با شتاب پیر می شوم…./ چند شعر از / حمید رضا رحیمی

Spread the love

 

 

 

با شتاب،

پیر می شوم؛

کوهی را می مانم ،

در فردایِ متینِ یک کولاک…

***

دلم اینک خوش است

به آفتابی رنجور

و چشمه ای که می باید

آرام بردامنه ،

جاری شود…

 

شکوه ۳

.. مثل سیبی سرخ

ایستاده ای،

میان زمین و آسمان !؛

کی می رسی راستی،

که بچینم ات؟!

۲۳ جولای ۰۱۷

 

کابوس   

کتابی

در تاریکیِ چشمان کسی

ورق می خورد،

پرنده ی ماده ای

بر شاخه ی برهنه ای

آواز می خواند

نوزادِ نارسی

در شیشه ی الکل

تلوتلو می خورد،!

پروانه ی معتادی

از ارتفاع خوشبوی گـُلی

آرام می غلتید،

و گزمه ای در این میان

با فانوسی

به دنبال جای پائی

در ذهنِ من می گشت!…

 

سکون

زمان،

هم چنان در برابر من

به تواضع ایستاده است!

و من هنوز

میان چرخ دنده های ساعت

دست و پا می زنم.!

***

چنین است

که سال ها نمی گذرند و من،

به آهنگی غریب

پیر می شوم!…*

۰۰۰۰

 

اتفاق

از خانه ی همسایه

صدایِ تنهائی می آمد ؛

من نیز پنجره را گشودم

و نشستم،

میانِ کورانِ  تنهائی..

۰۰۰۰

 

معنائی دیگر

چه عیبی دارد که گاه شعر

پتوی گرمی بشود

وقتی که برف

به روی برهنه ای

شمشیر کشیده ست؟

***

چه عیبی دارد که گاه شعر

تکه نانی بشود

وقتی که شیشه ی پنجره

از گرسنگی

ترک می خورد؟

یا چشمه ای زلال

وقتی که زبان در دهان

چون تکدرختی در کویر

خشک شده است

و یا نوشداروئی

آن گاه که نیمی از جهان

در انواعِ مرگ

دست و پا می زند؟

***

راستی،

چه عیبی دارد که گاه

موسیقی شعر

صدای میخ و چکش باشد

وقتی که عشق

چیزی به من تعارف می کند

تا با آن پنجره ای بسازم

و از آن

به هر چه زشت و زیباست ،

نگاه کنم؟

***

بگذارید در شعر، اصلاً

گاهی هم

بوی باروت بپیچد

حیف است که عمرهمیشه

به همنشینیِ واژگان شفـّاف بگذرد!.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *