آزادی …/ دو شعر از/ زهره مهرجو

«آزادی»

 

می آیی از میان باد

می رسی از پیچ و خم جنگل ها

پدیدار می شوی از میان مِه

بسان خورشیدی نابهنگام

در واپسین لحظات غروبی دلتنگ.

 

زمین بی صبرانه در انتظار توست

و تو

سنگین و استوار

همچنان، می آیی به پیش …

 

با راهت خوب آشنایی؛

و تو را

از سیاهی ها باکی نیست!

 

*   *   *

پس باز آمدن ات

حقیقتی ست گریز ناپذیر –

روزی که:

درختان در مقدم ات شکوفه خواهند کرد

و زندگی

در بهاری تازه

تبلور خواهد یافت …

 

در قلب های جوان

مرتعش از نیرویی ژرف …

صلح و آزادی

کشف خواهد شد …

و یگانگی و مهر

معنا خواهند گرفت.

 

*   *   *

آری، تو می آیی!

با درفش

و نور و سرور …

می آیی!

 

و ما

در این ساحت مدوّر عظیم

محصور تیرگی و انجماد

و جنونِ سود …

با تلاش و امید

آمدن ات را

می کاریم …

با هزاران رؤیا

تو را …

هستیم پیوسته چشم به راه.

 

 

«آنسوی افق»

 

زمستان که می رسد

گاه، همچون صخره ای

در برابر دریا می نشیند …

و خاموش، در صحنه سرخ آسمان

به نمایش وداع خورشید

چشم می دوزد؛

و بیاد می آورد .. گذشته های دور را

که هنوز

به حقیقت پر رمز و راز طلوع

بی اعتنا بود.

 

غمگین و بی هدف

در گوشه ای می نشست

و نگاهش، تردیدوار.. در امتداد مرزها

فرو می نشست؛

ذرۀ ناچیزی بود

در برابر حجم سنگین فاصله ها …

آرزو می کرد

اما حرکت کردن را نمی دانست،

چون پرنده ای کوچک، بی مهارت پرواز

رو به خموشی می رفت …

 

سایه ای بود

در میان اشباح سرگردان …

بیگانه با بیکرانگی حقیقت خویش

که گاه و بی گاه چون طوفانی

برمی آشفت، تا بی ثباتی تکیه گاهش را

بر او .. آشکار سازد.

 

اما؛ کشاکش مدام درونش

میان سکون و حرکت …

مرگ و زندگی …

سرانجام او را به امواج خروشان دریا سپرد …

مرزهای فراخ فرو ریختند

هستی به جریان درآمد …

و افقِ بی انتها

در برابر دیدگانش نمایان گشت.

* * *

اینک

شرط آرامش او

جستن، یافتن

و پیش رفتن مداوم است …

و از هیچ چیز هراسی ندارد؛

مگر از ماندن

پذیرفتن …

و آرزوها را

به فراموشی سپردن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *