من در لای و لجن زاده شدم / شعری از / خسرو شهریاری

خسرو شهریاری

 

من در لای و لجن زاده شدم

 

من درلای و لجن زاده شدم

در تندترین شیب پست ترین نقطه ی زمین

در مرداب

در عمق تاریک ترین یک شب بی ماه

 

چشم باز نکرده

نعره های مرد است از بیخ گلو و جیغ های مرده ی زن

و وحشت و خشونت و زاری

و لاشخوران عبا بردوش عمامه بر سر نعلین به پا

با انگشت های اشاره ی هشدار به زن

 

زن پستان های آویزان و پلاسیده ای دارد

که بچه ها با حالتی غریب و ناخودآگاه

به امید قطره ای شیر می مکند

مرد پاهای بزرگی دارد

وقتی با کف آن به چهره ی بچه ها محکم و بی هوا می کوبد

با آن جوراب های تیره ی زبر و خشن

و آن بوی گند تند و تیز

انگار مرد

لاشه ی مرده ای را وقت و بی وقت لقد می کند

 

زن

هر صبح

خدمتکار به دنیا می آید

و هر شب

برای مرد

گونی پر گوشتی ست برای کوبیدن اش با مشت و لقد

و نیمه از شب نگذشته

توده ای گوشت لُخمِ بی اراده و گرم

برای جا به جا کردن

با ناله هایی مرده

وقتی مرد بر تن نیمه برهنه اش می تازد

 

انگار پیمانی پنهانی و ناگزیز میان آن دو در کار است

انگار که وظیفه ای ناگزیر بر هر دو تحمیل می شود

و لاشخوران عبا بردوش عمامه بر سر نعلین به پا

با انگشت های اشاره هشدار به زن

 

شب

مرد مست می کند

و مشت و لقد حواله ی سر وسینه ی زن می کند

و سفره در یک آن و با هر چه در آن است

به هوا می رود

و زن

کنج دیوار

با دست ها سر و چهره و تن می پوشاند

و لرزان و نالان

در خود فرو می ریزد

تا نفس تازه کند

و به ادامه شب تن دهد

 

بچه ها به دنیا می آیند و می میرند

و شناسنامه ها و نام ها و سن و سال ها

برای بچه های از بلای مردن گریخته

جا به جا می شوند

 

آن ها

به درستی نمی دانند کدام نام

و کدام شناسنامه ی کدام کودک مرده را صاحب اند

و صاحب اصلی شناسنامه در کدام گور خفته ست

 

بچه ها

برای این زن و این مرد

تنها یک شناسنامه اند

شناسنامه های بدون عکس

و زن و مرد برای خود انگار

پیچ و مهره ای ناگزیر

که به چرخه ای ناقص و معیوب

در دستانی پنهان و شیطانی

تن داده اند

 

گورستان است و مرگ است و تولد است و گریه است

و خشونت است و آن پستان های آویزان پلاسیده­

و آن یک مشت گوشت گرم لُخمِ بی اراده ی نیمه های شب

که وقت و بی وقت

شکم اش

فرو نمرده دوباره ورم می کند

و بچه ها که نمی دانند

کدام شناسنامه ی کدام کودک مرده را صاحب اند

و لاشخوران عبا بر دوش عمامه بر سر نعلین به پا

با انگشت های اشاره ی هشدار به زن

 

بچه ها با شناسنامه های بچه های مرده قد می کشند

پسرها در پی آن یک مشت گوشت اند

که صبح خدمتکار متولد می شود

و شب

گونی پر گوشتی ست برای کوبیدن اش با مشت و لقد

و نیمه از شب نگذشته

توده ی گوشت گرم بی اراده ی لُخم

تا بر تن نیمه برهنه اش جولان دهند

 

این باد است که تنوره می کشد

یا گذر کردن دخترهاست که چون برق و باد در رفت و آمدند؟

 

دخترها دارند سر و گوش و چشم می گردانند

انگار کاری کرده اند کارهایی

انگار دارند کاری می کنند

 

و لاشخوران عمامه بر سر عبا بردوش نعلین به پا

هراسان

جا به جا می شوند

 

دخترها انگار

کاری کرده اند کارهایی

انگار دارند کاری می کنند

کاری که نه حتا به زبان آوردن

که اندیشه به آن هم خطر کردن است

خطر نقض آن پیمان شیطانی

 

لای و لجن موج بر می دارد و به نرمی جا به جا می شود

و پسرها ترسان به دخترها اشاره می کنند

و دخترها شجاعانه و مصمم به پسرها اشاره می کنند

 

چیزی دگرگون شده است

چیزهایی

چیزی شکسته است

چیزهایی جا به جا شده اند

چیزهایی که خبر از توفان با خود دارند

 

رعد و برقی خیره کننده و ناگهانی در لای و لجن

و توفان که یک باره آوار می شود

و بچه ها که از سقف عمق لای و لجن پرتاب می شوند

زبان دخترها آتش است

دست های دخترها آتش است

قلب دخترها است

شعله ی آتش از خانه زبانه می کشد

پسرها دیدند که دخترها به خانه آتش انداختند

صدهزارسال خانه در آتش می سوخت

 

و دخترها به پسرها اشاره می کنند

و پسرها به دخترها اشاره می کنند

و دخترها دست هاشان را مشت می کنند و به هوا می برند

دست های دخترها خونی ست

 

من درلای و لجن زاده شدم

در تندترین شیب پست ترین نقطه ی زمین

در مرداب

در عمق تاریک ترین یک شب بی ماه

 

دخترها هستند

پسرها هستند

و تیغه های روشن که از لای و لجن فرو می ریزند

و آتش

که صدهزار سال است که بی توقف زبانه می کشد.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *