غمهای عدیده/ سعید یوسف

 

 
غمهای عدیده

(۱)

تا که خُرد ست غم، بخور، ور نه
می شود غم بزرگ و می خوردت
 

(۲)

در غربتِ مصر ست خریداری اگر هست
دانم که به کنعان به کلافی نخرندم

غمخوار ندارم کس و غمهام دو گونه ست
غمها که خورم بی تو و غمها که خورندم

(۳)

روزی به جهان میآورندت
پروار کنند و پرورندت

بی میلِ تو آورند و، روزی
بی میلِ تو، از جهان برندت

پروار شدی که چون ددان ات
بر سر ریزند و بر درندت

فردا ز عزیزی افتی، امروز
بینی به کلافی ار خرندت

در دیده اگر که جای بودت
مانند سرشک بسترندت

روزی همه چیز و روز دیگر
بینی که به هیچ نشمرندت

در عاشقی ار نکوت یابند
در مسلخِ عشق، سر بُرندت

مسپار به خاک و خاکیان دل
آخر چو به خاک بسپرندت

بر سفره ی این جهان که هر روز
در پیشِ قدوم گسترندت

ناخورده غمی به جای مگذار
غمهای نخورده می خورندت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *