شانه از میانه…/ دوشعر از / پویا عزیزی

Spread the love
Share on FacebookTweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this page

شانه از میانه

از میانه می‌گردد باز

و راه

برخورد را از میانِ خود

چون رازی که ترکَش باید گفت

در میانه می‌پوشاند

 

دشت که خشاب از درخت دارد

مسلسلِ باد را در میانه می‌گرداند

 

چه حرفی دارم

من که حتی اگر باران باشم

از خاکِ سبزِ تو گندمی نمی‌رویانم

 

من که ستاره‌هایم را سیاه‌چاله‌یِ سردی ربوده است

 

من که هر صبح       کوهی بودم و

آفتاب از شانه‌هایم بر می‌آمد

قله‌هایم اکنون

به خاکستر نشست

 

شانه

از میانه بازمی‌گردد

و سیمای زجر

 

رازی که ترکم می‌گوید

 

 

همواره دوست‌ات می‌داشتم

همواره دوست‌ات می‌داشتم

اما داشتنِ تو

چگونه بگویم

 

چگونه بگویم داشتن تو چیست

 

تن با نامِ تو از هر چیز تهی می‌شود

حتی از جان خویش

و چشم‌ها می‌روند به دوردست‌ها       که در میانِ ابرهایند

و خیره به آن ستاره می‌شوند           که از شرقِ سرخ می‌دمد

 

چگونه بگویم داشتنِ تو چیست

تو هرگز عبورِ برق را از تن درکوه‌ها ندیده‌ای

و عبور رعد از گوش‌هایت دخمه‌های متروکی نساخته است

 

دوست داشتن تو را می‌دانم

اما داشتنِ تو

چگونه بگویم؟

 

داشتنِ تو دارکوبِ مجنونی است و

بر جُمجُمه‌ی درخت   می‌کوبد

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *