با شتاب پیر می شوم…./ چند شعر از / حمید رضا رحیمی

Spread the love
Share on FacebookTweet about this on TwitterEmail this to someonePrint this page

 

 

 

با شتاب،

پیر می شوم؛

کوهی را می مانم ،

در فردایِ متینِ یک کولاک…

***

دلم اینک خوش است

به آفتابی رنجور

و چشمه ای که می باید

آرام بردامنه ،

جاری شود…

 

شکوه ۳

.. مثل سیبی سرخ

ایستاده ای،

میان زمین و آسمان !؛

کی می رسی راستی،

که بچینم ات؟!

۲۳ جولای ۰۱۷

 

کابوس   

کتابی

در تاریکیِ چشمان کسی

ورق می خورد،

پرنده ی ماده ای

بر شاخه ی برهنه ای

آواز می خواند

نوزادِ نارسی

در شیشه ی الکل

تلوتلو می خورد،!

پروانه ی معتادی

از ارتفاع خوشبوی گـُلی

آرام می غلتید،

و گزمه ای در این میان

با فانوسی

به دنبال جای پائی

در ذهنِ من می گشت!…

 

سکون

زمان،

هم چنان در برابر من

به تواضع ایستاده است!

و من هنوز

میان چرخ دنده های ساعت

دست و پا می زنم.!

***

چنین است

که سال ها نمی گذرند و من،

به آهنگی غریب

پیر می شوم!…*

۰۰۰۰

 

اتفاق

از خانه ی همسایه

صدایِ تنهائی می آمد ؛

من نیز پنجره را گشودم

و نشستم،

میانِ کورانِ  تنهائی..

۰۰۰۰

 

معنائی دیگر

چه عیبی دارد که گاه شعر

پتوی گرمی بشود

وقتی که برف

به روی برهنه ای

شمشیر کشیده ست؟

***

چه عیبی دارد که گاه شعر

تکه نانی بشود

وقتی که شیشه ی پنجره

از گرسنگی

ترک می خورد؟

یا چشمه ای زلال

وقتی که زبان در دهان

چون تکدرختی در کویر

خشک شده است

و یا نوشداروئی

آن گاه که نیمی از جهان

در انواعِ مرگ

دست و پا می زند؟

***

راستی،

چه عیبی دارد که گاه

موسیقی شعر

صدای میخ و چکش باشد

وقتی که عشق

چیزی به من تعارف می کند

تا با آن پنجره ای بسازم

و از آن

به هر چه زشت و زیباست ،

نگاه کنم؟

***

بگذارید در شعر، اصلاً

گاهی هم

بوی باروت بپیچد

حیف است که عمرهمیشه

به همنشینیِ واژگان شفـّاف بگذرد!.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *