 

شاهد کابوس­هایم می­گوید

تا صبح در خواب فریاد می ­زدی بی وقفه

 

دفتر خاطرات ­ام را ورق می ­زنم

روزهای کودکی جست ­وجو

نو جوانی سانسور و خفقان و ساواک

کوتاه روز دیروز انقلاب

امروز لاش­خوران عبا بردوش عمامه بر سر نعلین به پا

و گورخواب­ها و حلبی آبادها

وکارتن خواب ها و گودال خواب ها

و خیابان خواب­ها و اعتیاد و فحشا و فریب

و شکنجه وتجاوز در زندان ها و

تناب ­های دارو تیرباران و مرگ

 

شاهد کابوس­ هایم می­ گوید

آسوده خوابیدی دیشت

انگار خواب پیروزی می ­دیدی

انگار چیزی را در آغوش می­ فشردی

می­ خندیدی

 

می­گویم

به خوبی نشانه کرده­ ام کجا پنهان اش کرده­ ام

با کتاب­ها و نوارهای موسیقی و سازها و مشتی فشنگ

می­ گوید تعبیرش را می ­گویی یا خواب را

می­ گویم

نه از خواب نه از تعبیرش می ­گویم

این خاطرات فرداست

 

انارستان

 

برگ ها گفتند آزادی

شاخه ها گفتند آزادی

تنه ی درخت گفت آزادی

 

شاخه ها شکوفه دادند

شکوفه ها گفتند آزادی

 

درخت سراسر پر از انار شد

انارهای درشت و سنگین

 

درخت خم شد

خم شد

خم شد

از پرباری

شکست

 

انارها پراکنده شدند

دهان باز کردند

شکافتند

شکفتند

دانه ها غلتیدند

غلتیدند

غلتیدند

همه جا پراکنده شدند

زمین سرخ شد

سرخ سرخ

گفتند

آزادی

آزادی

آزادی

 

هر دانه ترانه ای شد

هر دانه بوته ای شد

هر بوته درختی شد

پر شاخه

پر برگ

پرشکوفه

انارستانی باغی

جنگلی پر از ا نار

و کلامی که بادها در گوش همه ی جنگل ها زمزمه کردند

و در همه ی کوهستان ها پیچید

آزادی

 

شاخه ها سنگین از گوی های سرخ انار

موج در موج

تا افق

و صداها

آزادی، آزادی، آزادی

 

 

برای سعید سلطان پور

از کابوس های من

 

گفتند طولی نمی­ کشد

برت می­ گردانیم پای سفره­ ی عقدت

تنها باید به چند سوال ساده پاسخ دهی

گفت مرگ بر شما

مشت و لقد حواله­ اش کردند

فک اش شکست

دندان­ هایش

گفت مرگ بر شما

به جان اش افتادند

و کشاندن اش سوی دیوار تیر

 

گفت مرگ بر عمامه تان

گفتند کافر

گفت مرگ بر تکیه­ تان

مرگ برمسجدتان

گفتند بی دین

 

گفت مرگ بر مذهب و دین و ایمان­ تان

گفتند کمونیست

گفت مرگ بر امامتان

گفتند منافق، آمریکایی، اجنبی

 

فردا نوشتند

بیست و یک نفر ضد انقلاب و به دار مجازات آویخته شدند

بیست ویک بی دین

 

 

خدا

 

چشمان ام با چشم بند بسته بود

خودکارش را به دست ام زد و گفت

یک سر این را بگیر و به دنبال ام بیا

من یک   ناپاک و نجس و بی خدا بودم

با چشم بند سیاه

او یک آدم پاک و پاکیزه بود

باخدا

و با چشم های باز

 

خدا هم بود

موجودی نحیف

که روی شانه ی شکنجه­ گر زندان

جا خوش کرده بود

و با دندان های سیاه و پرلک

به سیبی سرخ و درشت

پر صدا

گاز می زد

 

گفتم خدا!

انگشت سبابه اش را به لب عمود کرد و گفت

هیس!

نوک خودکار را بگیر و برو

من را هم به دردسر نینداز

می بینی که سرم شلوغ است

گفتم خدا!

گفت آن چه می بینی حاصل دخالت های من است

دیر زمانی ست که تصمیم گرفته ام

تا کار جهان را به دست خود انسان بسپارم

دوران بازنشسته گی شیرین دنیایی ست

می بینی که دیگر جانی هم در تنم باقی نمانده

و آفتابم لب بام است

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *