رستاخیز کلمات / رباعیاتی از / سعید یوسف

 

سعید یوسف

رستاخیز کلمات

این بخشی از مجموعه ای از رباعیهاست به نام «رستاخیز کلمات» (با اشاره به رساله ای به همین نام از شکلوفسکی، فرمالیست سرشناس روس) که در سال ۱۳۷۳ سروده شدند؛ مجموعهٔ کامل در کتاب از بوتهٔ بوطیقا (سعید یوسف، ۱۳۹۶) چاپ شده است.

 

هر شعر، شکارِ لحظه‌ای پا به گریز
وز عاطفه، آشکار و پنهان، لبریز
وز برق و جلای تازۀ هر واژه
افتاده در آن غلغلۀ رستاخیز

 

در شعر، همین، نه شور و شر می‌آید،
یا فکر و خیالی نو و تر می‌آید،
بل، واژۀ خفته در غبارِ عادت
دست افشان از گور به در می‌آید

 

شاعر نه سخن ز عالم غیب شنفت
نه کس‏ خبرش‏ داد ز اسرارِ نهفت
شاعر گوید: ببین، چنین باید دید!
شاعر گوید: ببین، چنین باید گفت!…

 

شاعر چه‏اش‏ ابزار؟ نگاهی‏ست همه
وآنگاه زبانِ سربه‌راهی‏ست همه
این شورشیانِ واژه، در خدمتِ او،
صفهای منظّم سپاهی‏ست همه

 

شاعر نه سخنهای مکرّر گوید
نه مغلق و بی‌نظام و ابتر گوید
شاعر باید به طرز دیگر بیند
شاعر باید به طرز دیگر گوید

 

در شعر بس‏ ارکان که به هم آمیزند
وز هم‌نفسی شور و شری انگیزند
وآنجا که همه طنطنۀ الفاظ است
الفاظ به رقص‏ و پایکوبی خیزند

 

هستی را، در شعر رهش‏ گر باشد،
یک آینه گوئی به برابر باشد
آنجا که خیال نقش‏ غالب دارد
آئینه محدّب و معقّر باشد

 

در حوزۀ شعر بحثها آشفته‏ست
وی بس‏ سخن آنجاست که حرفی مفت است
گویند همه: ببین چه گفته‏ست فلان!
باید دید امّا که: چگونه گفته‏ست؟

 

کس‏ خلقِ چکامه سرسری نتواند
بی دانشی از لفظِ دری نتواند
آن گو تو که هر کسی‌شْ خواهد گوید
وآن‌گونه که جز تو دیگری نتواند

 

شعری که خوش‏ است و نغز، جان می‌دهدت
کز «آنِ» نهفته‌ای نشان می‌دهدت
دریاست، گه آرام و گهی توفانی
لیکن، به همه حال، تکان می‌دهدت

 

دانی چه کس‏ اشعار خوش‏ و تر دارد؟
آن کس‏ که به شعر طرز دیگر دارد
گاه ارزد یک شعر به دیوانی اگر
یک سطر بدیع نامکرّر دارد

 

این «طرز دگر» چه کس‏ تواند آورد؟
آن کس‏ که نگاه تازه در جان پرورد
دشتی گل سرخ‌اند و نمی‌بینی تو
الاّ گل سرخی که تو را اهلی کرد

 

خوب: آن شعری که تا به آخر خوانم
عالی: شعری که‌اش مکرّر خوانم
از خوبی اگر ورای هر توصیف است
تنها نه مکرّرش، که از بر خوانم

 

از تار من آوای کسان می‌آید
هر زخمه زنی، بانگی ازآن می‌آید
از زخمه بسی بانگ شنودیم، کجاست
بانگی که ز زخمهای جان می‌آید؟

 

عمر تو اگر به سر رسد، چیزی نیست
ور عمر کنی تا به ابد، چیزی نیست
چیزی به جهان نیست که ارزد به پشیز
تنها شعرست و – شعر، بد چیزی نیست

 

با شعر ندانم چه بُوَد پیوندم
می‌آید و می‌نویسم و خرسندم
گر خوب شد، “آفرین” نخواهم ز کسی
ور بد شد، دوستان ببخشایندم

 

بینی که چگونه‌ایم بی یار و دیار
بس دیر بمانده دور از آن چوبۀ دار
وز آتش عشقی که نمیرد در دل
آمیزه‌ای از شعر و شعوریم و شعار

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *