دیوانه خانۀ واقعی آن سویِ دیوانه خانه هاست* / مصاحبه با یک “شاعر دیوانه” / مسعود نقره کار

دیوانه خانۀ واقعی آن سویِ دیوانه خانه هاست* / مصاحبه با یک “شاعر دیوانه”

مسعود نقره کار

 

………

باران ریز و تند می بارد.

گفته بود حوصله دیدن کسی را ندارد. چند روزی سراغ اش نمی روم. به قول خودش به وقت بی حوصلگی پرخاشگر و عصبی می شود.

دل به دریا زنان اما با ترس و لرز به دیدارش می روم. ‌

روی همان صندلی نشسته است. چتر بزرگِ سبزرنگی را با طناب به صندلی اش بسته است. چتر با صندلی تکان می‌خورد، صندلی متحرک، جلو و عقب می‌رود. کلاهی پلاستیکی و سبز رنگ بر سر دارد. با خودش حرف می زند:

“میوه خوشمزه را همه دوست دارند، می خورند و بعد به شکل مدفوع دفع می کنند، ما زن ها برای بعضی از مردها میوه های خوشمزه ایم.”

نگاه ام می کند.

” اگر دور بمانی، عشق خواهد مرد. اگر نزدیک بمانی، عشق خواهد مرد، مرده شویِ عشق را ببرند که ریده به انسان و جهان، آدم تکلیف اش را با آن نمی فهمد”

ساکت به من خیره می شود.

” منوببخشین جنابِ داستان نویس، گفته بودم حوصلۀ دیدنِ کسی رو ندارم و مطمئن‌ام که گفتۀ من به گوشتان رسیده، صداها وقت منو میگیرن، درافتادن و سقوط به دام وچاه این صداها به خاطر جذابیت زمین وقانون جاذبه زمین است، قوۀ کشش به سوی آسمان نقش و تقصیری نداره و کاری هم نمی توونه بکنه”

” بله شنیدم، فقط آمدم سلامی کنم، همین”

“برو برای خودت یه چتر بیار، می‌توونی تیتر مصاحبه رو بذاری مصاحبه با یه شاعر دیوونه زیرضرب آهنگِ دلنشینِ موسیقیِ سحرانگیزِ باران، می‌بینی چه تیتر قشنگی‌ی، یه کمی البته دراز میشه امّا عیب نداره، هر چیزی درازش خوبه، حتی تیتر یک مصاحبه، ایجاز فقط به دردِ پیرزن ها و بعضی شاعرها و نویسنده های پُرادعا می خوره، برو واسه خودت چتربیار. اما صبرکن، صبرکن، برو تواتاق من یه چتر اضافی دارم بردار بیار، به شرط اینکه یادت نره بعد از مصاحبه بذاری سرجاش. چتر مثه کتاب می مونه، به کسی نباید قرض داد، اونم تو فلوریدا که بارون زیاد داریم، اما من به تو اطمینان دارم”

می روم و با چتری قرمز رنگ به سراغ‌اش می آیم.

برای مریض‌هائی که از پشت شیشه‌ی پنجره‌های اتاق‌هایشان به ما می‌خندند دست تکان می‌دهد:

” می دونی به چی فکر می کردم؟”

” نه”
” فکر میکردم چه فرقی بین ازدواج و عشق هست؟ درباره عشق زیاد حرف زده شده اما در باره ازواج نه، به نظر تو چرا؟ ”

” تا به حال به این موضوع فکرنکرده بودم.”

” برای اینکه عشق فقط حرفِ مفته اما ازدواج واقعیته. به همین خاطرم هست که شاعرا دست از سرِعشق بر نمی دارن. اوه ببخشین باز حاشیه رفتم و انداختم تو جاده خاکی. بریم سر اصل مطلب، به قول شما داستان نویس های دروغگو، حاشیه پردازی کردم. اینم بگم شاعرا دنبالِ حرف مفت نمیرن من از شعر و شاعرعذرخواهی می کنم، حرف مفت تو داستان و رمان پیدا میشه”

جرعه ای ازآب بارانی که لیوان قهوه اش را پُر کرده می نوشد.

” از اینکه گاهی وقت ها باعث میشم این همسایه های مهربونم بخندن خیلی خوشحالم ، شاید اونا به حماقت من میخندن، اما مهم نیست، مهم خنده اوناست که منو شاد می کنه. شاد بودن و شاد کردن رمز و رازی داره که همه باهاش آشنا نیستن، هنرشو ندارن، اونا حتی سپاسگزارِ حماقت من هستن و اینو با خنده و شادیشون نشون میدن این یکی از اون رازهاست که سردرآوردن ازاون کارِ همه کس نیست. می دونی با هوش ترین آدم کیه؟”

” نه”

” کسی ست که بدونه نادان و احمقه و حد و حدودِ این نادانی و حماقت روهم بدونه.”

‌ سیگاری می گیراند. جاسیگاری اش پُرازآب باران است و ته سیگارها و نیمه سیگارهای خاموش شده، وارفته درآن شناورند.

” بریم سر سئوال تو، می‌دونی اکثر رئیس جمهورای امریکا آدمای بدی نبودن ونیستن، یه مشت مذهبی‌ی میلیونروجاه طلب واحمق، وتک و توکی هم تا حدودی احمق، همین. راستی مملکت تو اصلن سیاستمدارداره؟ ”

“آره، امّا ساده‌لوح‌تر، قدرت‌طلب‌تر، دیکتاتورتر”

“مگه مُلا میتونه سیاستمداربشه ؟”

” می بینید که نه فقط سیاستمداربلکه رهبرسیاسی نیز شده اند، رئیس جمهور، نخست وزیر و….”

‌”درست میگی این همه کشیشِ ابله سیاست مداری و سیاست بازی می کنن، مُلاها چرا نکنن، چی کمتر از اینا دارن؟ همشون یه گُه ان. سئوال احمقانه ای کردم.”

سیگارش را روشن می کند، کلاه‌اش را از سرش برمی دارد و با خنده وعشوه و طنازی می گذارد روی سرِ من.

” با کلاه من خوش تیپ تر میشی جنابِ داستان نویس، این کلاه گذاری دلائل تاریخی و فرهنگی و هنری‌ام داره، کلاهی ست که شاعران برسرداستان نویس ها گذاشتن، کلاه گذاری ای فراموش ناشدنی ست.”

می خندد و کلاه را از روی سرمن برمی دارد:

“نمی دونم چرا یاد خمینی افتادم، من اصلن تا قبل از گروگان‌گیری و جنگ ایران و عراق، خیلی در باره ایران نمی‌دونستم ، باور کن. خمینی کشور شمارو معروف کرد. می بایداز او سپاسگزارباشین، معروف شدن کار ساده ای نیست، مهم نیست به بد نامی معروف باشی یا خوشنامی، مهم معروف شدنه ، تو امریکا که اینجوریه.”

موهای اش را که سفید شده اند دسته می کند وبا کِشی که به مچ دست اش انداخته، آن ها را دُم اسبی می بندد.

“اوه راستی من می‌دونم سئوال بعدی تو چیه، حتمی میخوای نظر منو درمورد انتخابات امسال ریاست جمهوری امریکا بدونی، باشه برات میگم به شرط اینکه قول بدی همه حواست به حرفای من باشه، اینو به این خاطر میگم که می فهمم گاهی اینحا نیستی و حواست جای دیگه ست. جناب داستان نویس بگو ببینم تو تا حالا سیرک دیدی؟”

“آره”

“اگه سیرک دیدی پَه چرا این سئوال رو از من کردی؟ باشه، عیبب نداره، نظرمو برات میگم. ببین انتخابات امریکا مثه سیرک می‌مونه، خنده‌دارترین‌اش اون قسمتی‌ی که فیل و خر رو در روی هم قرار می‌گیرن، البته من خودم طرفدارِ خرم، آزارش به هیچکس نمی‌رسه، آروم و ساکت فقط بار می‌بره، حیوونه آزاده و دموکراتیه، از انسان دموکرات‌تره. خُب اصلن این حرف‌ها چه ربطی به سئوال تو داشت؟”

چشم به جاسیگاری پُرآب و ته سیگارهای درون آن می دوزد.

” شماهم دچارعذاب الهی شدید، غرق شدید.”

نگاه از جاسیگاری بر می دارد:

” برگردم به سئوال تو، انتخابات امسال یعنی تقلب‌ قانونی، همه می‌دونن که اکثریت مردم به “اَل گور” رأی دادن، البته گُه خوردن به اَل گور رأی دادن، مگه نمی‌دونستن که ارتش و کلیسا و سیا و میلیونرهای مذهبی دنبالِ جورج دبلیو بوش هستن؟ اینو هم بگم اگه اَل گورهم انتخاب می‌شد کاری برای مردم نمی‌توونست بکنه، خُب، “رالف نادر” هم بود که حرف‌های خوبی می‌زد، اما اونو به بازی نگرفتن، تازه‌شم معلوم نبود اگه اونم رئیس جمهور می‌شد چیکار می‌کرد، حرف‌زدن با عمل‌کردن خیلی فرق می‌کنه”

ساکت می شود. سیگارش را خاموش می کند، و جرعه‌ای از قهوه‌ ی سرد شده اش، می نوشد. دست زیرچانه ستون می کند:

” اصلن دنیای سیاست، دنیای عجیب و غربیی‌ی، اینجا آدم‌ هائی قهرمان ملی میشن که پرونده شون سیاهه، و حتی کاندید رئیس جمهوری و گاه رئیس جمهور میشن. امسال دیدی؟ عالیجناب تو ویتنام آدم کشته امّا کاندید ریاست جمهوری شده ، این جناب رو باید به دادگاه ببرن و محاکمه کنن، امّا اونقدرشهر هِرته که طرف قهرمان ملی هم شده، از این سردنیا رفته اون سر دنیا که مثلاً دموکراسی راه بندازه، اونم با جنگ وکشتار. آدم باید سیاستمدار باشه که بتوونه این حد وقیح باشه، صحبتش بود که شوارتسکف هم کاندید بشه، آره ژنرال‌ها دارن می‌آن، و جنایتکارترین اونا، محبوب‌ترین و موفق‌ترین هاهستن. بذار همین‌جا یه چیزی رو بهت بگم، تو امریکا چند دسته هستن که باید خواب رئیس جمهور شدن رو ببینن، یکی سیاه‌ها هستن، یکی دیگه زن‌ها، یکی هم اونائی که مثل تو خیلی لهجه دارن، و یا اونائی که کاندید حزب جمهوریخواه و حزب دموکرات نیستن”

سیگارش را که تا نیمه کشیده توی لیوان قهوه‌اش خاموش می کند:

” اما این سیرک یه حُسن داره، اونم اینه که مردم با رای دادن ونظر دادن احساس هویت و شخصیت می کنن، احساس می کنن تاثیردارن و خب این مهمه. البته اون پنجاه درصدی ام که رای نمیدن با رای ندادن احساس هویت و شخصیت می کنن، که البته منم یکی از اونا هستم ”

از جایش بلند می شود.

“من دیگه خسته شدم، باید برم، تو هم بُرو سرِ کار و زندگیت”

ته ماندۀ قهوه اش را کنار صندلی روی زمین می ریزد. جا سیگاری اش را زیر صندلی می گذارد. پاکت سیگارش را برمی دارد و آواز خوانان به طرف اتاق اش می رود.

“رویاهاتو محکم بچسب

واسه این که اگه رویاها بمیرن

زندگی عین مرغ شکسته بالی میشه

که دیگه مگه پروازو خواب ببینه.

رویاهاتو محکم بچسب

واسه این که اگه رویاهات از دس برن

زند‌گی عین بیابون ِ برهوتی میشه

که برفا توش یخ زده باشن.” (۱)

****

*برگرفته از کتاب آمادۀ انتشارِ:”

دیوانه خانۀ واقعی آن سویِ دیوانه خانه هاست / مصاحبه با یک “شاعر دیوانه”

( این مصاحبه سال ۲۰۰۴ در امریکا پایان گرفت.)

۱- لنگستون هیوز: شاعر، نمایشنامه نویس و داستان نویسِ امریکایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *