“شدن” در “رخداد” تعیین کننده ی “دیماه ۹۶″؛ / تجلیِ “سوبژکتیویتیِ ایرانی” / مهین میلانی

“شدن” در “رخداد” تعیین کننده ی “دیماه ۹۶″؛

تجلیِ “سوبژکتیویتیِ ایرانی”

 

مهین میلانی

صدای مارکس از ته قبر بلند شنیده می شود از زبان “ایران” در قرن بیست و یکم، صدایی که می  گوید من چیزی می بینم که شما نمی بینید، من چیزی می بینم که با آنچه یک ساعت پیش می دیدم، متفاوت است، و من چیزی را خلق می کنم، “ممکنی” را، که از درون ناممکن بیرون آورده ام. و من با خلقِ این ممکن سوبژکتیویته ی نوینی یافته ام که با لحظه ای پیش متفاوت است. من از درون خرد به معنای یک طرحِ از پیش تعیین شده، یک برنامه ی فکر شده، بیرون نیامده ام. من از درون واقعیت اینجا در خیابان ها فریاد می زنم “سید علی حیاکن، مملکت رو رها کن”، از درون واقعیت است که امامزاده ها را ویران می کنم، نهادِ بسیج را واژگون می سازم، پرتره های خباثت را از هم می درم، چهره های خونریز را به آتش می کشم.

” از سرراهِ من برو کنار ،آفتابِ من بیاید”

من دیگر نمی توانم از تو بخواهم به من کار بدهی، امنیت بدهی، آزادی بدهی. تنها خواسته ی من اینست که تو از سر راه من کنار بروی چون تو فقط قابلیت دورریخته شدن را داری. از سرراهِ من بروی کنار که باد بیاید  یا آفتابِ من بیاید آن گونه  که “دیوژن کلبی” فیلسوفِ ژنده پوش به اسکندر مقدونی گفته بود. من می خواهم از ممکنی که خودم خلق کرده ام پاسداری کنم. من الان همان “ابله” داستایوسکی، پرنس میشکین، هستم که “نمی توانم بفهمم دیگران چه می گویند” و یا “صادقانه انکار می کنم آن چه را که شما فکر می کنید می دانید”. (Difference et répetition, p. 171دولوز). من همان “بارتلبی” هرمان میلر هستم که تصمیم گرفته است در مقابل آنچه شما ساخته اید، “اراده ی نیستی”، اراده ی نیهیلیستیِ خود را عرضه کند تا ممکنِ خود را خود فراهم سازد. تو دنیایی برای من ساخته ای که بی میلی مرا نسبت به وضعیتِ موجود به حدِ کمال رسانده است. من از غار افلاطونم بیرون شده ام. آسمان و آفتاب را می بینم. دنیا دیگر برای من در سایه ها نیست. دنیای دیگری برای من گشوده شده است. من دکتر فاوستِ گوته هستم. کلیشه های اخلاقِ “بهشتیِ” شما دربِ “جهنمِ ” گشوده ی خودم را برای من باز کرده است. من آن دخترِ خیابان انقلاب هستم که با سکوتم روسریِ توسریِ تو را بیرق ممکن هایم کرده ام.

یک فاصله ای با خودم ایجاد شده بود، یک فاصله ی گنگ و سردرگمِ ۴۰ ساله که مرا با من فاصله انداخته بود، و باور نمی کردم به آنچه اتفاق می افتد، زیرا به نظر می رسید چیزی اتفاق نخواهد افتاد. جانِ من، جانِ ما دوپاره شده بود. من از من دور افتادم. روحم از جسمم بریده شده بود. روحم انگار یک جایی جا مانده بود. یا کسانی آن را به یغما برده بودند که با جسم و هم با روحم بازی کنند، هرکار می خواهند به سرش بیاورند. مانند یک کرم. یک تفاله. یک انگل. این فاصله از این جهت ایجاد شده بود که تو درفضا-مکانی قرار گرفته بودی که مال خودت نیست. آن را غریبه هایی، انگار از سیاره ای دیگر، وارد شده اند و قوانین خود را برتو پیاده کرده اندکه فرسنگ ها با تو فاصله دارد. با تو نه فقط به معنای یک فردِ ایرانی، به مانند یک آدم که بر روی این کره ی زمین می خواهد آزاد زنده گی کند در ارتباط با طبیعتی که به او داده شده و نه تحت مواد و قوانین معینِ “قبلن-آنجا” از بیرون، قوانینِ یک سر توتالیتاریسمِ حکومتِ اسلامی در “قانونِ اساسی” و آنگاه حواشی و اضافاتِ دیگری که هر روز بر آن اضافه می کردند. نفست را می برید. مجبور به اطاعت می شدی. مانند یک شبح ناگزیر به انجام بودی. یک شبح بودی. یک آدم خوابیده که راه می رود. نمی داند کجا می رود.

آنچه در دیماه ۹۶ رخ داد این آدم شبح گونه را بیدار کرد. آن را از چهاردیواری که برایش کشیده بودند بیرون آورد. در جنبش سبز نیز رگه های رخداد زیاد دیده می شد. یک مناظره ی تلویزیونی مردم را به خیابان ریخت برای “رأیِ من کو”. شعارها در آن زمان می رفت که رادیکال تر شود و از جمله شعارهایی مانند “جمهوریِ ایرانی” مطرح شدند. اما رخداد در نطفه خفه شد. میرحسین موسوی فرمود: “قانون اساسی جمهوری اسلامی، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر”. و کشور که اولین حرکت نسبتن مستقلِ خود را تجربه می کرد، ولی هنوز یادنگرفته بود از چهارچوب بیرون بیاید، هنوز یاد نگرفته بود یا بهتر بگوئیم هنوز نفهمیده بود پارگیِ وجودش را، یا هنوز چیزی بنام سوبژکتیویتی برایش به فعلیت در نیامده بود، عقب نشست. نه وابستگی به رژیم سبب پس رفتِ او شد، و نه نا آگاهی نسب به حرکت های رژیم. او هنوز در مِه بود. یک عاملی می خواست که از آنِ خودِ او باشد. نه که دیگری برایش دیکته کند. رخدادِ دیماه ۹۶ این امکان را برایش بوجود آورد. حتی یک شعارِ مذهبی در آن دیده نشد. یعنی که من حالا دیگر کوچکترین وابستگی به تو ندارم. شعارها همه در سطحِ بالای سیاسی بودند. یعنی مردم به جایی رسیده بودند که فهمیدند گردانندگان کننده نیستند. یعنی که مردم خودشان را دریافته اند. حالا کلمات از وجودِ یک پارچه ی اکنونِ خودشان بیرون می آید. یک استخوانی در گلویشان گیر کرده بود، استخوانِ “الله اکبری”، استخوانِ “میرحسینی”. آمد بیرون. فریاد زیاد “حیاکن، رهاکن”.

این وضعیتِ یک رخداد است. تمام فلسفه ی هگل جنبه ای از تراژدیِ بی انتها را مطرح می کند که در آن  انسان  برای غلبه بر پاره پاره شدن به طورِ ممتد پیگیری می کند. “هستی روح است، ظهورِ خود است بر خود. روحی که خود را می شناسد، و این قطعن به این علت که به مفهومِ وجودیِ خودش رسیده است. در تساویِ فوری با خودش است.” (p. 589 / II 311  l’Encyclopédie des sciences philosophiques…   هگل). هگل این امر را با عنوان La belle ame Grecque  ( روح زیبای یونانی) بدین صورت مطرح می کند که روحِ زیبا آن است که با طبیعت یکی شود. یعنی آن زنده گی که هنوز با اخلاق در هم نپیچیده است و اتحاد روح و طبیعت زنده گی را زیبا نگاه می دارد. و به گفته ی زورابیچیویلی در Gill Delueuze. Une vie Philosophique ، “آن چه که ما می بینیم، می گوئیم، زنده گی می کنیم، تصور و حتی حس می کنیم، همیشه از قبل شناخته شده است، از پیش نشان شناخت را حمل می کند، فرمِ قبلن دیده شده یا قبلن شنیده شده.” این فرم های شناخته شده ۴۰ سال دیده شده اند. شنیده شده اند. اما به تنِ ما نچسبیده اند. همه یک سری کلیشه ها بوده اند برای پیشبردِ اهدافِ یک عده ی خاصی که هیچ گونه خوانائی با طبیعت بشریِ ما نداشته است. آنچه هگل از “ظهور خود بر خود” سخن می گوید دقیقن در آنجاست که تو از این کلیشه ها بیرون آمده باشی. به  موجودیت خودت دست یافته باشی. خودت با خودت مساوی شده باشی. به این می گویند سوژه شدن خود: “شدن”. مرا در آنجائی می گذارد که ظهور می کنم. انگار به کشف تازه ای رسیده ام. تازه متولد شده ام. این رخدادی است که چند روز در دیماه ۹۶ بوقوع پیوست. دستاورد بزرگش این بود که سوژه گی مردم را به خودشان بازگرداند. و آنچه تعیین کننده تر است در این “شدن”، کلکتیو بودن، جمعی بودنِ “شدنِ” آنست. این سوژگی در سطح یک کشور رخ می دهد. هم زمان رخ می دهد. یک زبان رخ می دهد. یک امر را تلفظ می کند. از این کلیشه ها خسته شده ایم، از زندگی با اگزیستانس خود هم چون یک کلیشه خسته شده ایم. من با این رخدادِ دیماهِ ۹۶ سوبژکیتویتیِ خودم را به دست آورده ام. من با خود و برخود قرار دارم، به گفته ی فوکو. من اگزیستانسِ خودم را اکنون حس می کنم.

“کنش غیرارادی اندیشه، کنشِ شدن”.

ژیل دولوز و فلیکس گوتاری یک بررسی کوتاه ولی به طور شگفت انگیزی واقع بینانه از رخداد می ۶۸ دارند  و شگفت انگیز تر اینکه این بررسی بسیار تطبیق دارد با آنچه در دیماه ۹۶ در ایران رخ داد: “…بچه های می ۶۸ را همه جا می توان یافت، و هرکشور به شیوه ی خود آن ها را تولید می کند. وضعیت درخشانی ندارند. کادر های جوان نیستند. به شکل غریبی بی تفاوت هستد، با این حال کاملن در جریان اند. آن ها دیگر خواسته ای ندارند، یا نارسیسیک نیستند، اما خوب می دانند که هیچ چیز در شرایط حاضر به سوبژکتیویتیِ آنها پاسخ نمی دهد، به ظرفیتِ انرژیِ آنها. آنها می دانند که تمام رفرم های موجود بیشتر بر علیه آنهاست. آنها تصمیم گرفته اند که خودشان کارِ خود را در دست بگیرند، تا آنجا که بتوانند. آنها بر یک گشایش استوارند، یک ممکن.”

(“Mai 68 n’a Pas eu lieu”/Chimeres 2007/2 N° ۶۴ | pages 23 à ۲۴)

این گفتمان دقیقن همان چیزی را نشان می دهد که در دیماهِ ۹۶ رخ می دهد. مردم به طور عمده بخشی از حاشیه نشینانِ شهرهای کوچک و بزرگِ ایران هستند. بخشی از آنها فارغ التحصیلانِ بیکارِ دانشگاه هایند که به حاشیه رانده شده اند و هیچ چیز نه به نیازهای مادی، نه به ظرفیتِ انرژی آنها و نه به سوبژکتیویتیِ آنها پاسخ نمی گوید. مانند بارتلمی و “ابله” ظاهرن نظاره گر این وضعیتی هستند که مالِ آنها نیست و مسببش کسانِ دیگری اند که از جنس آنها نمی باشد. لذا یک “خطا” ی نظام آنها را بدونِ هیچ اراده ی قبلی به خیابان ها می کشاند. این بار گشایشی در راه است. نمی دانند هنوز چیست. هیچ نقشه ای بر آن ندارند. اما یک ممکن را خلق می کنند. ممکنی که بی اراده ساخته شده، و در عین حال “شدن” آنها را نیز در این مسیر ممکن ساخته است. و نیز گشایشی در آینده.

برای دولوز هیچ چیز عجیب تر از آن نیست که برای تغییرِ جهان ما نیاز به یک طرح از پیش داشته باشیم. او همواره بر ویژه گی عاملِ غیرارادیِ اندیشه ی واقعی ما، شدن ما، تکیه کرده است. “ممکن” را شما از قبل ندارید. قبل از اینکه آن را خلق کنید، آن را ندارید. ممکن، خلق ممکن است. ممکن توسط رخداد می آید و نه برعکس؛ رخدادِ سیاسی و در حدکمال – انقلاب – عملی کردن ممکن نیست، بلکه گشایش ممکن است: یک انقلاب دارای ویژه گی های جهش سوبژکتیو است، و منسوخ می کند خود پروژه هایی که آن را حمل می کردند. زیرا آنها هنوز به عرصه ی قدیمی ممکن تعلق دارند، یعنی توزیع دوباره ی نقش ها و کرده ها. آیا این دگرگونیِ مجموعه ای از موقعیت های اجتماعی ممکن است؟ تفاوت هست بین ممکنی که محقق می شود و ممکنی که خلق می شود. رخداد یک عرصه ی جدید تحقق را نمی گشاید، و “عرصه ی ممکن” با نامحدودیت تحقق در یک جامعه ی مشخص یکی نیست. از دیدگاه دولوز  می ۶۸ فورانِ امر واقع بود و نه رویا: لحظه ی ورود ممکن، و نه تصویر آنچه که می توانست باشد. امکانِ زندگی یک شیوه ی اگزیستانس را بیان می کند. منظور ارزش گذاری است. نه فقط ارزش گذاری امکانات زنده گی، که امکان خودِ زنده گی به مثابه ی ارزش. ممکن بودن زنده گی همیشه یک تفاوت است. خلق یک ممکن جدید یک شیوه ی جدید تأثیر پدیری را هم می خواهد.

روشن بین یا صاحب کشف در اینجا کسی نیست که آینده ای دور را می بیند؛ برعکس هیچ آینده ای را نمی بیند یا پیش بینی نمی کند. بلکه برعکس طاقت فرسائی در یک وضعیت دستگیرش می شود. او صاحب “کشفیاتی” است، یعنی به شعوری قائل می شود  یا ” ادراک هایی”، که از شرایط متعارفِ ادراک عبور می کند و دچار یک استحاله ی احساسی می شود: گشایش یک عرصه ی نوین از ممکن هایی که به این شرایط نوین ادراک مربوط هستند؛ تبیین پذیری یک وضعیت که ناگهان فوران می کند. روشن بین در وضعیتِ خاص بخشِ غیرقابل فعلیت در آوردنِ خود را به تملک در می آورد، عنصری که از واقعیتِ آن وضعیتِ خاص سر ریز می شود: “ممکن همان گونه که هست”. روشن بین ممکن را می بیند، و از همان جا به ممکن نوینی در زنده گی دست می یابد که عمل را می طلبد. اما دیدن ممکن معنایش فراهم آوردن یک پِلان نیست: وضعیت فعلی در ظرفیت پذیریِ آن ادراک می شود، همچون “عرصه ی ممکن ها” (زورابیچویلی Gill Delueuze. Une vie Philosophique ص. ۳۴۳)

“ممکن، وگرنه من خفه می شوم”

کسانی که در حال شدن هستند به آلترناتیوهای جاری توجهی ندارند: برایشان مهم نیست با چه چیزی روبرو می شوند برای آنچه که در مد نظرشان است.” و به طور شگفت انگیزی بی تفاوت هستند، و در عین حال بسیار در جریان اند.”. ( Mai 68 n’a pas eu lieu). چپ بودن از این پس کوششِ شانه به شانه با کسانی است که خودِ ما را به لرزه در می آورند، و بدین ترتیب کمک به انجام ممکن در هرجائی که ظهور می کند.  دولوز در تصویر-زمان ص. ۲۲۰-۲۲۵ می گوید: “روشنفکر نقش شاخص یا آگاهی را ازدست می دهد: هیچ چیز را پیشنهاد نمی کند، برهیچ کس پیشی نمی گیرد. تقاضای او و توجهش بر روی غیروالنتیر است، یا ظهورِ عرصه های ممکن. این بی ارادگیِ در رخداد که دولوز از آن سخن می گوید دال بر آن بی ارادگی به معنای خود به خودی یا نا بهنگامی است که “شدن” خود در درونش نهفته دارد. ما تصمیم نمی گیریم که “بشویم”. همانگونه که بدیو در “رخدادِ عشق” مطرح می کند، تو از پیش نمی دانی که می خواهی “عاشق” “بشوی”. یعنی “عاشق شدن” که با “شدنِ” تو همزمان رخ می دهد، از پیش به تو خبر نمی دهد. قطعن عناصر عشق می بایست در درون تو وجود داشته باشد که تو پا در این دنیای جدید بگذاری. آن دنیای پیشین می بایست آنقدر خسته ات کرده باشد، که فقط با دنیایی جدید، تو، تو می شوی. یعنی مراحل “شدن” را با کشفِ این دنیای جدید طی می کنی. در یک رخدادِ انقلابی مانند انقلاب اکتبر، می ۶۸ و دیماهِ ۹۶ نیز “شدن” در همین پروسه ممکن می شود با ممکن شدن گشایشی نوین. تو خسته شده ای از همه ی طاقت فرسائی و کلیشه های زور، کلیشه هایی که با طبیعتِ آزادِ بشر ضد است، فرمان ها و دستورها و نهی هایی که تو را آن گونه که فوکو می گوید در انقیادِ با دانش نمی گذارد که سوژگی ات با آن تنیده شود، بلکه در انقیاد زنجیرهایی قرار می دهد چون داربست یک قفس برای خفقان. و رخداد گشایش را ممکن می کند بلااراده، وگرنه خفگی حتمی است. استخوان از گلو بلااراده خارج می شود.  همانگونه که دولوز در “تصویر-زمان” می گوید: ممکن، وگرنه من خفه می شوم”. (دولوز p. 221).

در قسمتی دیگر از این مقاله ی دو صفحه ای دولوز-گاتاری که یک مانیفست را می ماند، چنین می خوانیم: “رخداد انشعاب است، تغییر مسیر از مجاریِ قوانینِ موجود است، وضعیتی است بی ثبات که عرصه ی جدیدی از ممکن ها را می گشاید…رخداد گشایش ممکن است. به درون فردها عبور می کند همانگونه که به ژرفای یک جامعه…و آن یک پدیده ی شهود است، انگار در یک لحظه می دید که جامعه را طاقت فرسائی انباشته است و در عین حال ممکن بودن چیزی دیگر را می دید.”. این پدیده ی شهود که دولوز از آن صحبت می کند در ساعاتِ نخستینِ رخدادِ دیماه بوضوح آشکار است. برنامه ریزیِ از پیش تعیین شده ی “مال باختگان” توسط اصول گرایان جهت کنار زدنِ جناج اصلاح طلب انگار وحی است که از جایی فرود می آید بر مردمی که در آن لحظه حضور دارند. و ناگهان “مرگ بر روحانی” به “مرگ بر دیکتاتوری”  و “جمهوریِ ایرانی” تبدیل می شود (یک رخداد). وحیی که به گفته ی زورابیچویلی حس جدیدی از طاقت فرسایی را موجب می شود و آن را جهش بالقوه می نامد که رخداد آن را بوجود آورده است و این خود یک عمل خلاق را می طلبد که پاسخ به جهش است. ردی از تصویرِ خلق یک ممکنِ جدید است (جهش بالفعل). “خلق ممکن، خلقِ یک آرایشِ فضا-زمانی جمعیِ نوشته نشده ایست که به امکانی از خود زنده گی پاسخ می دهد که توسط رخداد خلق شده است، یا که بیان آنست…فرم های جدید در ارتباط با این حساسیت جدید است که شکل می گیرد. هیچ تصویر روشنی از این فرم ها ندارد…رفتن از بالفعل است به بالقوه، در پی مرحله ای از نوعِ امرِ واقع؛ و نه از تخیل برای  امر واقع، در پی مسیر از نوع بالقوه.” (۳۴۶). و اما به نظر می رسد این شمای بالفعلیت که دولوز و گاتاری مطرح می کنند از آنِ مارکسیسم باشد، در اعتراضش به سوسیالیسم اتوپیک، مطابق یک قطعه ی معروف در ایدئولوزی آلمان: “کمونیسم… وضعیتی است که باید خلق شود، نه یک ایدآل که بر روی آن واقعیت تنظیم شود. ما کمونیسم را یک حرکت واقعی می نامیم که وضعیت فعلی را ملغی می سازد. شرایط این حرکت منتج از پیش فرض هایی است که اکنون وجود دارد .”. (Paris, Editions sociales, 1976, p.33). یا به طورِ مشخص کمونیسم از هم اکنون همچون یک گرایشِ در حالِ ساختمان است، نوشته شده در تضادهای وضعیت کنونی. آن چه صحبت از آینده را مجاز می کند، بی آنکه در اساس تسلیم رؤیا یا میلِ دلبخواه شود، امکان کشف آن در زمان حاضر است حتی در شدن.

شورشگر بیشتر با واقعیت هایش است

که طلب می کند تا باخردش

دولوز می گوید تنها شانس آدم ها شدن-انقلابی بودن است برای پاسخ به طاقت فرسایی. و کتاب “آنتی اودیپ” را با این کلمات به پایان می رساند: ” به انجام رساندن مراحل، نه توقف آن، و نه آن را به خلأ چرخاندن، و نه به آن هدفی دادن…با توجه به اینکه مراحل در حینِ حرکت عمل می کند.” ممکن ابژه ایست برای اجرا. به عبارتی به طور مشخص در رخداد دیماه ۹۶ ایران که در عرض چند ساعت یک عمل بنیادگران در جنگِ زرگری با اصلاح طلبان به یکباره نزدیک به ۸۰ شهر، به طور همزمان، و در طی چند ساعت و بدونِ هیچ نقشه ی قبلی همگان طاقت فرسائی اشان را در شعارهای مشترکِ “سید علی حیا کن، مملکت رو رها کن” یا ” اصلاح طلب، اصول گرا، دیگه تمومه ماجرا” فریاد می کنند، به نهادهای بسیج و به نهادهای مذهبی یورش می برند، و فیگورهای ظلم و ستم را به آتش می کشند و از روی دیوار به پائین می آورند، یک ممکنِ جدیدی را که پیش از این اگرچه به طور پراکنده این جا و آن جا نمونه هایی از آن را دیده بودیم، اما به این صورت گسترده و یک دست برای اولین بار است که خلق می کنند. برای اولین بار در واقع به قدرتِ خود پی می برند. به سوبژکتیویته یی جدید دست می یابند که با خلق ممکن جدید به دست آورده اند. این ممکنِ جدید و این سوبژکتیویته ی جدید نیرویی به آنها داده است که توان هرکاری را به آنها می دهد. تنها راه اینست که به این رخداد که چنین ممکنی را ایجاد کرده است پاسخ گوئیم به شکلی که “جهش می طلبد”. فرانسیس بیکن مطرح می کند چگونه باید از کلیشه ها عبور کرد، چگونه می توان شخصیتی چون بارتلبی را که کلیشه نیست علم نمود. او، بارتلبی، که رد می کند تمام آلترناتیوهایی که وضعیتِ خاص، ممکن، را مسدود می نماید. “بارتلبی” نیز چون “ابله” شاید تو خالی و احمق به نظر آید و یا شاید یک راز. اما این فقط یک شورش است با سکوت، با “نیستیِ اراده”. بارتلبی مقاومتی است دال بر شدن، سوبژکتیویته ی خود را محک زدن. بارتلبی به گفته ی زورابیچویلی سمبل یا آلگوریِ یک میلیتانتیسمِ در آینده نیست، که در میانِ مه نظاره شود. حرکتِ او بی هیچ راز و رمزی مرحله ای را توصیف می کند. از یک دفرماسیون اجتماعی حرف می زند. چندان به این امر توجه ندارد که قهرمانش یک فرد باشد یا یک توده، زیرا شورشگر بیشتر با واقعیت هایش است که طلب می کند تا باخردش، و بدین ترتیب حتی امر مربوط به جامعه را هم فیصله می دهد. این یک مرحله ی کشف است (رویارویی)، گره خوردن ارتباطِ با خود و پتانسیلِ وضعیتِ مخصوص (ممکن). “نیستیِ اراده” یک امر مدرن است که نیچه نیز آن را پیش از این تشخیص داده بود. این شانس یک چرخش، یک شورش را تعیین می کند. “ابله دیگر نمی تواند به شرایط موجود پاسخ گوید زیرا او در پی یک مسئله ی ضروری تر است.” (دولوز – سینما ۲، تصویر-زمان. ص. ۲۳۰)

رابطه باخود، یا سوژه شدن،

یعنی انقیاد و در هم آمیختگی با قدرت و دانش

 

رابطه باخود، یا سوژه شدن، یا سوبژکتیویتی، از دیدگاه یونانی های قدیم یعنی پارگی و دوبلور، یعنی انقیاد و در هم آمیختگی، به معنای خارج را درونی کردن، چفت زدن بیرون به ممارست های عملی، و درهم آمیختگی با قدرت و دانش، یعنی قدرت و تسلط خود را اعمال کردن یا برقراری یک نظم درونی نسبت به دیگران (قدرت های متشکلِ سیاسی، خانواده، چرب زبانی ها، بازی ها و تقوا). این یک “بینان گذاری بر رأی خود” است که از کُدِ اخلاق به مثابه ی نظمِ دانش روی بر می گرداند. با این روی گرداندن، این رهایی، است که “روابطِ با خود” استقلال می یابد و مرحله ی سوژه شدن در ارتباط با بیرون رابطه ای با خود ایجاد می کند با ابعاد مشخص مستقل. (بر گرفته از ص۱۰۷ “فوکو”، اثر ژیل دولوز  انتشارات Minuit ).

آنچه در یونانِ قدیم، در یک جامعه ی آزاد انجام می گرفت سوژه با در هم تنیدگی با قدرت و دانش، خود را بازمی یافت و باز تولید می کرد. اما چگونه آن ها می توانند بر دیگران مسلط شوند اگر بر خودشان مسلط نباشند. تسلط بر دیگران می بایست که با تسلط بر خود بیامیزد. باید که ارتباط با دیگران بیامیزد با یک رابطه ی با خود…باید که “کد” های اخلاقی که این جا و آنجا دیاگرام درست می کنند (در شهر، خانواده، تریبون ها، بازی ها، و غیره)، یک “سوژه” را آزاد کند که رها می شود، که دیگر وابسته به درون نیست. آنها قوا را منقاد کرده اند بی آنکه از قوا بودن دست برداشته باشند (با آن درهم پیچیده اند). آنها قوا را به خود ارجاع داده اند بی اینکه درونیت، فردیت، سوبژکتیویته را نادیده بیانگارند. آنها سوژه را اختراع کرده اند، اما مانند یک مشتق، یک تولید یا “سوژه شدن”. آنها “اگزیستانسِ استتیک” را کشف کرده اند، یعنی دوبلور. رابطه با خود یعنی نظم ساختمان آدم آزاد. فکر بنیادین فوکو  آن بعدِ سوبژکتیویته یی است که از قدرت و دانش مشتق می شود، اما به آن وابسته نیست. (ص. ۱۰۸ همان).

در جوامعی مانند ایران که دانشی ضد طبیعت و غیر طبیعت در فضا-مکان حاکم است، و قدرت برای تسلط به توست و نه این که برای تو به عنوان یک فرد قدرتی قائل شود، چگونه می تواند ارتباطِ خود با خود برقرار شود؟ چگونه سوژه می تواند بر خود تسلط داسته باشد. آیا فرد یک سوژه ی “شده” است یا مسخ است در آنچه واقع شده. واقعیت اینست که ما ۴۰ سال مسخ شده بودیم. سنگ شده بودیم. مانند مردم بعد از جنگِ جهانیِ دوم در اروپا، مانند مردمِ افغانستان در ۵۰ سال گذشته. اما این سنگ شدن، این مات و مبهوت ماندن، این “سکوتِ ارادیِ” ناشی از نفهمیدنِ آنچه که در اطراف می گذرد، از بی معنی بودنِ پیرامون، یک جایی خودش را ظاهر می کند. به شکل هایی نوین که از پیش به آن فکر نشده بود. بی ارادگی در پس زدنِ کلیشه ها شکلِ خودش را نیز پیدا می کند. و اما در بیشتر مواقع همراه است با تسخیر در رخدادهای بزرگ. بی اراده است حمله به پایگاه بسیج، به امام زاده ها، آتش زدنِ پرتره های ستم، به پائین کشیدن چهره های منفور. این خشم و خروش در پی ۴۰ سال گیرکردن استخوانِ توی گلو بوده است. با تسخیر پایگاه های کلیشه سوبژکتیویتی شکل می گیرد. ممکن را می گشاید.

در کتاب دریفوس و رابینو (صص ۳۰۲-۳۰۴) فوکو به مواردی اشاره می کند که دولوز چکیده اش را بدین صورت در کتابش “فوکو” می آورد:

“a) اخلاقیت دو قطب دارد: کد و شیوه ی سوژه شدن، اما آنها علت معکوس دارند. بدون اینکه یکی تقلیل یابد، آن دیگری شدت نمی گیرد.”؛ به طور مشخص در رخدادِ دیماه قطبِ دوجناحِ نظام می بایست سوژه گی اش تقلیل یابد تا سوژه گی افراد را محک بزند.

“b) سوژه شدن گرایش به عبور کردن در یک کد را دارد. یا تهی می شود و یا قُرص می شود به سود کُد.”؛ در این رخدادِ دیماه، کُد همان قوانینِ غیر طبیعی و ضدِ طبیعی است که زنده گی را بر همگان دشوار ساخته است. با فریادِ شعارهایی چون “مملکت رو رها کن” یا “جمهوریِ ایرانی” در برابر “جمهوریِ اسلامی” این کُد تهی می شود از سوژه گی، همان گونه که کُد نگارهایش. و کُد های سوژه پا می گیرد، قُرص می شود. به گونه ای که هیچ جای برگشت به کُدهای مسخ کننده ی قبلی ندارد.

  1. C) یک نوع جدید قدرت ظاهر می شود که تغییر می یابد برای فردیت، و بدرون نفوذ می کند. از طرفی “تابعیت از دیگری توسط کنترل و وابستگی است” با تمام مراحل فردیت سازی و تلفیق که قدرت بر قرار می کند بر روی زنده گی روزانه و درونیت آنهائی که نامشان را می گذارد سوژه، و از طرف دیگر “دلبستگی هرکس به هویت خود توسط آگاهی و شناخت از خود” است، که هم زمان با تمام تکنیک های علوم اخلاقی و علوم انسانی دانستنِ سوژه را تشکیل می دهند.” (ص. ۱۱۰ همان). در رخدادِ دیماه ما شاهدِ ظهورِ چنین قدرتی هستیم در تک تکِ افراد و در جمعِ که به طور شگفت انگیزی فراگیر است در ۸۰ شهر. به این معنا “تابعیت از دیگری توسط کنترل و وابستگی” دیگر رنگی ندارد و کاملن از بین رفته است. حالا تابعیت از خود است. یعنی رابطه ی خود با خود.

“رخداد” عملی کردن ممکن نیست،

بلکه گشایش ممکن است

“سوژه شدن (رابطه با خود) هیچ گاه از شدن باز نمی ایستد، اما در حال استحاله شدن، با تغییر شیوه. ارتباط باخود که در ارتباط با قدرت، با روابط دانستنست، بازیافته می شود، هیچ گاه از دوباره متولد شدن، در اینجا و آنجا باز نمی ایستد.”. (ص. ۱۱۱ همان ). در واقع این “شدن” در رخدادِ دیماه در طی ۴۰ سال مرتب با خود کار می کرده است. مرتب در ارتباطِ با خود بازیافته شده است، متولد شده است. پس رفته است، مسخ شده است، باز به خود آمده است. “شده” است. و در رخدادی چون رخدادِ دیماهِ ۹۶ این “شدن” آن شکلی را به خود می گیرد که در این مقطع کارِ خود را به پایان رسانده، با آن قطب دیگر کارِ خود را یک سره کرده است. باز در اینجا نیز مانند یک رابطه ی یک سویه بین دونفر، مدت ها تابعیت بر قراراست. فردی که تابعیت را پذیرفته مدام با خود جنگ دارد که چگونه از زیرِ این تابعیت خود را خلاص کند. دانستن هایش به تدریج افزوده می شوند و مرتب استحاله می یابد تا اینکه خود را از زیر یوغ بیرون می کشد. “شدن” تکمیل می شود.

این رسیدن به شدن ورای ممکن، که جهت گیریِ دولوز است برای رسیدن به هویتِ ممکن، به جای اینکه طرح غیرواقعیِ “قبلن-آنجا” را مستقر کند، فیگورِ مثبت و واقعیِ “هنوز-نه” را جایگزینش می سازد. در کشور ما اینکه اصلاح طلبان کوشش می کنند به همان شیوه های قدیمیِ “قبلن-آنجا” مردم را سر راه بیاورند وکماکان آنها را زیر یوغ نظام نگاه دارند در این رخداد پس زده می شود. این رخداد بی اراده صورت گرفت. “هنوز-نه” جای “قبلن-آنجا” را گرفته است. یعنی اگرچه معلوم است که “قبلن-آنجا” را دیگر نمی خواهد، اما هنوز نمی داند چه جایگزینِ آن کند. کماکان این ممکن را بوجود می آورد برای گشایشی نوین. در این منظر تعدادی از چپ های قدیمی می گویند این حرکت ها وقتی نمی دانیم آینده چیست و چه کسانی آن را خواهند ساخت معلوم نیست به کجا می رود. با این حرف آب به آسیاب اصلاح طلبان و کلِ رژیم می ریزند و هراسی را که چنین سخنانی در دل مردم می افکند. و معنایش در عمل انفعال است. یعنی حال که ما روشنفکران هیچ راه حلی نداریم، مردم هنوز نمی دانند چه می خواهند یا کسانی کمین کرده اند که رخداد را مصادره کنند، یا خطر سوریه شدن و حضور داعش و این حرف ها هست، بنابراین این خیزش جز بدبختی چیزی ندارد.

روشن بین ها اما می بینند که این رخداد چه گشایشی، چه شعفی، چه امیدی در دل همه ی ایرانیان گشود. بزرگترین گشایش، ریزشِ خوف از اختاپوسِ آخوند و سپاه و سلیمانی و غیره بود. یعنی شیشه شکسته شد. فقط همین یک گشایش کافی است که دروازه ها باز و باز تر شود. لنین گفت یک روز انقلابی به اندازه ی ده سال هر فرد را پرورش می دهد. ببینید از زمان رخداد در تک تکِ ما چه دگرگونی هایی بوجود آمد. “شدیم”. همه شدیم با ارگاسمی که قیمت نمی توان بر آن گذاشت در تصور اینکه یک روز این اختاپوس دست از سرِ مملکتِ ما برخواهد داشت. این همان “رفتاری برای تأثیر و برای متأثر واقع شدنِ” اسپیونوزاست که دولوز بسیار بر آن تأکید داشت. دنیای منحرفی است به خوانشِ دولوز در  Logique du sens, ص.  ۳۷۲ که به گفته ی شگفت انگیز اسپینوزا در آن “فقدان اکسیژن وجود دارد، به بهای یک انرژیِ اولیه تر و یک هوایِ نادر” و این همان مثل معروف ماست که می گوید: “خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد.”. و  به گویش فیتز جرالد در دیالوگ “انشقاق و تَرَک بر روی این خط جدید، مرموز، و غیرقابل رؤیت، آستانه ای از تقلیل مقاومت را نشان میدهد، یا سربرآوردن یک دامنه ی آرزو. دیگر آن چیزی را که پیش از این تحمل می شد، تحمل نمی کنیم؛ حرکت از امیال در ما تغییر یافته است، نسبت ما با سرعت و کندی تغییر یافته اند، نوع دیگری از اضطراب برما ظاهر می شود، هم چنین متانتی جدید.”. (ص۱۵۳-۱۵۴).

 

در نشریه فلسفی “خرمگس”

http://falsafeh.com/%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%af-%d8%aa%d8%b9%db%8c%db%8c%d9%86-%da%a9%d9%86%d9%86%d8%af%d9%87-%db%8c-%d8%af%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%87-96%d8%9b-%d8%aa%d8%ac/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *