جنبه تاریک اندیشه در رمان « ذوب شده » / شهرام امیرپور سرچشمه

جنبۀ تاریک اندیشه در رمان «ذوب شده»

وحشت انقلاب، جنگ و کشتار فعالان و هواداران احزاب سیاسی مخالف رژیم بر کشور استیلا یافته و گلزار آزادی ایران به شوره‌زار عفونت تحقیر و خودکامگی دگرگون گشته است. بت بزرگ انقلاب بر اریکۀ سلطنت شیعه اثنی‌عشری چنبره زده است و خود را نماینده آسمان روی زمین می‌داند. تاج و عمامه در هم مشتبه شده‌اند و درخشش دیهیم زرّین جای خود را به سیاهی شوم عمامه داده است. عده‌ای از مخالفان سیاسی و کسانی که رهبری «خمینی» را برنمی‌تابند دست به اسلحه برده‌اند و کشور وارد یک هرج و مرج واقعی شده است. حوادث نیمه اول سال ۶۰ از جمله عزل «بنی‌صدر» و ترور رییس جمهور بعدی بهمراه نخست وزیر وقت و انفجار حزب جمهوری اسلامی و اعدام‌های گسترده بعد از آن، وضعیت ایران را به یک آشوب داخلی تبدیل کرده است. کاخ امید مردم ایران به یکباره فرو ریخته و شروع نکبت و بدبختی همچون گسترش بیماری طاعون، ایران را اندک اندک در بر می‌گیرد. همه گروه‌ها با خشم و کین به نبرد با یکدیگر پرداخته‌اند. دیگر دوستان و دشمنان به سختی قابل تشخیص هستند و هر گروهی در گروه دیگر ستون پنجم باز کرده است. جوانۀ مبارزه در بوستان خاطر جوانان انقلابی سرکشیده و زیبایی‌ها و جلوه‌های جهان در نگاه پرستیز آنان نقش‌های بدیع استقامت و فداکاری برای رسیدن به ایدئولوژی و هدف حزبی به خود گرفته است. این مبارزان آتش در سر دارند و صاعقه در مشت ولی غافل از بی‌اعتباری و شگفت بودن حوادث جهان با هیجانی آنی و لحظه‌ای یکدیگر را از هم می‌درند. برادرکشی و پسرکشی در بالاترین سطح خانواده‌های سیاسی اتفاق می‌افتد و آنچه را که مردم در سیاهترین روزهای زندگی بدان وادار نشده بودند در این روزها مجبور به انجامش شده‌اند. شمار اعدامیان این دوره به چند هزار نفر می‌رسد. نازنین‌ترین جوانان ایرانی و کسانی که می‌توانستند با کوشش خود کشور را به گلستانی تبدیل کنند یا به جوخه‌های اعدام سپرده می‌شوند یا در جبهه جنگ همچون گل‌های سرخ در حال پر پر شدن هستند. بوی نفرت‌انگیز خون در همه جا استشمام می‌شود. شاه ایران در مصر مرده است و دیگر خطری از سوی او و همراهانش برای پس گرفتن کشور در بین نیست. عبودیت بت بزرگ انقلاب، افتخار محسوب می‌شود و چاکری و نوکری در برابر او پرستش است. آزادگی جرم شناخته شده و آزادگان به دار آویخته می‌شوند. «فرانکنشتاین شیعه» ظهوری رعدآسا داشته و الوهیتی خاص برای خود قائل است؛ عده‌ای هم روی نیاز به درگاه او برده و آنچه را که بر آزاد‌مردان حرام است با نثار دروغ و تملق و چاپلوسی و با تقدیم دست‌بوسی و کرنش و تعظیم و زمین‌بوسی از این دیو خونخوار حکومت نوپای «جمهوری اسلامی» خواهش می‌کنند. این جماعت نوکرصفت و ددمنش چون هیچ مخالفتی در مقابل کسب منافع خود برنمی‌تابند، در برابر مخالفان سیاسی خود دست به بدترین خشونت‌ها در تاریخ معاصر ایران زده‌اند. در مقابلشان عده‌ای ایستادگی می‌کنند و نبردهای مسلحانه در کوچه پس کوچه‌های شهر برای کسب قدرت به چشم می‌خورد. خانه‌های تیمی مخالفان همه یک به یک پاکسازی می‌شود و اعضای آن اگر در نبردهای مسلحانه کشته نشوند پس از باز پس دادن بازجویی زیر وحشتناکترین شکنجه‌ها به جوخه‌های مرگ سپرده می‌شوند. هیولای برهنۀ بیابانگرد نامأنوس جمهوری اسلامی در حال تار و مار کردن همه گروه‌های رقیب است. در این میان ارتش عراق به ایران هجوم آورده و سهمگین‌ترین نبردها در طول مرز دو کشور در جریان است. این ستیزگی‌ها و کشاکش‌های هولناک مجالی برای بهبود وضعیت اقتصادی نمی‌گذارد و روز بروز اقتصاد بی‌ثبات ایران ضعیف‌تر می‌شود و در همه شهرهای کشور مردم کُپُن به دست از بی‌برگی و درماندگی و بی‌چیزی به صف‌های طولانی برای رفع نیاز و کسب مایحتاج اولیه زندگی هجوم می‌برند. هنوز پنج سال از انقلاب نگذشته، ایران که تا چندی پیش نام جزیره ثبات و آرامش به خود گرفته بود به یکی از بلاخیزترین کشورهای جهان تبدیل شده است. حکومتگران نورسیده دارای جنون ویرانگر خونریزی و کشتار هستند. مردم ایران در خفقان روزها را سپری می‌کنند و در هر محله از شهر عکس‌های جوانانی به چشم می‌خورد که جان خود را در جبهه‌های جنگ از دست داده‌اند. رژیم حاکمه با تمام قوا، گرد مرگ و نومیدی را روی سرزمین ایران پاشیده است و مدام در حال تبلیغ برای نبرد با دشمن بیگانه و احزاب مخالف داخلی است. جشن و پایکوبی توهین به مقدّسات شناخته می‌شود و روان‌های بیمار، سترون، نازا و عبوس، مناصب حکومتی را تماماً به دست گرفته‌اند و دادگران دستگاه قضایی شده‌اند. زندانیان این دوره در زندان‌هایی همچون «اوین» و «گوهردشت» غالباً خود را در گور تیره‌ای می‌دیدند که شبح مرگ پیش رویشان به آنها زل زده بود و می‌خواست همچون اژدهایی مخوف دهان بگشاید و آنها را در دم فرو بلعد. در این محیط در حال تخمیر، در این گوی سیاه و نومیدکننده، در این فضای دون و پر از کثافت که ایران به «دوزخی روی زمین» تبدیل شده و ظلمتِ شب‌تیره فراگیر شده است، «عباس معروفی» اولین داستان خود را بصورتی نامتعارف نسبت به رعایت احتیاطات فضای روز جامعه به پایان می‌رساند. نام این کتاب «ذوب شده» است. آیا انتظار دارید « معروفی» با روحیه‌ای که خاص خود اوست رمانی بغیر از این بنویسد؟ او در این میعادگاه اندیشه، بازگو کنندۀ دلهره و دلمردگی مردم زمان خود است. هرآینه که ایران روزگار ناهموار بخود دیده، کتاب‌هایی اینچنین پدید آمده که حاصل نگرانی و پریشان‌فکری یک یا چند طبقه از مردم اجتماع بوده است. این تبلور اندیشه برای آیندگان، نشانگر یک دوران رنج و محنت و شکیبایی ما ایرانیان است که درس‌های بزرگی از آن آموخته خواهد شد.

جنبۀ تاریک اندیشه، هیچ نویسنده‌ای را در اتاق شکنجه ترک نخواهد گفت و قافلۀ نویسندگانی که نوشته‌های سوزناکی در خلوت خود روی کاغذها جاری ساخته‌اند، در ظلمت اسارت تغییر شخصیت می‌دهند و ناخودآگاه در مذاب داغ و سرخ تخیل خود ذوب می‌شوند. ماجرای داستان «ذوب شده» از همین دسته است. موضوع کتاب خیلی ساده است. «اسفاری» معلم و نویسنده‌ای است که در چنگال بازجوی بیرحم زندان، زیر شکنجه رفته رفته تحلیل می‌رود و تغییر شخصیت می‌دهد و برای ابد از «امید» محروم می‌ماند. روزی از روزهای عادی زندگی، مأموران لباس‌شخصی داخل خانه می‌ریزند و او را با خود می‌برند. بازجوی او که آکنده از حظّ شیطانی شکنجه و قاطعیت آزردن محبوسان است، در کنج اتاق بتنی بازداشتگاه به «اسفاری» می‌گوید: «حیف اینهمه پول که صرف شماها شده. باید یک جا جمع‌تان کنند و سیفون بمب را بکشند.» او هر دم «عطوفت اسلامی» را مثل پتکی بر سر او می‌کوبد و بر «رأفت اسلامی» پای می‌فشارد که پیامبر اسلام مهر می‌ورزید و آنها بر سرش خاکستر می‌ریختند! بازجو در ادامه درباره سیستم زندان نظر می‌دهد: «البته اگر سیستم سخت نگیرد چه‌جوری از پس دشمن بربیاید؟ آدم‌هایی مثل تو یا «ماریا» آنقدر ساده‌اید که نمی‌فهمید دشمن در لباس دوست از صداقت و سادگی‌تان استفاده می‌کند. نظام را به زحمت و هزینه می‌اندازید، و انتظار چشم‌پوشی هم دارید!» بعضی چیزها هستند که جمهوری اسلامی هیچگاه نمی‌بخشد و نوشتن از آزادی و آزادگی و دوری جستن از تعصب و تقلید و بندگی و فرومایگی از این چیزها است. شدیدترین برخوردها با نویسندگان و روزنامه نگاران در این نظام رخ داده است. چرا که ایشان مانند بسیار رژیم‌های خودکامۀ دیگر بقای خود را در خفه کردن هر نظری مخالف نظر خود می‌دانند. بازجو انسانی به کل روانی است که در خانواده‌ای روانپریش پرورش یافته. «من خودم آدم شوخ‌طبعی هستم. پدرم هم همینطور بود. بذله‌گو و بقول معروف چرندباف. مهربان بود و در عین حال سختگیر. همیشه هم از دست من عاصی بود. می‌گفت تو مثل هیتلری. من خوشم می‌آمد. می‌خواستم پدرم همیشه به من بگوید هیتلر، بگوید «نرون»، حتی بدتر. اما خواسته‌ام انجام شود. قاطعیت من به عمه‌ام رفته.» و بازجو سپس غش و غش می‌خندد: «یک عمه پنجاه و چهار ساله‌ای دارم که سه بار ازدواج کرده و هنوز هم بیوه است. نمی‌دانم چرا شوهرهاش را بی‌خود و بی‌جهت می‌زد. یادم هست که یکی از شوهرهاش را به خاطر هفت تومان پول- البته هفت تومان قدیم- آن‌قدر زده بود که مردک بدبخت خون بالا آورده بود. می‌گفت من او را به‌خاطر هفت تومان نزدم، اینها باید آدم بشوند. البته در بیشتر مواقع محق بود. شوهرهاش هم بی‌عرضگی می‌کردند. من از آدم‌های وارفته و بی‌رگ خوشم نمی‌آید. وقتی به چنگم بیفتند له‌شان می‌کنم.» ما چنین رفتاری را جز از یک بیمار روحی خودبین با اختلالات شدید روانی نمی‌بینیم. او دو فرضیه را در خصوص کسانی که زندانی سیاسی هستند به «اسفاری» گوشزد می‌کند. «یک فرضیه خواهان خشونت و اعدام که شوخی هم با ضد انقلاب ندارد، و هر خیانتی را به شدت سرکوب می‌کند. اما فرضیۀ دیگر مبتنی بر رأفت و کرامت اسلامی است، با تلاش و مطالعه و روانکاوی و درک درست از موقعیت نمی‌گذارد دختری مثل «ماریا» با دست‌های خودش گورش را بکند و زندگیش را حرام کند. نمی‌گذارد «ناصر اسفاری» قلمش را در راه دشمن بچرخاند.»

زندان و شکنجه برای «اسفاری» همچون ایستادن در ساحل دریایی کف آلود است که همه ماهیان و موجودات آن مرده و بدبو باشند و بادی آزار دهنده، بوی گندیدگی و تعفن نعش‌های مهوّع پوسیده را شلاق‌کش درون بینی بیاورد. زندگی مرکب از بسیار چیزهایی است که انسان را به آگاهی یافتن از وضع و حال بشری خود وامی‌دارد ولی در اتاق بازجویی، هیچ انسانی قرار نیست به چیزی آگاهی داشته باشد. اسیر باید در دام بازجو بماند و هرچه بازجو می‌خواهد انجام دهد و اندک اندک ذوب شود تا در قالب زندان شکل جدید شخصیتی بگیرد. زندگی در اسارت چنین است و هرگونه عصیان و طغیان و شورشی نتیجه برعکس بهمراه دارد. آنگاه فکرهای شوم اندک اندک از گذرگاه اندیشۀ محبوس عبور می‌کند و آئین مقاومت و آزادگی رنگ می‌بازد و در کنج بیغولۀ مغز از هم فرومی‌پاشد و خاطرات در واقعیات و اوهام حل می‌شود و دوزخی در پریشانی ذهن آدمی بوجود می‌آید؛ دوزخی که در سیخ کشیدن، در میخ کشیدن گناهکاران خود بی‌همتا است. سال‌ها مرارت حبس کشیدن و در این وضعیت بودن هر مغزی را زایل می‌کند. این زندان‌های مخوفِ تیرۀ آکنده از درد تنهایی، تمام زندانیان خود را به فراموشی و ویرانی ابدی محکوم می‌کند. در این وضعیت اسفناک ما «اسفاری» را زمانی می‌یابیم که در نیمه تاریکی‌های ذهن او طرحی از «آزاد» نقش بسته که غرق در شبح نیمه تاریک بازجو است. این زندان تیره‌گون زیر تأثیر شکنجه به زاغۀ تنگ و تاریک حزن‌انگیزی مشتبه گشته که پیکرهای رنجدیده و شکنجه شده در آن مجال جنبش ندارند و تنها ندای جواب برای رهایی از این حالت مرگبار، سکوت است؛ سکوتی که بر لب‌های پریده‌رنگ تاریکی دهشتناک سلول زندان همچون چهرۀ پیرمرد زشتِ درهم شکستۀ بی‌روحِ خنزر پنزری کتاب «بوف کور» با یأس و نومیدی همه را به سخره گرفته است. در تنهایی و اندوه این گندستان، یاد قدم زدن زیر آسمان آزادی و نفس کشیدن در آن بهمراه دوستان و یاران باوفا بسیار آزار دهنده است. غم این احساس در خاطر هر زندانی همچون تیغ تیز و زهرآگین بر جان و دل می‌خلد و دردی سوزناک و کشنده از آن حاصل می‌شود؛ دردی بی‌پایان که هیچ تریاق و مسکنی آن را آرام نخواهد کرد.

در اولین صفحه کتاب جمله‌ای وجود دارد از سرود چهارم دوزخ از کتاب «کمدی الهی» دانته از قسمت لیمبو: «لیمبوس[۱] جایی است که ارواح کودکان مرده و تعمیدنیافته در آن بسر می‌برند. ارواحی که در این طبقه از دوزخ هستند شکنجه و عذابی نمی‌بینند، ولی برای ابد از «امید» محروم‌اند.» این جمله خود بازگو کننده فضای داستان است. در الهیات کلیسای کاتولیک، «لیمبو» که آن را به لاتین «لیمبوس» گویند، به معنی لبه و سرحد است که اشاره به «مرز» دوزخ دارد؛ یک تئوری فکری درباره زندگی پس از مرگ بوده[۲] و مختص به کسانی می‌باشد که پس از زایش، غسل تعمید نشده و با «گناه نخستین[۳]» مرده‌اند اما به دوزخ وارد نشده‌اند. «لیمبو» یک اصل رسمی از سوی کلیسای کاتولیک یا هیچ یک از مذاهب مسیحی نیست. حکمای قرون وسطایی، مخصوصاً در اروپای غربی، دنیای مردگان[۴] را به چهار بخش تقسیم کرده‌اند: ۱- دوزخ یا جهنم‌دره ۲- اعراف[۵] ۳- لیمبوی پدران یا بزرگان خاندان ۴- لیمبوی کودکان.

از این تعریف چنین بنظر می‌آید که زندگی بعد از انقلاب ۵۷ برای ما ایرانیان همچون دنیای مردگان است با انبوهی از ارواح دلمرده‌ای که برای همیشه از «امید» محروم هستند. تکلیف امیدواران در این محیط نومید پر از جنون و دیوانگی چیست؟ چنین می‌نماید که هیچ تقصیری در این محیط بی‌امید گزنده متوجه ما نیست و تنها گناهی که ما به گردن داریم این است که در این زمان و این مکان در کشوری که اداره کنندگانش دژخیمان روزگار هستند دنیا آمده و زیست می‌کنیم. ما همه محکوم به زجر کشیدن هستیم؛ محکوم به بازجویی، محکوم به شکنجه، چرا که در این محیط نومید به دنبال امیدواری هستیم و «آزاد» را جستجو می‌کنیم؛ کسی که سمبل آزادی ما است. در فضای جوامع حکومت‌های دیکتاتوری، آزادی‌خواهان همچون پرندگان زیبایی هستند که پیوسته باید سرکوب و منکوب شوند تا یارای آزاداندیشی و به اوج رسیدن نداشته باشند. ولی تاریخ نشان داده است که هیچ مقاومتی در برابر سیل آزادی خواهی وجود ندارد و روزی که سیل سرازیر شود از همه موانع عبور خواهد کرد.

حکومت حاکمه، بازجویان خود را در دارالمجانین تنگ و تاریکی جمع کرده و نام آنجا را زندان و بازداشتگاه گذاشته است. تن به لرزه می‌افتد هنگامی که نام زندان و بازداشتگاه از لب مقامات قضایی ادا می‌شود. چنان لحظات هولناک و مرگ‌آوری در این سال‌ها برای بسیار کسان در آنجا اتفاق افتاده است که نام بردن از آنها تولید انزجار می‌کند. این روح‌های عبوس و حریص و ناآرام و اخته، کینه پراکنی را بهتر از هر کسی آموخته‌اند و این طبیعت نخراشیده روح آنها است که خبر از حالتی از روحیۀ انسان می‌دهد که زیر خردشدگی‌های دوران کودکی و تحقیرها در «کانون گند خانواده» به شکنجه‌گرانی قهّار تبدیل شده‌اند؛ حیواناتی وحشی و خونخوار که پوست انسان به تن دارند و گواهِ اعماق نفرت بی‌پایان حکومت اسلامی است. این نوع شکنجه از هوس هولناکی به انتقام از مردم سرچشمه می‌گیرد. هوسی که نهایت آن تباهی و ویرانی همه جوانب جسمی و روحی انسانی است.

طبیعت انسانی بگونه‌ای است که هر اسیری در گوشۀ تنگ و تاریک صحرای جنون اسارت بدنبال چاره‌جویی و راه نجاتی می‌گردد و هرآینه خود را در ریگزار روزگار، مستأصل و بیچاره بیابد، بیشتر فرو رفته و به وهم و تخیل پناه می‌برد. این پناه جستن به ناپیدا در محیط ناامن زندان، ریشه منطق درونی را چنان خشک می‌کند که بیشتر اسیران با کنایه و ایهام و مجاز، لب به سخن می‌گشایند. این سوز دیوانگی که خواننده در سه صفحه اول کتاب مشاهده می‌کند، ورای جهانی محسوس و معقول است که از ذهن یک معلم نویسنده در تنهایی اتاق سوال و جواب تراوش می‌شود. روحیۀ انسان‌های پرشور و نازک‌خیال همچون دژی با دیوارهای بلند و باروهای محکم نیست که از هر گزندی در امان باشند. آنها در تنگنای هشیاری خویش به سرعت به تنگ می‌آیند و همچون گردبادی که از خود رمیده باشد از هم گسیخته می‌شوند و از حصار عقل و هوشیاری بیرون رفته و جنون مقهورشان می‌کند. وهم حاکم مطلق این دنیای جنون است و قدرت ساخت چیزی در اندیشه ما و کسانی مانند «اسفاری» دارد که حقیقت را حقیقی‌تر از خود زندگی نشان دهد؛ غوطه‌ور شدن در این دریای اوهام همچون خود زندگی برای انسان‌های زجر کشیده در کنج زندان، طبیعی و ملال‌انگیز ولی دردناک است. نقشی از این منظرۀ رعب‌انگیز در افق دور و مبهم توان رو به زوال بردن هر ذهن در بند کشیده‌ای دارد. حکایت‌های متفاوت و بسیار گوناگونی که در ادامه بازجویی درباره «آزاد» از ذهن «اسفاری» بیرون می‌ریزد، گواه همین دنیای مالیخولیایی ذهن انسانی است. او همچنین اعتقاد دارد: «سیاست را با هنر قاطی نکنید… لعنت به کسی که هنر را آلوده کند.» «اسفاری» نویسنده حساس و هنرمندی است که «درد جان» دارد؛ خودش هم می‌داند که درد تن به سرعت خوب می‌شود ولی این درد جان است که در این کنج عزلت و وحشت بازجویی و زندان، بیچاره‌تر و درمانده‌تر است. او یک زندانی عقیدتی است. این نوع زندانیان همچون کسانی هستند که در پشت دیوارهای سنگین و خاموش زندان «اوین» یا زندان ۳۵۰ سپاه، مرثیه‌سرایی می‌کنند بر لحظات دردناک بی‌پایان زندگی خود که بیهوده قربانی رعب و هوس بیجای ستمگران و خودکامگان و خونخواران شد. زندگی به خودی خود، نفرت انگیز است و این اسارت و شکنجه آن را بیش از حد غیرقابل تحمل می‌کند. انسان‌های درد کشیده در راه مبارزه با این «لعنت زندگی» بقدری مشغول می‌باشند که دیگر مجالی برای زندگی کردن نمی‌یابند. سرود عزای بی‌پایان این درد باید چنان طنین افکن باشد که در هیچ نسلی از یاد نرود که چه انسان‌هایی برای عقاید خود نیست و نابود شدند؛ انسان‌هایی که در بند آخرین نفس‌هایشان در تنهایی دهشتناک خود، جان سپردند؛ کسانی که رؤیاهایی به عظمت کائنات و درخشندگی بی‌پایان خورشید داشتند و با آن زندگی می‌کردند، می‌مردند و هیچکس از آنها جز ندایی خاموش و فریادی گذرا، چیز دیگری نمی‌شنید.

این کتاب به شدّت تحت تأثیر زمان خود یعنی چند سال اول انقلاب ۵۷ است و در مقایسه با «سمفونی مردگان» و «فریدون سه پسر داشت»، نه یک رمان و نه یک داستان است؛ بلکه چیزی است که باید با خودش اندازه‌گیری و سنجش شود و معیار را باید خارج از رمان‌های بعدی «عباس معروفی» در نظر گرفت. این داستان گزارشی دردآور است از معلم داستان‌نویسی که با سرنوشت قهّار روبرو می‌شود و زیر چرخ‌دنده‌های بیرحم آن له و لورده می‌شود. این نوشته اولین داستان نویسنده آن است که در بیست و شش سالگی دست به نوشتن آن یازیده و بیست و شش سال بعد آن را چاپ کرده و کوششی است جهت نشان دادن تاریکی مغز مشوّشی که شکنجه را استفراغ می‌کند. افسوس که این کتاب خیلی دیرتر از زمان خود آنهم در خارج از ایران به چاپ رسید؛ البته چاپ این کتاب نه در زمان خود بلکه امروز هم در رژیم حاکمه ایران ممکن نیست. ما در این داستان درمی‌یابیم که هیچ انسانی در برابر شکنجه یارای مقاومت ندارد. شکنجه کردن یکی از دنی‌ترین و پست‌ترین اعمال انسانی است. عملی است بسیار حیوانی‌تر از کارهایی که درّنده‌ترین ددان برای حفظ بقای خود انجام می‌دهند. «معروفی» می‌گوید: «رمان «ذوب شده» خیال‌ها و خاطره‌های من از فضایی است که در آن نفس کشیده و زیسته‌ام، داستان نویسنده‌ای که زیر بازجویی و شکنجه ناچار به قصه‌پردازی شده، آنگاه در قصه‌های خودش گم می‌شود. حاصل کار و تلاش داستانی من در سال‌های جوانی است که می‌بایستی در همان زمان انتشار ‌یافته، نقد می‌شده، و بر کار و راه ادبی‌ام تأثیر می‌گذاشته. اما ما آدم‌هایی هستیم که زمان و مکان‌مان بهم ریخته، نمی‌دانیم کی چرا کجاییم!» این داستان نوید از استعدادی می‌دهد که بعدها یکی از نازنین‌ترین شخصیت‌های مبارز ادب پارسی، «ایرج» از قلم او زاییده می‌شود و افق درخشان امیدواری و کوشش انقلابی را برای ساختن روزهای بهتر به ما می‌نمایاند. نویسنده روح حساسی دارد و سرنوشت بسیار مبارزان و اهل قلم همچون خود را در اولین دهۀ سیاه انقلاب ۵۷ دیده است. مردمانی که زیر ترکۀ چوب اتاق بازجویی و فرود آمدن ضربات هولناک کابل بر کف پا، خرد و خاکشی شدند و چیزی از آنها باقی نماند جز یأس و دلمردگی و نومیدی و چیزی که از دهان آنها خارج گشته بود در پاره‌ای موارد به بهای زندگی دوست و مبارزی دیگر تمام شده بود. این شکنجه و دگردیسی مرا به یاد کسی می‌اندازد به نام «فرشید» که زندگی او از این قرار است. «فرشید» در اوایل انقلاب ۵۷ در بیست و پنج سالگی در زندان «گوهردشت» بوده است و در رابطه با سازمان چریک‌های فدایی خلق دستگیر شده بود. زیر شکنجه‌های جهنّمی بازجویان تسلیم شده و محل اختفای برادر خود را فاش ساخته بود. این اعتراف باعث دستگیری و اعدام برادر او می‌شود. این حادثه برای «فرشید» چنان دهشتناک و غیرقابل بخشش بوده که از فشار وارده بر خود به انسانی روانی تبدیل می‌شود. او در زندان مدام قرص‌های آرامبخش مصرف می‌کند و با خود حرف‌های بی‌سر و ته تکرار می‌کند. گاهی نجاسات را در مستراح زندان به سر و صورت خود می‌مالیده و از فرط این جنون خود را «امام زمان» معرفی می‌کرده و با معشوقی خیالی به نام «سهیلا» تصمیم به ازدواج گرفته بود[۶]. بالاخره ظرفیت‌ها در برابر شکنجه متفاوت است و گاهی انسان‌ها مانند خمیر متلاشی شده‌ای از هم وامی‌روند و دیگر به قالب شخصیت قبلی خود باز نمی‌گردند.

یکی از شخصیت‌های کتاب که توجه خواننده خود بخود به او جلب می‌شود، یک زن زندانی به نام «ماریا» است که عاشق بازجوی خود شده و جالب اینکه «عباس معروفی» سال‌ها بعد از نوشتن این کتاب در ایتالیا با زنی به نام «ماریا» روبرو می‌شود که او هم روزگاری در زندان عاشق بازجو خود بوده و بعد از زندان با او ازدواج می‌کند و از او صاحب دو فرزند می‌شود. بازجو بعدها در تصادفی می‌میرد و «ماریا» با دو کودک خود به کانادا می‌رود. موردی در روانشناسی وجود دارد که شکنجۀ جنس مخالف تبدیل به لذت و هیجان می‌شود و زندانی از این آزارها احساس سرخوشی و شور شهوانی می‌برد و میل سمج جنسی خود را فرو می‌خواباند. البته ما نمی‌خواهیم در این مورد وارد مسائل روانشناسی شویم و از این موضوع درمی‌گذریم.

در بین بازجو و «اسفاری» سخن از شخصی به نام «آزاد» در میان است. «اسفاری» باید همه ماجرا را در مقابل بازپرس از ارتباط خود با «آزاد» بیان کند ولی او چیزی برای گفتن ندارد و عاقبت از سر ناچاری خیال‌پردازی‌های متفاوتی درباره «آزاد» تحویل بازپرس می‌دهد. در میان این درهم برهمی بازجویی‌ها در اتاق شکنجه، آب قطره قطره روی سر چکه می‌کند و بر صورتش پهن می‌شود: «رعشه از پاها راه می‌افتاد و تا پوست صورتش ادامه می‌یافت. تاکنون چنان سرمایی حس نکرده بود. درد قطره قطره به تنش می‌نشست و تا می‌رفت درد قبلی را فراموش کند، یکی دیگر می‌آمد؛ مثل یک قطرۀ جوهر ناگاه صفحۀ سفید و بی‌رنگش را سیاه می‌کرد، و پخش می‌شد توی رختخواب و دیوار و بالش. دو هفته درد کشیده بود و نمی‌دانست چرا.» زندانیانی همچون «اسفاری» با کف پاهای کابل خورده که از خونمردگی و زخم روی زخم، سیاه و کبود شده بود، زندگی خود را در کنج عذاب پیش می‌بردند. این پاهای زغال شده و شبیه به نان سوخته در تنور، دردناک‌ترین بهای عقیدۀ انسان‌های آزاده است. بطور معمول حکومت‌های ایدئولوژیک با ایدئولوژی‌های ابلهانه خود همه این ددمنشی‌های مخالف با تکامل بشری را توجیه می‌کنند.

خواندن این کتاب یکسره درد و زجر است و همزاد پنداری با نسلی که توسط رژیم غدّار جمهوری اسلامی مثله شده است؛ منزجر کننده است و در عین حال عمیقاً حقیقی؛ سیاه و تهوع‌آور ولی غیرقابل اجتناب و باید خوانده شود؛ زیرا زبان تشنّج حوادث خونین معاصر کشور است. نشان دهنده حیوان‌صفتی رژیمی است که با ارعاب و وحشت سعی در ادامه بقای اسفبار خود دارد. موضوع آن باب این روزها است. روزهایی که بازداشت‌شدگان در ایران در کنج زندان، عزلت گزیده‌اند و هر ثانیه را در عذابی بی‌پایان بسر می‌برند. عده‌ای هم زیر «شکنجه‌های هولناک خمینی‌وار» رژیم بر اثر جراحات زیاد جان می‌سپرند. چطور می‌توان این درد را بیان داشت؟ اگر در این محیط بس مرده و دهشتناک به وهم و خیال پناه نبریم پس چه باید کنیم؟ در آخر «اسفاری» از هم پاشیده به این نتیجه می‌رسد: «همه چیز مسخره است. زندگی از دید من یک ساختمان کلنگی است که به هر جاش نگاه کنی چیزی در حال فرو ریختن است.» سخن از چیزی در زندگی است که اراده و روح ما انسان‌ها را ساخته؛ وجود حقیقی همه ما انسان‌ها که دلیل بقا و نفس کشیدنمان است ولی مانند کاخی عظیم فرو می‌ریزد و ما هم زیر آن نیست و نابود می‌شویم.

گاهی مرگ می‌تواند در این محیط گند و مرگبار، سعادتی الهی باشد. ولی «اسفاری» آرزوی آن دارد و نمی‌میرد: «من چقدر سگ جانم!» او روزها را ماجرا در ماجرا سپری می‌کند و خاطرات متفاوتی از «آزاد» نقل می‌کند؛ ولی «آزاد» انسانی آزاد است و محل اختفایش فاش نمی‌شود. او در افق‌های دور در آزادی بسر می‌برد. همه جا هست و هیچ جا نیست. در اندرون همۀ ما خسته‌دلان حضور دارد و زنده است و در چیزی زیست می‌کند که آرزوی سال‌های دراز ما ایرانیان بوده است: «آزادی.» همه با آرزوی آن زاده شده‌ایم و با آن رشد یافته و زندگی کرده‌ایم ولی بدان دست نیافته‌ایم.

آن زمان که  بنهادم  سر به پای آزادی                 دست خود ز جان  شستم از برای آزادی

تا مگر به دست آرم دامن  وصالش  را                 می دوم  به پای  سر در قفای آزادی

در محیط طوفانزای، ماهرانه در جنگ است             ناخدای استبداد با    خدای آزادی

دامن محبت را گز کنی ز خون رنگین                می‌توان تو را گفتن  پیشوای آزادی

فرخی ز جان و دل می‌کند در این محفل               دل  نثار استقلال جان فدای آزادی[۷]

هیچ بازجویی نمی‌تواند محل اختفای «آزاد» را پیدا کند و هیچ بازداشت‌شده‌ای هم نمی‌تواند آن را فاش سازد. او آرزوی نهان هر ایرانی است. با این آرزوی دیرینه بوده است که ما ایرانیان سال‌های سال، رنج و محنت بی‌پایان را تاب آورده و خود را به امروز رسانده‌ایم. پر بیراه نیست که می‌گوییم: «ای آزادی، تو را به اوج خواهم برد.» ولی همه سرکشانی که آرزویی چنین داشته‌اند فرجام خوشی نیافته‌اند و شعری که می‌گوید «ای بسا آرزو که خاک شده[۸]» نیز شاهد همین سخن است. برای همین آرزوها است که هیچگاه نباید دست از کوشش در این راه برداشت. انسان‌های آزاده از بدو زایش با آرزوهای خود زیست می‌کنند و معنای هر لحظه از نفس کشیدنشان است. آرزوهایی که امید ادامه زندگی را به قلب تپنده ما تزریق می‌کند. از دیرباز ما ایرانیان از تناقض زندگی دچار حیرت بوده‌ایم: چگونه است که ما هم مسوول زندگی و انتخاب خود بوده‌ایم و هم مقهور اراده خود؟ مسوول انتخاب راهی که معنای زندگی و سعادت ما است و آزادیمان را بهمراه دارد و هم مقهور درهم شکسته و له شده این راه فرخنده هستیم. کسانی هستیم که اراده خود را بر پهنۀ آسمان‌ها در راه آزادی نقش بسته‌ایم و هولناک‌ترین و خونین‌ترین سرنوشت‌ها را به جان خریده‌ و هنوز به نتیجه نرسیده‌ایم. این تناقضی است تاریخی و فرهنگی که بسیار سخت می‌توان به آن پی برد. گاهی سرخورده و افسرده هستیم، دلمرده و نومید ولی از پای نمی‌نشینیم و فروغی از تاریکی‌های نومیدی درونمان همچون فانوسی سو سو می‌کند و دوباره به تلاش و کوشش خود ادامه می‌دهیم. از هزاران سال پیش تا کنون در فرهنگ ما اعتقاد بر این بوده که بشر وظیفه مهمی دارد که آن ایستادگی و جنگیدن در برابر گوهر اهریمنی است. همین گوهر شوم است که خوی بیخردی خودکامگان و حاکمان ستمگر را به ما می‌نمایاند و ما را بر آن می‌دارد که در برابرشان بایستیم. من امید دارم که بالاخره روزی این کوشش‌ها به سرانجام خواهد رسید و روح خسته و ملول ایرانیان امروز از روزگار ناهموار عبور خواهد کرد و چهره زیبای خود را مانند گذشته، شاد و خندان خواهد ساخت. امید دارم روزهایی خواهد آمد که درهای حکومت بر پایۀ فساد و تباهی و غارت و دزدی نخواهد چرخید و بی‌ایمانی و انحطاط و سستی اخلاق بر حاکمان کشور غلبه نخواهد داشت. روزگاری خواهد آمد که اداره کنندگان کشور اعتقادی ندارند که مردم برای زحمت کشیدن و فرمان بردن و خزانۀ حاکمان را انباشتن خلق شده‌اند. روزهایی خواهد آمد که محتشم‌ترین و فرزانه‌ترین و یگانه‌ترین مردان کشور، این آب و خاک را هدایت می‌کنند و ایشان کسانی نیستند که همچون امروز از تسمه گردۀ مردم فقیر بکشند و مالیات‌های روز افزون طلب کنند و گرانی را متحمل همین مردم کنند؛ اینان کسانی هستند که ایران را سزاوار نام و تاریخ و فرهنگ و جایگاه آن اداره خواهند کرد. با همین آرزو است که مردم این سرزمین نفس می‌کشند، می‌کوشند و با ایمانی استوار در برابر بیخردان امروزی کشور می‌ایستند.

شهرام امیرپور سرچشمه

[۱] – به لاتین Limbus و به انگلیسیLimbo و به فرانسه Limbes

[۲] – در ایران باستان هم اعتقاد به زندگی پس از مرگ وجود داشته است. کتاب «اَرداویراف نامه» یا «اَرداویراز نامه» در زبان پارسی میانه و قبل از هجوم تازیان بجای مانده که نمونه‌ای از این اعتقاد است. «رشید یاسمی» آن را از روی متن پهلوی کتابخانه کپنهاک ترجمه کرده است.

[۳] – گناه نخستین(Péché originel) در آموزه‌های ادیان ابراهیمی به اقدامی اطلاق می‌شود که انجام آن باعث شد آدم و حوا از بهشت رانده شوند و به زمین هبوط کنند. عقیده بر آن است که این گناه، خوردن میوه از درختی بود که آدم و حوا از آن منع شده بودند. برخی از متألهین تفسیر امر را آن می‌دانند که پیش از خوردن از آن درخت، آدم و حوا از تواناییشان در سرپیچی از دستور خداوند آگاه نبودند و پس از آن بود که به مختار بودن و آزادی ارادۀ خود مطلع شدند؛ لذا میوه آن درخت را «دانستن آزادی انتخاب سرنوشت» می‌دانند. از دید اسطوره‌شناسی، داستان، روایت نمادین رشد انسان از دوره کودکی و گذر از بهشت و دوران بی‌مسئولیتی به دوران تکامل و آگاهی، اختیار و بلوغ تفسیر شده است. با همین تفسیر نیز میوه آن درخت را دانش و آگاهی دانسته‌اند.

[۴] – دنیای مردگان(séjour des morts) در ادیان ابراهیمی شامل بهشت و جهنم می‌شود.

[۵] – در این قسمت نباید از واژه برزخ استفاده کرد و بجای آن باید واژه «اعراف» را بکار برد. چرا که برزخ حد فاصل بین دنیا و آخرت است و «اعراف» حد فاصل میان بهشت و جهنم.

[۶] – یک جنگل ستاره- خاطرات زندان امیرحسین بهبودی- انتشارات فروغ- چاپ دوم تابستان ۱۳۹۰- صفحه ۱۹۰

[۷] – فرخی یزدی

[۸] – شیخ بهایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *