چونچرایی با خدا / شعری از/ اسماعیل خویی

Spread the love

چونچرایی با خدا

پیشکش می کنم این چکامه را
به پژوهشگر و نویسنده ی سخت کوش و گرانمایه ی زمانه و دوستِ نامدارم دکتر مسعودجانِ نقره کار، با شادباشی به او و سپاسگزاری از او، برای آفریدنِ «هذیان های مُقّدس »: که، در آن، سه دینِ خاورمیانه ای ی یهودیّت، مسیحیّت و اسلام را، پژوهشگرانه و هنرمندانه، به چالش می کشد. دست ات درد نکند، دکتر جان!

 

 

 

 

اگر یاور و یارِ مایی،خدایا!

کجایی،کجایی،کجایی،خدایا؟!

خودآخوند را تا مگر کم کنی رو،

سزد گر دمی ،رونمایی،خدایا!

تو را جانشین است یا او تو باشی؟

یکی بیش نه،یا دوتایی،خدایا!

نبینی که شیخی خدایی نماید؟

و یا بینی و بی صدایی ،خدایا؟!

مبادا ببینم که، در کارِ گیتی،

تو هم بی نوایی چو مایی،خدایا!

صمیمانه خستو شو و عُذری آور:

توهم گر،چو ما،بی نوایی،خدایا!

تو مکّاری ،آری،ولی فاش بینم،

به عُذر،از پس اش بر نیایی،خدایا!

ولی،نه!مبادا که لاف و گزاف است

تو را فرّه ی کبریایی،خدایا!

و حتّا گزافی ست بی پایه تر نیز

هم از فرّه ی آریایی ،خدایا؟!

وَ،در خویش را خود خداوند دیدن،

خدا نه،یکی پادشایی،خدایا؟!

ندارد کسی در عدم جایگاهی:

و گویند بی گاه و جایی،خدایا!

نشاید به پرسش گرفت ات ،که،گویند،

که بی چونی و بی چرایی،خدایا!

ولی نیست آیا خِرَد رهنمای ات:

که حتّا ز منطق فرایی،خدایا؟!

ببینم!مبادا چنینی ،از آن رو

که خود هم به دین مبتلایی،خدایا؟!

گراید،به تاریخ،هر دین به شرّی:

وَ تو،در گُهر،دین گرایی،خدایا!

همین کز تو هر چی که زاده ست میراست،

نماید که تو مرگ رایی،خدایا!

تو را مرگ شد غایتِ زندگانی:

که جویای سور از عزایی ،خدایا!

تو عزّت دهی ،پس،شهنشه تویی تو:

تو شه ساخته شاه رایی، خدایا!

تو ذلّت دهی! پس،تو علّت تراشِ

گدا بودنِ هر گدایی،خدایا!

تو جبّارهم هستی! ای وای بر ما:

تو،پس،الگوی شیخنایی،خدایا!

سزد گر در افتی به چه پیش از آخوند:

که او را تو خود رهنمایی،خدایا!

همه هر چه پیش آید،آید هم از تو:

پسِ پُشتِ هر ماجرایی،خدایا!

نوشتی تو متنِ نمازی که خوانیم:

نه ما،بل،تو خود را ستایی،خدایا!

وَ حتّا همین چامه را هم تو باشی

که در جانِ من می سرایی،خدایا!

نشانی ست کمبودِ خودباوری را

نیازت بدین خودستایی،خدایا!

اگر دختری خُرد و تنها نباشی،

عروسک گرا،پس،چرایی،خدایا؟!

کجا می شود دین ات آزاده پرور:

که خود بنده پرور نمایی،خدایا؟!

سخن ها دگر سازدت مصلحت ها:

چه گونه بری از خطایی، خدایا؟!

تو را کبریایی به حق می برازد:

که معجونِ کبر و ریایی،خدایا!

به مکر و به جبر و به کین جویی ی خویش،

بلا در بلا در بلایی،خدایا!

تو تکلیف ها می کنی بارِ مومن،

که خود زآن همه بر نیایی،خدایا!*

خوشا کافرانی که،در زندگانی،

بر ایشان تو بی اعتنایی ،خدایا!

تو با مکر مکرآوری:وینچنین است

که با ماکران همنوایی،خدایا!

تو از کینوران کینه جویی:چنین است

کز ایشان یکی هم شمایی،خدایا!

عجب نیست،در عالمی کز تو زاده ست،

که بر هر خبر مُبتدایی ،خدایا!

بر این جمله،گیرم به تازی،توخود نیز،

بسی بار،خستو می آیی،خدایا!

سخن هات یابم همه دعوی وبس:

همانا که پُر ادّعایی،خدایا!

کنی ادّعایی و پس گیری آن را:

که یعنی که تو ژاژخایی ،خدایا!

سخن،هر زمان،گویی از باوری نو:

بر آن دیری،امّا،نپایی،خدایا!

به من مانی:از آن که،در هیچ علمی،

نظر داشتن را نشایی،خدایا!

که،هر گه نظر داده ای،دیده ای خود

که سر زد ز تو ناروایی،خدایا!

چرا هر که را آوری ،می بری تو؟

هنرمندی ابله نمایی،خدایا!

برای تو،ما جمله بازیچگان ایم:

سزاوارِ دشنامِ مایی، خدایا!

فرای جهان بودن ات پیشفرضی ست

که با ما نگوید کجایی،خدایا!

به هر جا که باشی،ستم نیز آنجاست:

خوشا خوش که درناکجایی،خدایا!

وَ بنیادِ منطق تو را مغلطه ست و

تو با شیوه هاش آشنایی،خدایا!

تناقض کند نفی امکانِ بودن:

و تو سر مثالِ فنایی، خدایا!

نگر تا چه مایه ست منطق گریز،آن

که گوید تو اصلِ بقایی،خدایا!

چو دردِ جهالت به درمان رسد،تو

برای چه دردی دوایی،خدایا؟!

مرا مشکلی هست کآن را بسا،خود،

تو،در واپسین دم،گُشایی،خدایا!

بدین گونه،آیا نباشد تو را به

نبودن،از این سان خدایی،خدایا؟!

چو هر هست را پایه علّیت آمد،

نبینی که پا در هوایی،خدایا؟!

نباشد تو را کیفری جُز نبودن!

گناه ات چه باشد؟خدایی، خدایا!

 

بیستم خرداد ۱۳۹۷،
بیدرکجای لندن

 

یا:
که درزیرشان خود بزایی،خدایا!

 

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=87340

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *