همسایه ام به تنهایی زنی چشم زیبا نبود / شعری از/ عبدالله سلیمان (مه شخه ل)

Spread the love

عبدالله سلیمان(مه شخه ل)شاعرمعاصرکرد
ترجمه:خالدبایزیدی(دلیر)
«همسایه ام به تنهایی زنی چشم زیبا نبود»
همسایه ام چه ساده خداحافظی کردورفت….
همانگونه که ساده می زیست ودرد رامی چشید
همسایه ام همه روزخودرا ازتمام گناه های کودکی اش پاک می کرد
ووقتی که رفتEmail ای  پرازشرمندگی برایم فرستاد
وقتی که رفت شیفته ترازهمیشه دل به بوسه هایش سپردم
همسایه ام جسمی داشت سرشاراز پاکی وسادگی وگریه
وقتی که رفت خورجینی ازگله مندی هایش را جلودرخانه ام گذاشته بود
همسایه هم جاودانه می رقصید
ازدرز«تایم»تکه تکه شده سرکی می کشیدبه کاخ تنهایی ام و
آن وقت هردو باهم می گریستیم
به زمین سنگلاخی رنگین بدل می شدو
ومن رازلای زلف های طلایی اش پنهان می کرد
تنها از درز«تایم»ها به سادگی در ام رابه اندازه ی سرسوزنی باز می کردو
من نیزازاین درز دل زمهریر چتردلهره راباز می کردم و
ودلم به طپش می فتاد ودرویشانه به رقص درمی آمدم
همسایه ام هروقت که پیدایش نمی شد
به سراغ شعری ازنرودا می رفتم تاکه درآن شعرجستجویش کنم
درسواحل داستانی ازمارکزبه دنبال اش می گشتم
درسقف آسمانهای لاتین کبوتری می شدوپروبال می گشود
همسایه ام ساعت عمرخودرا شمارش می کرد
ازابرها اشک قرض می کرد
که بی باکی را می پاشیدند روی کلاه بدبیاری
همسایه ام به تنهایی زن نبود
داستان نویس نیزبود همه روزخودرابازنویسی می کرد
روزشمارهمسایه ام:
ذوشنبه:زلف نورنازکی رادست نشان می کردو
باعجله داستانی را به پیشگاه اش قربانی می کرد
سه شنبه:باران یکریزمی باردو
اوآغوش می گشاید برای سایه های به جامانده ی آفتاب و
زلف هایش راشانه می کند
چهارشنبه:دررویای آزادی به خواب می رودو
دست روی شانه های نسیم باد می گذاردو
جسم خیال رابا ملافه ی نازک امیدواری می پوشاند
رخسارگلی راپاک می کندو
باقامت رقا صه ای می رقصد
پنج شنبه:هردوپستانهایش را می گذاشت کف دست اش و
درآئینه ی تنهایی اش زل می زدبه جسم نحیف بی کسی اش
و از ته دل آه عمیقی را سرمی کشیدو
آه هایش را می ریخت روی جای شک وگمان ودرد های بی پایان اش
جمعه:درانبوه درختهای جنگل راه می رفت و
خودرا از«نورس»کنارمی کشیدودرحلقه های جنگ افروزی ی خوش خیالی راه می رفت
که عروس طلایی دریا شود
شنبه:درساحلی تن عریان اش رابه آفتاب می سپرد
صلیب تسبیح گردن اش به تنها یاراش نسبت می داد
یکشنبه:قراردیدارمی گذاشت باخدایش و
کلیساها درمقابل زانوهایش به مه کنارساحل می ماند و
مسیح درمقابل زانوهایش سجده می کرد
همسایه ام باآن خدای صحبت می کردکه به آن باورداشت
آن خدای که درچاله ی دردوزجرگذاشته بوداش
همسایه ام همچون جادوگروشعبده بازهای هنددلم را ربودو
من بی دل رامی بردبه درون کوچه های وهم
سپیده دم لیوانی ازآب عشق رابمن دادومی گفت:
بروتااینکه غرق نشده ای ازعشق ام
همسایه ام سرابی بود
اکنون درکتابی بسیارمقدس به خواب فرورفته
مریدهایش عشق راازبرمی کنندو
اواکنون خداست ومن نیزازته دل می پرستم اش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *