چند شعر از / کوچر ابوبکر / ترجمۀ خالد بایزیدی (دلیر)

چندشعراز:کوچر ابوبکر(شاعرکرد)
ترجمه:خا لد بایزیدی(دلیر)
۱-
گم شده ام!
زیرچادر سییه شب
به دنبال ناخن هایم می گردم
گم شده ام!
درگل قالیچه ای و
به دنبال ریزش برگ ریزان
پاکیزگی ام می گردم
گم شده ام!
مادرم درین سرمای سرد و زمهریرعشق
درنفس بازدم تو
برای سایه ی بخار بازدم
من می گردد و
گرچه «او»منم درآن جا
درگلدان جسم تو
سبزگشته
آ…سبزشده
۲-
آسمان وزمین
دو زن وشوهر شرعی اند
هرگاه که آسمان
شهوت اش را
برروی زمین می ریزد
صاحب چند بچه می شوند
یکی را نام می نهد:
نرگس…
یکی را گل لاله
یکی راو…
یکی راو….
۳-
در خواب تورا دیدم:
که چگونه؟
گیلاس را گازمی گرفتی
ودهن شب را
آب می انداختی
دیدم ات…
که چگونه؟
مرا سر می کشیدی
شرع وقانون را
لعنت ونفرین می کردی
 می اندیشم
ازتاریخ گذشت این خواب
دیگرعشق را
به شیوه ای دیگر
بنویسم اش
وخودم را بر روی تو
تقسیم کنم
می اندیشم
ازتاریخ گذشت سرایش این شعر
جسم ات را پرستشگاه خودکنم
ازتاریخ گذشت این جنگ
تورا برای پدرهمه نوه ها برگزینم
۴-
ازهم بستری با
پسرپائیز
حامله ام….
برروی باغچه ای
قی می کنم
کودک شرعی وقانونی
به دنیا می آورم
اسم اش را می گذارم
برگ
۵-
کفش هایم را
در بیاور
همکنون زوداست
برای رفتن
آتشکده ای را
فوت مکن
که تاریخ سرایش
دو نامه ی عاشقانه
درآن است
۶-
هرگز!
به شما اجازه نمی دهم
به اندازه ی من
ازیم دورشوی
۷-
ازطرف کتابی
بحجم گستردگی سینه اش
عطری را
برایم فرستاد
۸-
ماهی درقاب عکس ای
به آشفتگی ام می خندد
به گمانم!
تو یاد اش داده ای
۹-
دخترم را می بینم:
پیرهن آفتاب را
به تن کرده است و
برروی پشت ستاره ای
به پیش من می آید
۱۰-
ازاین به بعد
درگلدانی
جای خواب ات را
پهن می کنم
۱۱-
درآئینه ماشین
می بینم اش:
که چگونه؟!
به دزدکی خدا
مرامی بوسد
۱۲-
امشب!
با هم خوانی ریتم دل تو
ماه می رقصد
۱۳-
امشب!
پنجره آسوده خیال است
چون ماه
ازعصربخواب رفته
…………………………………………………………………………
…………………………………………………………………………

بیوگرافی:کوچرابوبکر(شاعرکرد)
من درسال ۱۹۸۸درکردستان ایران زاده شدم منتها درسن پنج سالگی
ایران راترک کردیم ودرکردستان عراق شهرسلیمانی ساکن شدیم ودرهمان
جانیزبزرگ شدم دنیای کودکی ام همچون همه کودکان کرد سرشاربوداز
رعب ووحشت وترس وسوالهای بسیاری درباره جنگ وکشتاروخون ریزی
ومذهب وآئین به ذهنم خطورمی کرد ودرهمان مقطع ابتدایی شروع کردم به
خواندن وهمزمان بابزرگ شدن سوالهای بزرگ وبسیاری درمن ریشه
می دوانید وذهنم رابه خودمشغول می کرددرسن ۱۶سالگی ام اولین شعرم را
نوشتم وآن موقع باترس ودلهره برای هفته نامه«پرژه» که مخصوص جوانان بود
فرستادم که بعدازهفته ای دیدم که شعرم چاپ شده.ودر۱۷ سالگی عاشق پسری شدم
درهمان روزنامه ای که درآن کارمی کردم وتصمیم گرفتیم ازدواج کنیم واین هم خود
به نوع ای ریسک بود…ووابستگی به دنیای مخصوص خودم ونوشتن تاب وتوان در
چارچوب زناشویی رانیاوردم وتصمیم گرفتم ازکرده خود که همان ازدواج است
پشیمان شوم ودرهمان دوره همسرگیری ام درسه فیستیوال شرکت کردم وجایزه نخست را
نصیب خودنمودم وهمچنین سردبیرمجله«ئیساتیکا»بودم که مجله ای فلسفی بود ودرهمان
دوره نیزمدام تلاش می کردم که ازشوهرم جداشوم وبا دارا بودن دوفرزند دختروپسراز
همدیگرجداشدیم قانون وجامعه هردو به دفاع از شوهرم من نتوانستم بچه هایم راببینم
واین خود دردوآزار ژرف وکشنده ای بود وبرای مدتهای طولانی تحت نظرپزشک
روان شناسی بودم ودرهمان دوره سخت روحی وروانی کتاب دوم راکه نامه های است
برای«رامین» پسرم وبعدازدوسال ازجدایی ام مجموعه شعرم چاپ وپخش شدوهمکنون
مقیم ونکوورکاناداهستم
والان صاحب دواثرهستم به نام های :
۱- کتاب«هیچ»که نامه های است برای رامین پسرم
۲-«کبوترهای پدرم»مجموعه شعر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *