سرود پگاه/ شعری از / نِوزَت چلیک / بهروز عرب زاده (بهروز وفا)

Spread the love
Share on FacebookTweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this page

نِوزَت چلیک ( شاعر، نویسنده متولد ۱۹۶۰ بایبوت ترکیه ) در حالی که در سال ۱۹۸۰ دانشجوی سال اول دانشکده هنرهای زیبا بود در جریان اعتراضات و جنبش های مدنی و سیاسی چپ گرایان بازداشت و در زندان های مِتریس و بایرام پاشای استانبول با درخواست اعدام ، مدت ها تحت محاکمه قرار می گیرد . شعر ترانه پگاه در همان سال ها و در شرایطی که با حکم اعدام دست و پنجه نرم می کند سروده شده و در سال ۱۹۸۲ به همراه چند شعر دیگر در کتابی به همین نام منتشر که با استقبال بی نظیر مردم مواجه می شود

در سال ۱۹۸۴ کتاب ترانه های پگاه از طرف آکادمی خانه کتاب موفق به کسب جایزه نخست سال شده و قسمتی از این شعر بلند نیزدر سال ۱۹۸۷ با تنظیم و اجرای احمد کایا (۱۹۵۷ ـ ۲۰۰۰ ) خواننده محبوب و مبارز کرد تبار ترک در زمره ی ترانه های ماندگار و محبوب نسل ها قرار می گیرد .

امروزه چه در کشور ترکیه و چه در ایران این شعر با صدای احمد کایا که تنها چند بند کوتاه و نامنظمی از شعر را در بر می گیرد شناخته و بسیار محبوب است . و کمتر کسی از شاعر و شعر کامل این اثر شناختی دارد . امیدوارم این ترجمه باعث شناخت بیشتر شاعر و این شعر زیبا گردد .

(( این ترجمه پیشکشی ست به تمام مادران اعدام شده گان عقیدتی و سیاسی در زندان های مخوف رژیم استبدادی حاکم بر ایران و تمام مبارزان کشته شده در جنبش اعتراضی دی ماه ۱۳۹۶ ))

بهروز عرب زاده ( بهروز وفا )

استانبول ۲۰۱۸

 

:: سرود پگاه ::

 

دیگر سراغم را نگیر

نگیر اینجا سراغم را مادر

هیچ امّا مپرس نامم را در پیشگاه در

ببین ستاره ای در گیسوانت افتاده

نچین به اشک ، مادر

 

دیر زمانی صورتم تراشیده

چشمانم به امتداد پگاه

دست هایم آویزان

گوش سپرده بر گونه های سرد ستون ، به انتظار

دلتنگ مرگ شدم مادر

دیوانه وار که زندگی را می سرودم

(۲)

امروز سه شنبه

پنجره ای گشوده بر ملاقات

و بارانی خیس ، زرد و گل آلود

ماهِ وطن به هر سوی که دیده بگشاید

مادری ست به گم کرده های خود گریان

و تو می شکافی باران را

دست هایت به پیشانی سپر

خیس از درد ، گریز پای به امّیدی

چنان که قلبت افتاده به کف

و آنگاه تلاتم چشمانت گزیده می شود

( آه

کاش می توانستم

به مادرانِ متلاتمی که قلب هاشان به کف می دوند

بخاطر دختران و پسرانشان

کشوری به ارمغان بخشم )

شتاب نکن مادر

آنچه ناگاه فرو خواهد شکست

قایق امیدی ست که در دریای سینه ات جاری بود

حال آنکه برای من شب بسان سرعت نور

کوتاه و سرد می گذرد

و اینگونه بود که با صدای خاموش آمدند در پگاهی

بی خواب

خسته

و ترسیده

(۳)

به گمانم بیطار بود

آنگاه که رعشه های زلزله ی قلبم

گسل های سنجش را ترک می زد

آن دکتر سپید پوش که جواز سلامتی ام را به مرگ رخصت می داد

بی خیال شو عمو مامور

نگران من نشو

و امّا تو مادر

چه می شود دلگیر نشو

بجا مانده هنوز

با قلبی فریاد از زخم

پنجه در دیوارهای سلولم

آماده هماره به انتظار

با ترس های بافیده در یکدیگر

هراس شب های قهرمان ام

وآرزوهایی که بی مرز می تپید

با مقاومت جوانی ام

و با بُهتم که کودکی را می سپرد به همراز بعدی

گونه هایی که گل انداخته بود

فکر کن مادر

به پیر سلطان *

شیخ بدرالدین *

بورکلوجه *

به تورلاک کمال*

بی اندیش

می بینی مادر هنوز زخم رو بازی ست بر سینه فاشیزم

که از شرمِ سرخی گونه هاشان ، سوگشان را نیز عیان نکرده اند

به رفتن ” تانیا * ” در هیجده سالگی خود به مرگ

با آن جثه نحیف و پاهای برهنه

یا به “دنیز* ” بی اندیش مادر

در پگاه هر ماه ” می ” که چوبه های دار را به خشم خود بارها خواهی کوفت

ودیگر از آن پگاهان نزا مادر

که کودکان به جویدن یازده سالگی خود رهسپار باشند

به انسان بی اندیش مادر

بی اندیش که بلرزی

چنان بی اندیش که

به آن روزهای آفتابی زیبا ، ایمان بیاوری

تا به نوید بهار سنجاقکی خوشحال پر بگیرد

(۴)

در گرمای شانه هایی که شانه به شانه می رفتیم

عمری روی یخ ها راه رفتم

با پرچم ها و سرود ها

آنگاه که از پستان ات کنده شدم روبه آن زندگی فوق العاده

بر پیشانیم تیرها فشردند

یکی از آن صخره های معظم دشت های آزاد بودم

عقاب ها در من می نشستند و اوج می گرفتند

بارها مردم و دوباره جان گرفتم

در شب های آفتابی و بی آفتاب

به امید فرداهای خوشبختی

بنام آزادی ، بنام نان

به ستیز با سگ های خونخوار برخواستم

زیرا که دوباره تکرار نشود هیروشیما ها

زیرا که به زین اسبان چوبی فریب

عریان به خواب مرگ نیفتند کودکانمان

زیرا که به واژه ی برادری

نگاه گرسنه ی کودکانمان به انتظار نخشکد

حتی بخاطر پرنده ها در آسمان ماهی ها در دریا

راه رفتم سال ها

بی آنکه لحظه ای به تردید سربرگردانم

 

نگاهم در دور دست هاست خیلی دور

نمی دانم نشانه ای از من بجا می ماند آیا ؟

مانده باشد هم پاک می شود در مسیری که گذشتم

شاید تنها چون مرثیه ای کوبیده در زمین بماند

برای بسیاران که در پی من می آیند

جایی که چشمانم ققنوس وار آتش گرفت

(۵)

با ضرب آهنگ قدم های رژه مُردن

چه حس غریبی ست مادر

در بازی شبی تاریک و خونین

که بازیگر اصلی نمایش منم

و تمام چشم ها در من خیره شده اند

و ادامه دارد در دل شب

نمایشی که به پگاه ختم می شود

روی میز سیگاری سرد و یخ زده

کنارش لیوانی کوچک و بلورین

داخلش رنگی از این شب

و کبریتی لاغر و لرزان

کاغذ و قلم

صندلی

و دیگر تصویری مبهم و گنگ و روغنی

طنابی گره در گره

دکوری ثابت چون تناسب بی تغییر کولیان

صحنه ای ست برای هر محکوم به اعدام

(۶)

چنان رفتار می کنند

گویی شیشه ای شکستنی هستم

با ردی از اندوهی زورکی در صورت هاشان

حال آنکه تا لحظه ای بعد گردنم را خواهند شکست

و فرو خواهد افتاد برگ برگ تابستان اندیشه هایم

امّا نمی دانند من مرگ را در اصل کمی پیش تر

در دستان لرزان و سیاه کولیان دیده ام

و آنگاه متوجه شده ام عمر من

چون خاکستر شدن سیگاری

یا خنک شدن فنجان چایی ست

 

در حقیقت می خواهم بگویم مادر زیبای من

در حالیکه می شد در پگاه وطن با ستاره ها رقصید

میان ستاره ها نشستم و طعم گس خونم را چشیدم

(۷)

چه حس غریبی ست این مرگ

وقتی به چوبه دار می رفتم

دخترانی را که بوسیده بودم به یاد می آوردم

حتما بایدتوضیحی منطقی داشته باشد این یاد

(۸)

روی میز پشت سرم دلشکسته ماندند کاغذ و قلم

ببخش مادر زیبای من

نشد به طعم دلنشین پسر نامه ای برایت بنویسم

ببخش

عصبانی نباش

نخواستم دست ها ی شان بخورد

نخواستم چشم های شان بخورد

آخر تو بوئیدن می خواستی ، گریه کردن می خواستی

و شاید عمری بغل می کردی نامه ام را

 

من زندگی را شرافتمندانه زیستم

امّا چوبه های دار بود که هر روز سازمان می یافتند

( پرنده های مزارع که از مترسک نمی ترسند

گیرم چهار گوشه هم که دام بگسترانند )

یک آن گردنم به درد نشست

امّا فردایی هست پی در پی با جوانانی برازنده

آه بانوی زحمت کش (کارگر )

کمی نرم تر بدوز

یقه کفنم را

(۹)

درد های زندگی بود آویزان از گردنم

حال آنکه با طعم ترانه می خواستم زندگی را

بوئیدن گل ها ، جاری شدن در رودها

به وقت تابستان با شیطنت های چوبان دروغگو ، گول خوردن

لیز خوردن در سنگ های لیز رودخانه ها

بی خیال در سوت سوتک خود دمیدن

و بعد

در پاهای کودکی چموش

چون جانوری خزنده صخره ها را بالا رفتن می خواستم

میان کسانی که آن روزهای زیبا را می دیدند

من هم لختی زندگی کردن می خواستم

و بعد

در موزه لور سیاحت کردن

و بعد گرفتن گیسوان ماه ِ شبِ چهارده

آنگاه که دزدانه بر لبخند ژوکوند بوسه می زد

مرگ چه حس غریبی ست مادر

 

عید را از اسارت کارت پستال ها رهانیدن

دادن عید را در جعبه های صدف دوز

به دستان کودکان می خواستم

و بعد

و بعد مادر زیبای من

چون اتفاق افتادن از بام

افتادن به دامِ عشقِ دختری را می خواستم

(۱۰)

نامم را خواندند

اتهامم طبیعتا معلوم

 

در آستانه شب ایستاده ام

کفن که جیب ندارد

آغوشم را پر از ستاره ها کرده ام

بشتابید بچه ها

بچه ها بشتابید

بسوی من هجوم آورده صبح

صبح بسوی من هجوم آورده

اشتباه شنیده ام آیا ؟

خروسی زود هنگام بانگی بر آورده است ؟

 

پیچیده مرا دردی معلوم

دارد به انتهای من می کشد مرا

حرف درشتی نداشتم برای گفتن

تنها یکی نگاه معنی دار به صورتشان

چنان که استخوان های هزار ساله

ترک برداشت و فرو ریخت پیش پای شان

 

نتوانستند بترسانند مرا ، مادر

ایستاده چوبه دار

در وسط میدان ، چون کمان دو ابرو

آیا این همان دختری نیست که زمانی در نسیم

شانه بر موی خود می زد این صنوبر گیسو بلند ؟

و در بعد ازظهری کمندی را که به گردن داشتم خم می کرد ؟

پس چه شد آن آتش زرد دوست داشتن را نیاندیشید ؟

بگو مادر

آیا آن کولی

که از کوچه هامان می گذشت

کوچه هایی که چون باغچه ی گل پر از حرارت طراوت بود

آن زن باغچه بان را که فریاد می زد

دیوانه وار نپسندیده بود مگر ؟

(۱۱)

دیگر هیچ دامی نخوهد بود

شکنجه ها ، زندان ها ، سلول ها

دفاعیات

دیگر در اعتصاب های غذا

معده ی خالی به امید سیری و خوشبختی

چون موشی مغزم را نخواهد جوید

خلاصه اینکه

دیگر برای اندیشیدن به گلی ترسی نخواهد بود

خندیدن ، امیدواری ، دلتنگی

و یا انتظاری برای نامه ای

و یا چشم ها را به دور دست ها دوختن

 

مرگ چه حس غریبی ست مادر

 

دیگر از آن شعر های متعجب و امیدوار

که چون پنجه به دیوار تا به زخم می سرودم نخواهم سرود

دیگر چشم های راسخم در طاق سلول قفل نخواهد شد

نمونه اش دیگر پدر نخواهم شد

خاک شدن چه حس غریبی ست مادر

 

وقتی بجای دست هایم در جیب ، پُتک حمل می کردم

و با نگرانی و ترس خبرهای رهایی را انتظار می کشیدم

چه رودها در دلم سریز شد طغیان کرد

مرگ چه حس غریبی ست مادر

 

وقتی پرتگاه ها در تو وسعت میگیرد

چه کوه هاست که از تو گذر می کنند

من برگ می گویم ، گل می گویم

میوه کاجی که پای درخت کاج بال گشوده است

شبیه کودکی که گونه ها یش گل انداخته

اما باز چه کس می داند

چه حس غریبی ست گم کردن پسر ؟

(۱۲)

دیگر سراغم را نگیر

نگیر اینجا سراغم را مادر

هیچ امّا مپرس نامم را در پیشگاه در

ببین ستاره ای در گیسوانت افتاده

نچین به اشک ، مادر

 

اگر درب خانه ی امّیدت شکست

من منجی تمام درهای شکسته ام

در چال گونه های دختران

میان شروع و پایان هر عشق منم

در هر جنگ کشته منم

جنگجوی پرچم به دست منم

هر زنی با شخمِ پنجه در خاک وطن می تواند مرا بزاید

حسرت منم ، جنگ منم

عشق منم

منتظرم باش مادر در صبحی دوباره باز خواهم گشت

در صبحی مادر در صبحی

در صبحی که برای جاروی دردهایت در را می گشایی

امیدوارم اینبار کودکان درد کشیده

به بوی چنار و آویشن آغشته

با خبرهای رهایی آمده باشند

و در آن زمان است که

همانگونه که به شادی پایین آورده اند

به بالا می کشند کلید روشن کارخانه ها را

و کارگران قبل از انکه سیگارهایشان را جویده و تف کنند

به طعم ترانه و سرود لباس کار می پوشند

در صبحی مادر در صبحی

در صبحی که برای جاروی دردهایت در را می گشایی

اسم شان متفاوت صدای شان متفاوت

چه بسیار مثل من ، آغوش شان پر از گل

و در میان گل ها کشوری برایت می آورند

زنوانت را حاضر نگه دار مادر

برای سرهایی که روی زانوان خسته ات سر خواهند گذاشت

برای آن روزهای دلپذیر و زیبا

زانوانت را حاضر نگه دار مادر

 

سرود پگاه

شاعر : نِوزَت چلیک

ترجمه : بهروز عرب زاده (بهروز وفا )

 

توضیحات ضروری مترجم

۱ ـ پیر سلطان آبدال ( حیدر ) شاعر قرن ۱۶ میلادی و از علویان بکتاشی که در حدود سالهای ۱۵۴۷ تا ۱۵۷۰ اعدام شده است

۲ـ شیخ بدرالدین محمود نظریه پرداز و فیلسوف قرن ۱۳ میلادی و از نظریه پردازان مکتب تصوف وحدت وجود . بسیاری وی را اولین کمونیست می دانند . اعدام شده در ۱۴۱۸ میلادی

۳ ـ بُورکلوجه مصطفی . از مریدان شیخ بدرالدین محمود اعدامی در قرن ۱۵ میلادی

۴ ـ تورلاک کمال از مریدان شیخ بدرالدین محمود اعدامی در قرن ۱۵ میلادی

۵ ـ دنیز گَزمیش  ( ۱۹۴۷ ـ ۱۹۷۲ ) دانشجوی حقوق دانشگاه استانبول و از مبارزان سوسیالیست

که به حکم دادگاه در سال ۱۹۷۲ بهمراه سه تن از همرزمانش اعدام شد

۶ ـ تانیا (؟) دختر پارتیزان مبارز هیجده ساله روس که با شجاعت در مقابل تجاوز ارتش نازی به خاک شوروی سابق در جنگ جهانی دوم مبارزه کرد و توسط افسران نازی دستگیر و اعدام شد . ناظم حکمت شاعر معروف ترک نیز در رثای وی شعر بلندی بنام تانیا دارد . چند عکس بسیار تاثیر گذاراز لحظات اعدام و پس از اعدام وی در دسترس است

 

 

 

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *