انتظار / داستانی از/ محسن حسام

Spread the love

محسن حسام

 

«انتظار»

 

شیر آب را باز کردم. دست و پاهای نازی را شستم و با چادر خشک کردم. نازی را دادم دست فریده. کهنه نازی را از دستش گرفتم. با صابون شستم و چنگ زدم. چی گفتی؟ فریده هم‌سلولی من بود. از نگهبان‌ها وحشت داشت. وقتی خواهر رقیه به سرش داد می‌کشید‌، از ترس تنش می‌لرزید‌. بله دیگر‌، همان شبی که او را به یک سلول دیگر انتقال دادند‌، ترا به این سلول آوردند‌. صبر داشته باش «‌گیتی‌» واقعاً تو فکر می‌کنی نگهبان پشت در گوش وایساده‌؟ نه‌، خیالت راحت باشه‌. نگهبان امشب‌، اسمش را فراموش کرده‌ام‌، کمی گوشش سنگین است‌. تو لابد او را دیده‌ای‌، همان دیگر‌، بله‌، موقع حمام رفتن به دنبال خواهر رقیه راه می‌افتد توی راهرو و به سلول‌ها سرک می‌کشد‌. عین یک سایه بدنبالش است‌. خوب به هم می‌آیند‌. خواهر رقیه؟ چشماش را دیدی‌؟ زرد می‌زند. مدام به پروپای آدم می‌پیچد‌. اگر با او در بیافتی‌، تا زهرش را نریزد‌، دست از سرت برنمی‌دارد. چشم دیدن ترا ندارد‌. از او حذر کن‌. با تو سرِ لج افتاده‌. نمی‌دانم چرا‌، شاید برای این که بر و رویی داری‌، شاید به خاطر آن که بازیگر تآتر بودی‌. مواظب همه است‌. اگر صدا از سلول کسی درآید‌، او را به زیرزمین می‌فرستد‌. سرود و این حرف‌ها پیشکشت‌! موقع شیر دادن نازی اوقاتش تلخ می‌شود. دلش نمی‌خواهد نازی را توی بغلم بیاندازد. وای به حالت اگر بشقابِ «تر» به دستش بدهی‌. یادت می‌آید آن شب بعد از شام‌، به تو چی گفت‌: «‌شماها همه‌تون نجس‌اید‌. عمداً بشقاب تر به دستم می‌دید که نجس‌ام کنید‌.‌» با تو بدرفتاری می‌کند‌؛ وقتی که می‌خواهد چشم‌بند به چشمت بزند، وقتی که می‌خواهد ترا به بازجویی ببرد، وقتی که نوبت حمام است. یا وقتی که نوبت ملاقاتی زندانی‌ها است‌، عمداً سری به سلولت می‌زند که بچزاندت و بگوید که به تو اجازه‌ی ملاقات نداده‌اند.

نه، من یکی، پیش از آن که پایم به سلول بیفتد، او را ندیده بودم. تو چطور؟ مطمئنی؟ یک نگاهی به عقب بینداز. شاید خواهر رقیه را پیش‌ترها جایی دیده باشی. عجیب است. آخر پس چرا؟ نه دروغ هم نمی‌گوید. بلوف هم نمی‌زند. لابد می‌داند که بازیگر بوده‌ای. شاید یک وقتی، پشت در اتاق بازجویی، توی راهرو یا زیرزمین به او گفته‌ای. شاید شبی گذرش به تماشاخانه سنگلج افتاده و ترا روی صحنه دیده است.

راستی، این اواخر نقش چه تیپ زن‌هایی را بازی می‌کردی؟ نه، گمان نکنم. ولی اوایل شب خودت گفتی ترا موقع اجرای «آنتیگون» بازداشت کرده‌اند. گفتی مثل سربازهای «کرئون» ریخته‌اند توی سالن. پریده‌اند روی صحنه. خودت این‌ها را گفتی. لابد خواهر رقیه هم آن جا بوده. با آن‌ها بوده. شاید چند دقیقه‌ای گوشه‌ی سالن، توی تاریکی گوش به زنگ ایستاده بوده و ترا که «آنتیگون» بودی، ورانداز می‌کرده. خوب، این طبیعی است. تو «آنتیگون» بودی و کرئون، عمویت داشته مجابت می‌کرده که از خر شیطان پایین بیایی. اما تو زیر بار نمی‌رفتی. شاید وقتی که سربازها ترا بر سر جنازه‌ی برادرت دیده بودند، خواهر رقیه هم آن جا بوده. کنار صحنه، جایی در گوشه کنارها. و زاغ سیاهت را چوب می‌زده. خوب این طبیعی است که خواهر رقیه از هنرپیشه‌ها بخصوص زن‌های بازیگر بدش بیاید. البته از آدمی مثل او بعید هم نیست. او دلش می‌خواهد ما تمام عمرمان را در مطبخ سرکنیم و بچه پس بیندازیم. بله، حق با توست. کجای کارم من؟ قضیه پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. ما تمام عمر اسیر خواهر رقیه‌ها بوده‌ایم. حالا این جاییم، من و تو. و خواهر رقیه هم چنان ما را می‌پاید که دست از پا خطا نکنیم. می‌دانی اوایل به فریده چی می‌گفت: «مدرسه می‌ری که چی بشه، هان؟» فریده می‌گفت: «می‌خوام برای خودم آدمی بشم.» خواهر رقیه می‌گفت: تو، تو بچه میمون می‌خوای آدم بشی. این خرچسونه را نگاه، می‌خواد آدم بشه. نخیر، لازم نکرده، تو جایت تو خلاست. فهمیدی؟» یک روز از من پرسید: «تو بیرون چه کاره بودی؟» وقتی بهش گفتم معلم بودم، پرسید: «چی درس می‌دادی؟» وقتی بهش گفتم روانشناسی درس می‌دادم، براق شد و با مشت کوبید وسط کاسه‌ی سرم و گفت: «تو غلط می‌کردی، بی‌جا می‌کردی.» گفتم: «حالا چرا می‌زنی؟» گفت: «زنیکه‌ی پتیاره، برای چی رفتی معلم شدی، می‌خواستی بچه‌های مردم را از راه به در کنی؟» نازی را از من گرفت و نگذاشت شب بهش شیر بدهم. نگهبان شب که آمد، گفتم می‌خواهم مسئول سلول‌ها را ببینم. صبح، مسئول سلول‌ها که آمد، قضیه را به او گفتم. فکری کرد و گفت: «از خواهر رقیه بعید است که بچه را از شیر بگیرد، حتماً از تو یک کار غیربشری سر زده که خواهر رقیه این کار رو کرده.» وقتی به مسئول سلول‌ها گفتم من که کاری نکرده بودم، خواهر رقیه از من پرسیده بود بیرون چه کار می‌کردم، من هم گفته بودم. مسئول سلول‌ها درآمد که : نه، من خواهر رقیه را می‌شناسم. خواهر کاری به این کارها ندارد.» و گذاشت و رفت.

بله، من داشتم کهنه نازی را زیر شیر می‌شستم که صدایش را شنیدم: «تمام شد.» چیزی نگفتم. شنیدم: «کثافت با تو هستم.» و گفت که باید از دستشویی بیایم بیرون. کهنه را که آب کشیدم و چلاندم، رفتم از لای در سرک کشیدم. نگهبان‌ها زندانی‌ها را جلوی دستشویی به صف کرده بودند. خواهر رقیه هنوز پشت در ایستاده بود. مثل برج زهرمار. آن وقت فریده گفت: «د زودباش، میترا. چقدر لفتش می‌دی؟ حالا پیداش می‌شه.» می‌خواستم بگویم: «خب پیداش بشه. چه کارم می‌خواد بکنه؟ تو به فکر خودت باش! هواخوریت قطع می‌شه.» گفتم: «ولش کن! بذار گلوشو جر بده.» خواهر رقیه گفت: «ده ثانیه وقت داری بیایی بیرون، وگرنه امروز از هواخوری خبری نیست.» فریده گفت: «شنیدی چی گفت؟» گفتم: «آره، شنیدم، تو کاریت نباشه. نازی رو بده به من و برو بیرون.» کهنه را دادم دستش و نازی را گرفتم. دست و بالش را خشک کردم. لای چادر پیچاندمش. از دستشویی آمدم بیرون. خواهر رقیه، چشمش که به من افتاد، چنگ انداخت که نازی را از بغلم بگیرد. نگذاشتم. گفتم: «نه. حالا وقت شیرشه. می‌خوام به بچه‌ام شیر بدم.» گفت: «تو سگی و این بچه هم به شیر سگ احتیاجی نداره. یالله بدش به من.» بازوانم را دور تنه‌ی نازی حلقه کردم. دست‌هایم را به هم قلاب زدم. خواهر رقیه بازویم را گرفت و کشید. اما نتوانست قلاب را از هم باز کند. از ته صف سروصدای زندانی‌ها بلند شد. صدایی گفت: «ولش کن، بذار به بچه‌اش شیر بده.» خواهر رقیه برگشت، نگاهی به ته صف انداخت و گفت: «کی بود؟»

کسی چیزی نگفت. صف زندانی‌ها حالا درازتر شده بود. گفت: «گفتم کی بود؟» چشمش به فریده افتاد که کهنه دستش بود و زل زده بود به من. چنگ انداخت و موهای فریده را گرفت و کشید: «لابد تو بودی.» فریده گفت: «من نبودم به خدا.» خواهر رقیه گفت: «پس کی بود؟ باید به من بگی.» موهای فریده هنوز تو چنگش بود. فریده گفت: «چیزی نشنیدم، آخ.» خواهر رقیه می‌کشید و می‌گفت: «نشنیدی؟» فریده می‌گفت: «نه، آخ» دست آخر خواهر رقیه رهایش کرد و دست‌ها را به کمر زد و گفت: «کی بود، خودش از تو صف بیاد بیرون.» کسی از جایش تکان نخورد. نازی لای چادر وول می‌خورد. من هنوز جلوی دستشویی ایستاده بودم. آن وقت خواهر رقیه گذاشت رفت ته راهرو، از در شعبه‌ی بازجویی بیرون رفت. صف تکان خورد. صدای پچپچه و خنده توی راهرو پیچید. در شعبه بازجویی باز شد. خواهر رقیه با دو نگهبان پیدایش شد. یک پسربچه هم همراهش بود. می‌شناسیش؟ عجب، همه می‌شناسنش. صابونش به تن همه خورده. بچه یکی یک دانه‌ی همان سایه است دیگر. همان که همیشه‌ی خدا سرش به دم خواهر رقیه بند است. بعضی وقت‌ها سایه با خودش می‌آوردش در راهرو. خواهر رقیه مرا کنار زد و آمد جلوی صف ایستاد. بعد خم شد و بیخ گوش بچه پچ پچ کرد. زد به پشتش و گفت: «حالا برو جلو ببینم چی کار می کنی.»

بچه اول نگاهی به نازی انداخت، بعد راه افتاد. از کنار صف که رد می‌شد، می‌ایستاد و زل می‌زد به زندانی‌ها. گاه‌گاهی برمی‌گشت تا ببیند نگهبان‌ها پشت سرش هستند یا نه. به ته صف که رسید، من رو کردم به خواهر رقیه گفتم: «این چه کاری است که شما می‌کنید. این درست است که یه الف بچه را قاتی این جور چیزها می‌کنید؟ این بچه که چیزی حالی‌اش نیست.» خواهر رقیه گفت: «اتفاقاَ خیلی هم حالیشه. چی خیال کردی؟ هان! لابد خیال کردی که این بچه مثل تو خره. نه، مجتبی عقلش از من و تو هم بیشتره. تازه این بچه معصومه، قلبش صافه. به کسی دروغ نمی‌گه.» چیزی نداشتم به این آدم بگویم. بچه حالا به ته صف رسیده بود. دو تا نگهبان هم کنارش بودند. بچه ایستاد و زل زد به کسی که ته صف ایستاده بود. بعد دستش را دراز کرد روی مانتویش گذاشت. مهری بود. مهری یکه خورد و خودش را کنار کشید و زیر لب گفت: «نه» خواهر رقیه خودش را رساند به ته صف و به او گفت: «تو بودی، الهی جز جیگر بزنی، می‌دونم با تو چی کار کنم، پس تو هنوز خواهر رقیه رو نشناختی، بلایی سرت بیارم که…» به سرفه افتاد.

مهری گفت: «من چیزی نگفتم.» خواهر رقیه گفت: «پس جون بکن بگو کی بود.» مهری گفت: «نمی‌دونم. من چیزی نشنیدم.» خواهر رقیه با مشت و لگد به جانش افتاد. حالا نزن کی بزن. صف به هم خورد. یکی از داخل صف گفت: «نزن! برای چی می‌زنیش؟…» خواهر رقیه سرش را بلند نکرد که ببیند چه کسی است. خواهر رقیه مهری را می‌زد، و مجتبی هاج و واج نگاهش می‌کرد. خواهر رقیه از نفس که افتاد، از روی مهری بلند شد و به نگهبان‌ها گفت: «ببریدش!» مهری را خونین و مالین کرده بود. نگهبان‌ها که مهری را به شعبه‌ی بازجویی می‌بردند، خواهر رقیه به سایه گفت: «مجتبی را بردار با خودت ببر بیرون.»

مجتبی که رفت، خواهر رقیه دو زندانی را به دستشویی فرستاد و گفت: «فقط دو دقیقه وقت دارین که کارهاتون رو بکنید.» آن وقت برگشت به طرفم و گفت: «بگو ببینم تو حمام چه غلطی می‌کردی، مگه صدات نزدم.» جوابش را ندادم. چشمم افتاد به شیشه‌های خالی شربت معده که مثل همیشه پشت در سلول ها بودند. بوی دارو توی راهرو پیچیده بود. حالا دیگر همه ما به بوی دارو عادت کرده‌ایم‌. از ته راهرو، صدای پای نگهبان‌ها می آمد. خواهر رقیه گفت: «کی بچه رو از شیر می‌گیری؟» گفتم: «نمی‌دونم.» گفت: «چی چی رو نمی‌دونم. الانه دوماهه، هر وقت ازت می‌پرسند، همین رو می‌گی. نمی‌دونم، نمی‌دونم.» گفتم: «می‌خوای چی بگم؟ دست خودم که نیست، بچه‌م از شیر نیفتاده دیگه.» گفت: «من جنس ترو می‌شناسم. یک روده راست تو شکمت نیست.» جوابش را ندادم. زندانی‌ها را نمی‌دیدم. اما بو بود، بوی دوا‌. خواهر رقیه گفت: «راه بیفت!» برگشتم به سلول. فریده هم آمد. گفت: «بگیر، این یادت رفته بود.» کهنه‌ی نازی بود. کهنه را تکاندم و به دستگیره در سلول آویزان کردم.

پیش‌ترها هشت نفر بودیم. ماه قبل پنج نفر را به سلول‌های دیگر بردند. فریده با ما ماند. جوان بود و ریزه. دختر دست و پا داری بود. با آن که دست‌هایش پوست انداخته بود، همه کاری برایم می‌کرد. حیف شد. نمی‌دانم کارش به کجا کشیده. هنوز به دادگاه نرفته بود. می‌ترسید. خودش می‌گفت کاری نکرده است و آزاد خواهد شد. شاید هم تا حالا آزادش کرده‌اند. کسی چه می‌داند. چی؟ افتضاح بود. کدام روحیه؟ دست خودم نبود. فکرم دیگر کار نمی‌کرد. یکی باید به نازی می‌رسید. تر و خشکش می‌کرد. کار ساده‌ای نیست. آن هم در این نیم وجب جا. فریده همین جا می‌خوابید. کف زمین، روی همین پتوی سربازی. بله همه کاری کردم. اما نشد که نشد. دلم می‌خواست نازی را بفرستم بیرون، پیش مادرم. تقاضا نوشتم. بازجو را هم دو بار دیدم؛ مدام خواهر رقیه را می‌فرستاد که ببیند نازی از شیر افتاده یا نه. آره، داشتم به نازی عادت می‌کردم. نه، نمی‌خواستم این جوری پیش بروم. خودم را می‌شناختم. می‌دانستم اگر زمان بگذرد و نازی پیش من باشد، دیگر نمی‌توانم ازش دل بکنم. یک روز نشستم و فکرهایم را کردم. با خودم گفتم: «میترا، شاید بتوانی یکی دو ماهی آن‌ها را سر بدوانی، بعدش چی؟ آن‌ها که دست بردار نیستند.» تازه بیژن هم که دیگر نبود. تیرباران شده بود. خبرش را فریده آورده بود. از بهداری. فریده تب داشت. نگهبان‌ها برده بودندش بهداری. فریده از زبان یکی از زندانی‌ها شنیده بود. می‌شناختیش؟ بله شوهرم بود. یک شب فریده داشت توی سلول با بچه‌ها حرف می‌زد. دیدم دارد از بیژن حرف می‌زند. نه، نمی‌دانست که من زن بیژن هستم. بقیه هم نمی‌دانستند. فریده وقتی دید دارم بر و بر نگاهش می‌کنم، پرسید: «می‌شناختیش؟» گفتم: «ادامه بده!» گفت: «چی رو ادامه بدم؟» گفتم: «خودت را به اون راه نزن!» گفت: «حرف بدی زدم؟» گفتم: «خودت خوب می‌دونی از چی دارم حرف می‌زنم.»

دختر تیزی بود. حواسش جمع بود، فهمید که باید یک رابطه‌ای بین من و بیژن بوده باشد. زده بود زیرش. ولی من دست بردار نبودم. گفتم: «ببین، هیچ چیز منو مثل شنیدن خبرِ مرگ دوستان متأثر نمی‌کنه. اما باید به من بگی، برام خیلی مهمه بدونم اونو چه طوری…» وادارش کردم حرف بزند. گرچه چیز زیادی از بازجویی بیژن نشنیده بود. فقط خبر تیرباران.

بعد از مرگ بیژن دیگر همه چیز برایم بی‌معنی شده بود. احساس پوچی به من دست داده بود. اما نگران نازی بودم. دلم می‌خواست نازی را از این جا بیرون می‌فرستادم. بله، می‌دانم. این طبیعی است که تو هم بخواهی بچه‌ات را بفرستی بیرون. بله، بله، ولی دست کم می‌دانی که شوهرت هنوز تو چنگ این‌ها نیفتاده. اما من چی؟

بعد از ناشتایی فریده را صدا زدند. ملاقاتی داشت. فریده آماده شد و رفت. من نشستم بیخ دیوار. دکمه‌های مانتویم را باز کردم. سینه‌هایم را درآوردم. دست کشیدم به سینه‌هایم. شل و افتاده شده بودند. نازی را نشاندم روی زانویم. دست چپم را زیر کمرش گرفتم و با دست راستم سینه چپم را چلاندم. چند قطره شیر از سینه‌ام چکید.

نازی به پدرش رفته. چشم‌هایش مثل چشم‌های بیژن درشت و سیاه‌ست. موهای خرمایی رنگش همرنگ موهای بیژن است. انگشتانم را زیر کپلش سراندم. قوز کردم و با دست راست نوک سینه‌ام را به دهانش گذاشتم. بچه‌ام گرسنه بود. دو بار شیری را که دیشب خورده بود، بالا آورده بود. شیر که چه عرض کنم. با جیره روزانه این جا، همین چند قطره شیری که از سینه‌ام می‌چکد، باز جای شکرش باقی است. می‌دانی، یکهو رگ‌های سینه‌ام تیر کشید. درد خفیف و مرموزی را در سینه‌ام احساس کردم. نمی‌دانی چه حالی شدم. به دیوار تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم. خودم را دیدم که در اتاق خواب، روی همان تختی که ماه‌های پیش من و بیژن روی آن می‌خوابیدیم، دراز کشیده‌ام. آرنج‌ام را روی بالش گذاشته‌ام. سینه‌هایم لخت‌اند. از نوکشان شیر روی تن نازی می‌ریزد. نازی لخت لخت است. دست و پا می‌زند. پنجره اتاق باز است. از باغچه نرمه بادی به داخل اتاق خواب می‌وزد. هوا گرم و مطبوع است. نور آفتاب از پشت شیشه‌ها اریب روی تخت افتاده است.

ناگهان سوزش شدیدی را در سینه‌ام احساس کردم. تکانی خوردم و خودم را در سلول دیدم. تو چی؟ به تو هم این حالت دست داده؟ حق با توست. وقتی زندگی آدم دردناک و غیرقابل تحمل می‌شود، آدم به رؤیا پناه می‌برد. نازی شیر که خورد، نوک سینه‌ام را رها کرد. تابی به بالاتنه‌ام دادم. شانه‌ی چپم را عقب بردم. شانه‌ی راستم را آوردم جلو و سینه دیگرم را در دهانش گذاشتم. سرم را گذاشتم روی دیوار و به یاد شب‌هایی افتادم که مدام چشمم به در بود‌. صدای پای نگهبان‌ها را که پشت در سلول می‌شنیدم‌، با خودم می‌گفتم‌:

«‌میترا‌، این‌جا دیگر آخر خط است‌. پاشو خودت را جمع و جور کن‌، نگهبان‌ها آمده‌اند دنبالت‌.‌» دلم می‌خواست به بیژن فکر کنم‌. چهره بیژن را‌، همان‌طور که بار آخر در اتاق بازجویی ـ ما را باهم روبه‌رو کرده بودند ـ دیده بودم‌، به یاد آوردم‌. دلم می‌خواست بیژن در کنارم بود‌. سرم را می‌گذاشتم روی شانه‌اش و چشم‌هایم را می‌بستم‌، بعد نازی را نشانش می‌دادم و می‌گفتم: «‌نگاه کن‌! مثل خودت است‌؛ درست مثل سیبی که از وسط نصف کرده باشند‌» چشم‌هایم را بستم‌. به یاد رؤیای لحظه‌ی پیش و مرگ بیژن افتادم‌. بغضی را که تو دلم جمع شده بود‌، ترکاندم‌. بعد که سیر گریه کردم‌، نشستم با خودم گفتم‌: «‌تا کی خیال داری به این بازی ادامه بدی‌؟‌» راستش‌، از تو چه پنهان‌، از یک طرف دلم می‌خواست که اجرای حکم به عقب بیافتد و من این روزهای آخر را از وجود نازی بهره ببرم‌، از طرف دیگر دلم می‌خواست نازی را از محیط زندان دور کنم‌. بفرستم پیش مادرم‌. شب‌ها خوابم نمی‌برد‌. هر شب کابوس می‌دیدم و از خواب می‌پریدم‌. یک شب خواب دیدم که سایه و خواهر رقیه دوتایی آمدند نازی را که دیگر روح تو تنش نبود، لای یک کهنه پیچیدند و با خودشان بردند‌. من جیغ و داد راه انداختم‌. اما هیچ کس صدایم را نشنید‌. نازی که سیر شد، نوک سینه‌ام را رها کرد و به سکسکه افتاد. زدم به پشتش. برایش لالایی گفتم تا خوابش برد. سینه‌هایم را کردم توی مانتو. دکمه‌هایش را انداختم. با لبه دامن اشک‌هایم را پاک کردم. نازی را کف سلول روی پتو گذاشتم و بلند شدم، رفتم کنار در سلول. چوب الف را از سوراخ زیر در، رد کردم و نشستم به انتظار. نگهبان آمد، گفتم: «می‌خواهم بازجو را ببینم.» گفت: «برای چی؟» گفتم: «بازجو منتظرمه. باید ببینمش.» نگهبان از چشمی، نگاهی به سلول انداخت و گفت: «باشه. می‌رم بهش می‌گم.» نیم ساعت بعد، فریده آمد. از خوشحالی روی پایش بند نبود. چشم‌هایش که به من افتاد، تابی به بالاتنه اش داد و گفت: «بالاخره بعد از ماه‌ها انتظار امروز اجازه دادند مادرم را ببینم.» نشست کنارم و گفت: «مادرم یک چیزهایی برام آورده.» و چانه‌اش گرم شد. گفت چطوری به او ملاقات داده‌اند و مادرش را در کابین، از پشت شیشه‌ها ملاقات کرده است. بعد از من پرسید: «تو چی، به تو کی ملاقات می‌دن؟» من فکرم جای دیگری بود. اصلاً در حال و هوای ملاقات نبودم. داشتم فکر می‌کردم باید به فریده بگویم یا نه. با خودم گفتم: نه، نباید با حرف‌هام روز خوبش را خراب کنم. تازه این طوری بهتر بود. وقتی یک شب آمدند مرا ببرند خودش می‌فهمد. فریده گفت:«نمی‌دونی چه حالی به من دست داده بود. اصلاً باورم نمی‌شد اونی که اونجا، پشت شیشه‌ها وایستاده، مادرم باشه. ای کاش بابام را هم با خودش آورده بود.» گفتم: «پیره؟» گفت:«کی؟» گفتم: «بابات.» گفت: «نه، هنوز چهل سالش نشده.» گفتم: «مادرت چی؟» گفت: «مادرم پنج سال از بابام کوچکتره.» هیچ وقت نشده بود که از فامیلش بگوید. فقط گفته بود که یک روز پاسدارها ریخته بودند به کلاس درس و فریده را از کلاس کشانده بودند بیرون و یک راست آورده بودند زندان. گفتم: «برادر چی، داری؟» گفت: «نه، ولی یک خواهر کوچک دارم که خیلی نازه. مادرم گفته می‌خواد امسال بفرستدش مدرسه آمادگی.» گفتم: «تو شانس داری.» گفت:«شانس؟» می‌خواستم بگویم: «تو جوونی، هنوز خیلی وقت داری، حْکمت سنگین نیست. بالاخره امروز فردا آزادت می‌کنند. برمی‌گردی پیش پدر و مادرت، اما من چی؟ من که…» گفتم: «برای این که یک خواهر کوچک‌تر از خودت داری.» گفتم:« چقدر خوبه که آدم یک خواهر کوچک‌تر از خودش داشته باشه.» اسم خواهرش را پرسیدم. گفت:«پروانه.» گفتم: «چه اسم قشنگی.» بعدش برایش از اسم‌های قشنگی گفتم که در کتاب‌ها نوشته شده. فریده گفت: «ای کاش حالا همه‌مون تو خونه‌مون بودیم. تو، نازی و اونای دیگه. مادرم برای همه یه عالمه کیک می‌پخت، چه کیک‌هایی!» من به نازی نگاه کردم. آرام نفس می‌کشید. پیشانی‌اش تر شده بود. دست کشیدم به پیشانی‌اش و موهایش را که به پیشانی چسبیده بودند، کنار زدم. فریده گفت: «تماشایی است.» گفت:«من نمی‌توانم از نازی دل بکنم، وای خدای من، چقدر دوستش دارم.» گفتم:«می‌دهمش دست تو، با خودت ورش دار ببر. مال تو.» برایم گفت تا وقتی بیرون بوده، سرش به درس و مشقش بند بوده. بعد هم که اوضاع شلوغ شد از خانه زده بود بیرون. هیچ وقت پروانه را تر و خشک نکرده بود. گفت: «نازی بوی شیر می‌ده.» گفت: «نازی بوی بچه می‌ده، من این بو رو حس می‌کنم. من عاشق این بو هستم.» گفت: «نه، دلم نمی‌خواد از پیشتون برم. من به بوی نازی عادت کرده‌ام.» خواهر رقیه که آمد، فریده گفت: «بازم پیداش شد.» صدایش را از پشت در می‌شنیدم‌. گفتم: «نگران نباش کاری باهات نداره. دنبال من اومده.» گفت: «برای چی؟» گفتم: «نمی‌دونم. لابد اومده سر به سرم بذاره.» خواهر رقیه کلاهک را بالا برد و از چشمی نگاهی به سلول انداخت و گفت: «زندانی آماده‌ای؟» گفتم: «آماده‌ام.» چشمکی به فریده زدم و گفتم: «حالا برمی‌گردم.» فریده پرسید: «طوری شده؟» رنگش پریده بود. گفتم: «نه، جانم. چیزی نیست.» در سلول باز شد: «رو به دیوار.» من و فریده بلند شدیم و رو به دیوار ایستادیم. خواهر رقیه همین که وارد سلول شد ، گفت: «اَه، چه بوی بدی پیچیده این جا.» گفتم: «چه بویی؟» کیسه را کشید به سرم و گفت: «بوی شاش و استفراغ بچه.» می‌خواستم بگویم: «بچه‌م کهنه داره، و استفراغش هم که دست خودش نیست.» گفتم: «چرا بوی رطوبت را نمی‌گی» انگار نشنیده باشد، گفت: «شاید هم بوی تن‌تون باشه. آخه شماها حمام که می‌رید هیچ وقت خودتون رو با صابون نمی‌شویید.» می‌خواستم بگویم: «پنج دقیقه به آدم وقت می‌دهید که خودش رو بشوید، تا تن آدم یک کمی خیس می‌خوره، زودی آدم را از توی حمام می‌کشید بیرون. بعدش تا بخواهی خودت رو خشک کنی، چند نفر را می‌فرستید سر آدم.» گفتم: «ماشالله عجب شامه‌ی تیزی داری.» گفت: «خفه، کسی از تو نظر نخواست خانم خانم‌ها.» بعد گفت: «بریم.» گفتم: «می‌تونم نازی رو با خودم ببرم؟» گفت: «نه، لازم نکرده.» گفتم: «اگر از خواب پا شد چی؟» گفت: «ما دستور نداریم.» بعد گفت: «تازه این خرچسونه این جاست و مواظبه.» آن وقت آستین مانتویم را گرفت و کشید و گفت: «با من بیا.» خواهر رقیه مرا به اتاق بازجویی برد. در اتاق بازجویی کسی نبود. بعد در صدایی کرد و باز شد: «تازه وارده؟» خواهر رقیه گفت: «نه برادر، از قدیمی‌هاست.» مکثی کرد و گفت: «رفتنی‌یه!» در بسته شد.

هوای داخل اتاق سنگین بود. زیر کیسه کم کم داشتم عرق می‌ریختم. بازجو که آمد، دلم می‌خواست روی یک صندلی بنشینم. سرم به دوران افتاده بود. خواهر رقیه گفت: «زندانی رو آوردم. با من کاری نداری برادر؟» بازجو گفت: «نه خواهر، می‌تونی بری.» خواهر رقیه که رفت، من صدای پای بازجو را شنیدم. می‌دانستم که به عادت همیشگی یک راست به طرف میزش می‌رود. صندلی را کنار می‌کشد و می‌نشیند. اول سیگاری آتش می‌زند. بعد روی میز ضرب می‌گیرد و چند دقیقه‌ای به زندانی خیره می‌شود. بازجو گفت: «برای چی می‌خواستی مرا ببینی؟» گفتم: «اومدم این جا که به شما بگم که…» نتوانستم ادامه بدهم. بازجو گفت: «حرفت را بزن، من وقت ندارم.» سینه‌ام را صاف کردم و گفتم: «آمده ام این جا به شما بگم که من بچه را از شیر گرفته‌ام.» بازجو گفت: «چی؟» گفتم: «من بچه را از شیر گرفته‌ام.» کیسه بو می‌داد. بوی عرق ترشیده. اتاق بازجویی هم از بوی همیشگی پر بود. بوی سیگار و عرق تن آدمیزاد. بوی پاهای پانسمان شده، بوی دارو. بعد صدایی شنیدم. مثل افتادن گلدانی، چیزی. می‌دانستم که در اتاق بازجویی نه گلدانی در کار است و نه ظروف دیگری. این چه صدایی است؟ بعد آن بوی آشنا را شنیدم. نمی‌دانم چرا هر وقت پایم را در اتاق بازجویی می‌گذارم، این بو را می‌شنوم. می‌دانی، روزهای اول ما را، من و بیژن را دوتایی،… بگذریم. بعد صدایی شنیدم. شاید صدای باد بود یا خش خش کاغذ. با خود گفتم که هنوز در اتاق بازجویی هستم و در اتاق بازجویی تا آن جا که به یاد داشتم، پنجره‌ای در کار نبود. پس این باد از کدام سوراخ به داخل نفوذ می‌کرد؟ صدای بازجو راشنیدم: «که گفتی بچه را از شیر انداختی.» بی‌هوا گفتم: «بله.» دلم می‌خواست هر چه زودتر اتاق بازجویی را ترک کنم. بازجو پرسید: «کی؟» گفتم: «چند روزی میشه.» بازجو مکثی کرد و گفت: «خوب.» گفتم: «شما یک قولی به من داده بودید.» بوی عرق ترشیده امانم را بریده بود. گفت: «چه قولی؟» دلم می‌خواست دست می‌کردم و کیسه را از روی سرم برمی‌داشتم.

گفتم: «گفته بودید بچه را می‌فرستید بیرون پیش مادرم.»

پرسید: «واقعاً دلت می‌خواد بچه رو بفرستی بیرون، پیش مادرت؟»

گفتم: «بله.» سرم داغ شده بود. زیر کیسه هوا نبود. بوی عرق ترشیده در سرم پیچیده بود. گفت: «هر طور میل خودته. ولی احتیاجی به این کار نیست.» سرم را برگرداندم: «ولی آن دفعه، وقتی به سلول آمدید، گفتید که…» گفت: «رو به دیوار.» رویم را به دیوار کردم. از دستش کفری شده بودم. تنم می‌لرزید.

«برای من خیلی مهمه بدونم بچه…» مکثی کردم و گفتم: «دفعه پیش شما…» دلم می‌زد و آن بو، بوی آشنا را قاتی بوی عرق ترشیده، بوی پاهای پانسمان شده حالا به وضوح می‌شنیدم. بازجو گفت: «دفعه‌ی پیش را فراموش کن.» «پس تکلیف بچه‌ام چی میشه؟» بازجو انگار فکرم را خوانده باشد، گفت: «نگران بچه‌ت نباش.» می‌خواستم بگویم: «ولی من روی حرف‌تان حساب کرده بودم.» گفتم: «ولی شما…» نتوانستم ادامه بدهم. زدم زیر گریه. نمی‌دانم، دلم نمی‌خواست پیش بازجو گریه کنم. اما دست خودم نبود. از بس عصبی شده بودم. دلم می‌خواست چیزی را ویران کنم. می‌دانی بازجو چی گفت؟ گفت: «می‌دونی، تو شانس آوردی. دادگاه به خاطر بچه‌ت به تو یک درجه تخفیف داده و تو ابد گرفتی. الانه سه ماهه که حکمت توی کشوی میزِ منه. بس که سرم شلوغ بوده، یادم رفته بود حکم رو به تو ابلاغ کنم.» اگر بدانی چه حالی به من دست داد. داشتم همان جا، بیخ دیوار وامی‌رفتم. گفتم: «پس شما همه مدت می‌دانستید و چیزی نمی‌گفتید.»

بغض راه گلویم را بسته بود. نتوانستم ادامه بدهم. بازجو گفت: «دیگه چی می‌خواستی، هان؟» صدایی شنیدم. خیال کردم از روی صندلی پا شده، میز را دور زده و دارد به من نزدیک می‌شود. بعد دری صدا کرد. باز و بسته شد. من بودم و بوهایی که در اتاق بازجویی منتشر بود.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *