شاعر و مرگ / شعری از / علی اصغر فرداد

Spread the love
Share on FacebookTweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this page

علی اصغر فرداد

 

شاعر و مرگ

(و آن همیشه بدین منوال است…)

به: ا. خ.

 

… و ناگاه

“سایه عظیم کرکسی گشوده بال

از سراسر میدان می گذرد” *

خورشید در کسوف تمام می میرد

بوی تند خاک مشامت را پر می کند

و دیگر کسی را یارای بازداشتنت نیست.

نگاهت بی رنگ است

با چشمهای خزنده ای و پلکهایی پر از رگها

و تو برای نخستین بار “کلمه” را گُم می کنی

“او” را می بینی

نمی خواهی که در حضورش بمیری

تا چشمان سپید مرگ را در تو ببیند

از خیانت

از بدرود وحشت داری

بیرون زمین یخ زده است

و شکارچیان پر قرقاول بر کلاه دارند

اسبهای آهنین بر گردت

ـ “ملک مقرّب” در کنارت ـ

از شهر خواب آلوده خواهی گذشت

و در “پوئرتا دالبیرا” اشکهایت درخواهد آمد.

 

*احمد شاملو، در جدال با خاموشی
* پوئرتا دالبیرا، نام محلی است که لورکا قبل از رسیدن به محل اعدام
شروع به گریستن کرد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *