عروسک / داستانی از / محسن حسام

داستانی از محسن حسام

 

«عروسک»

از سلول که بیرون آمدیم، خواهر رقیه ما را به صف کرد و رفت. من کنار مادر ایستاده بودم. آستین مانتویش را گرفته بودم. چراغ ته راهرو روشن بود. راهرو بوی دوا می‌داد؛ از همان دواهایی که مادرم اینها می‌خوردند. شیشه‌های خالی شربت هم بود. پشت درهای سلول‌ها بود.

فکر کردم مثل همیشه می‌خواهند از مادر بخواهند که جای بابا را بگوید.

گفتم: «کجا می‌ریم؟»

مادر گفت: «می‌ریم مادربزرگ را ببینیم.»

مادر بزرگ را بخاطر نمی‌آورم. وقتی این را به مادر گفتم، گفت:

«حالا می‌بینیش.»

دو دستش را روی شانه‌ام گذاشت. شب قبل مادر و خاله اقدس اینها برایم یک مانتوی نو دوخته بودند. خواهر رقیه نخ و سوزن داده بود. خاله اقدس برای عروسک من هم یک دامن سیاه دوخته بود. مادر اینها چشم‌بند زده بودند. پیش خودم می‌گفتم: «آخه با چشم‌بند که نمی‌شه مادر بزرگ را دید.» که خواهر رقیه برگشت.

ـ رو به دیوار.

مادر اینها رویشان را به دیوار کردند. آن وقت دو تا خواهر آمدند. یکی همانی بود که گاری می‌کشید و صبح‌‌ها نان و پنیر و چای می‌داد. آن یکی را تا بحال ندیده بودم.

خواهر رقیه گفت: «ببینم، چیز میز که تو جیب مانتوهاتون قایم نکردین؟

مادام که خواهرها زیر مانتوی مادر اینها را می‌گشتند، من فرزی عروسکم را زیر دامنم قایم کردم. خواهر رقیه چشمش به من افتاد، گفت: «نازی بیا جلو ببینم.»

رفتم جلو. انگشت بدهان نگاهش می‌کردم. خواهر رقیه یک کمی نگاهم کرد. بعد یک دانه شکلات از توی جیب مانتویش در آورد و داد دستم. آن وقت ما را بردند شعبه بازچوئی. از آنجا به بهداری. ما را توی یک اتاق کردند و در را بستند و رفتند.

مادر گفت: «برای چی ما را آوردند اینجا؟»

خاله اقدس گفت: «لابد اینجا قرنطینه است.»

من بیشترها بهداری بوده‌ام. آن باری که اسهال گرفته بودم. خواهر رقیه مرا به بهداری برده بود. سه روز توی بهداری خوابیده بودم. به من سرم وصل کرده بودند. حالم که خوب شده بود. دکتر به من یک سیب داده بود. یک جور قرص هم داده بود. روی کاغذ نوشته بود چند تا قرص باید بخورم. و از من خواسته بود که کاغذ را به مادرم نشان بدهم. ساعات هواخوری دلم می‌خواست بروم پیش دکتر. دکتر مثل بابا بود. چشم‌هاش مثل چشم‌های بابا بود. بابا وقتی که می‌خندید، چشماش برق می‌زد. حالا دیگر راه را بلد بودم. ته شعبه بازجوئی بهداری بود. دکتر همیشه آنجا بود. با روپوش سفید. به زندانی ها سرم وصل می‌کرد یک پرستاری هم بود که پاهای زندانی‌ها را پانسمان می‌‌کرد. یادم است یکباری هم دکتر با همان پرستار به سلول ما آمده بود.

داشتم عروسکم را حمام می‌کردم. نوبت حمام که می‌رسید، خواهر رقیه نمی‌گذاشت که من عروسکم را با خودم به حمام ببرم و تنش را بشویم. دکتر پوست تنم را که دیده بود، پماد داده بود. مادر شب‌ها لختم می‌کرد. روی پوست تنم پماد می‌مالید. اوایل چند تا جوش بیشتر نبود. بعدش جوش‌ها زیاد شدند و من دلم می‌خواست ناخنم را روی پوست تنم بکشم. مادر می‌زد به پشت دستم. می‌گفت: «نکن نازی.»

یادم است که دکتر از آفتاب گفته بود. خواهر رقیه به من گفته بود که موقع هواخوری می‌توانم بروم توی حیاط بازی کنم.

مادر می‌گفت: «خوب آفتاب بگیری‌ها.»

خواهر رقیه برگشت. بعدش خواهری که گاری می‌کشید، آمد تو. آن یکی خواهر اما نیامد. خواهر رقیه کاغذ تو دستش بود. یکی یکی نام زندانی‌ها را از روی کاغذ خواند. به مادرم که رسید، مکثی کرد. چشمکی به من زد و گفت: «خوشحالی که مادر بزرگو می‌بینی؟»

گفتم: «آره».

خواهر رقیه ما را به صف کرد. راه افتادیم. خواهر رقیه گفت: «دست چپ روی شانه نفر جلوئی.»

خاله اقدس جلو می‌رفت، مادر پشت سرش بود. دستش روی شانه‌اش بود. من داشتم شکلات می‌خوردم. شکلات شیرین بود. یواشکی دستم را زیر دامن مانتویم بردم و عروسکم را ناز کردم. از اتاق بهداری رفتیم بیرون. از شعبه بازجوئی گذشتیم. دری باز شد. از چند تا پله پائین رفتیم. پیچیدیم سمت چپ. جلوی دری ایستادیم. در بزرگ بود. از پشت در داد و قال خواهرها شنیده می‌شد. خواهری در را برویمان باز کرد. پا توی سالن گذاشتیم. سالن بزرگ و چهارگوش بود. سمت چپ دو تا در بود که لابد به یک جائی باز می‌شد. سمت راست پنجره بود. اما پنجره‌ها سفید بود. مثل این بود که روی شیشه‌ها گچ مالیده باشند. اما بعضی از تکه‌ها رفته بود. نور هم بود. خط نور. نور از جایی توی سالن افتاده بود. مادر اینها به خط نور نگاه می‌کردند. رفتم کنار پنجره زیر نور ایستادم. نور گرم بود. خوب بود. خواهری که گاری می‌کشید چشمش که به من افتاد، دوید آمد و دستم را گرفت و کشید و پیش مادر اینها برد و گفت: «دیگه نری کنار پنجره ها.»

خواهر رقیه گفت: «از جات تکون نمی‌خوری تا مادر بزرگو بیارن، باشه.»

از بالای ابروها نگاهش کردم. زیر لب گفتم: «باشه.»

به گمانم قبلاً به این سالن آمده بودم. یاد آن شبی افتادم که به خانه ما ریخته بودند. بابا نبود. مأمورها خانه را زیر و رو کرده بودند. اما فقط چند نشریه و کتاب پیدا کرده بودند. بعدش ما را کرده بودند توی ماشین و راه افتاده بودیم. به مادر چشم‌بند زده بودند. به من چشم‌بند نزده بودند. من عروسکم را زیر دامنم قایم کرده بودم. خودم را چسبانده بودم به مادرم. هوا تاریک بود. نور چراغ‌های خیابان‌ها را می‌دیدم. مغازه‌ها باز بود. به گمانم آن شب ما را آورده بودند توی این سالن. پنجره‌ها حالا یادم است. خواهر رقیه یادم است. اما خواهری که گاری می‌کشید، یادم نیست. یادم هست که ما تنها نبودیم. دیگران هم بودند. من روی زانوی مادر نشسته بودم انگشت بدهان نگاه می‌کردم. خاله اقدس را اولین بار آنجا دیده بودم. کنار مادر روی زانو دراز کشیده بود. پاهاش را پانسمان کرده بودند. پانسمان خونی بود. بو می‌داد. از همان بوهائی که حالا توی سلول است. توی راهرو است. توی بهداری است. خواهر رقیه به مادر گرفته بود: «داری از زیر چشم‌بند نگاه می‌کنی. سر تو بنداز پائین.» ولی به من نگفت که سرم را پائین بیاندازم. چند تائی هم گوشه کنارها دراز کشیده بودند، پاهای همشان مثل پاهای خاله اقدس بود. دلم می‌خواست بدانم چرا پاهاشان این شکلی شده بود. بعدش یک آقائی آمد بالای سر ما ایستاد. اول نگاهم کرد. بعد با من حرف زد. وقتی نامم را پرسید، چیزی نگفتم. خیال کردم آمده عروسکم را بگیرد. اما نه، آمده بود مادرم را با خودش ببرد. وقتی که به مادرم گفت: «پاشو دنبالم بیا.» مادر مرا از روی زانویش برداشت. پا شد. کنار من ایستاد. دست روی شانه من گذاشت. به گمانم دستش می‌لرزید. ما را به اتاقی بردند که یک تخت وسطش بود. اتاق لخت بود. پنجره نداشت. آقاهه یک چیزی از مادرم پرسید. حالا درست یادم نیست. وقتی آقاهه با مادرم حرف می‌زد، من خودم را پشت مادرم پنهان کرده بودم. یادم هست که از بابا پرسیده بود. بعدش گذاشته بود و از اتاق بیرون رفته بود. مادر به تخت نگاه می‌کرد. من به خواهر رقیه.

آقاهه که خواهر رقیه برادر بازجو صدایش می‌زد، برگشت.

برادر بازجو گفت: «ببرش تو سالن. حالا کار دارم. بعداً خدمتش می‌رسم.»

آنوقت خواهر رقیه ما را برگرداند. به همان سالن. یکهو آنها را دیدم. چند تائی بودند، قد من. زیر پنجره ایستاده بودند. حامد و یحیی را یادم هست که حالا موقع هواخوری توی راهرو با هم بازی می‌کنیم. آن جائی که من و مادرم ایستاده بودیم، یکی بود که هی ناله می‌کرد. نشسته بود. پاهایش را دراز کرده بود و ناله می‌کرد. خواهر رقیه گفت: «ببر صدای نحس تو.»

دو تا خواهر آمدند مادر را بردند. می‌خواستم باهاش بروم. اما خواهر رقیه نگذاشت.

گفتم:« من مامانمو می‌خوام.»

زدم زیر گریه.

خواهر رقیه گفت: «یه دقه آروم بگیر بچه. او حالا برمی‌گرده.»

بعدش مرا برد پیش بچه‌ها. گفت: «همین جا باش تا من برگردم.»

اما نرفت. کنار من ایستاد. زیر لب نفرین کرد. یک چیرهائی گفت که حالا یادم نیست. اما یادم هست که خواسته بود یک دانه شکلات به من بدهد. گفتم: «شکلات نمی‌خوام. مامانمو می‌خوام.»

خواهر رقیه سرم داد کشید. ترسیدم. جیغ زدم.

گفت: «از جات تکون نمی‌خوری تا برگردم.»

رفت، اما زود برگشت؛ گفت: «با من بیا.»

خواهر رقیه مرا برد به اتاقی که پسرها آنجا بودند. پسرها با گلوله‌ای که مثل توپ بود. بازی می‌کردند. مادرهاشان هم بودند. خواهر رقیه یک چیزی به آنها گفت. مرا پیش آنها گذاشت و رفت. یک کمی گریه کردم. پسرها دیگر بازی نکردند. نگاهم می‌کردند. آنوقت یکی از مادرها آمد جلو و مرا روی زانویش نشاند. اشک‌هایم را پاک کرد و گفت: «گریه نکن عزیزم.»

گفتم: «من مامانمو می‌خوام.»

گفت: «مامانت حالا برمی‌گرده.»

پسرها دوباره شروع کردند با گلوله توپ بازی کردن. آنوقت نمی‌دانم چی شد که خوابم برد. صبح چشم‌هایم را که باز کردم دیدم مادرم کنارم دراز کشیده. پتو را روی من کشیده بود. پتو بو می‌داد. می‌خواستم به او بگویم کجا رفته بوده. اما وقتی چشم‌هایم به پاهایش افتاد، زبانم بند آمد. پاهایش از زیر پتو بیرون افتاده بود، ورم کرده بود. مادر پتو را روی پاهایش کشید. خسته بود. خوابش می‌آمد. گذاشتم بخوابد. عروسکم را از زیر دامنم بیرون کشیدم. به چشماش زُل زدم.

هوای سالن سنگین بود. بوی مانتوی عرق‌کرده را شنیدم. خواهر رقیه برگشت. کاغذی دستش بود. اسم چند نفر را خواند. آنها را به صف کرد و با خودش برد. مادر صدایم کرد. رفتم پیشش. روی زانویش نشستم. مادر بوی شربت می‌داد. گونه‌ام را بوسید. بیخ گوشم گفت: «عروسکت کجاست؟»

به او گفتم که عروسک را زیر دامنم قایم کرده‌ام.

خواهری که گاری می‌کشید، آمد صدایمان کرد. ما را برد به اطاقکی که وسطش یک دیوار شیشه‌ای بود. یک در این ور، یک در اون ور. آنوقت به مادر گفت چشم‌بندش را بردارد. خودش رفت بیرون. دست روی شیشه کشیدم. سرد بود.

مادر گفت: «با مادر بزرگت حرف بزنی‌ها.»

گفتم: «باشه.» و به در نگاه کردم. در باز شد. زنی آمد تو. چند تار موئی که از زیر روسری سیاهش بیرون افتاده بود، سفید بود. صورتش پر از چین بود. چشماش بزرگ بود و سیاه. مثل چشم‌های مادر. لپ‌هاش قرمز بود. مادر بزرگ خیلی کوچک بود. مادر گوشی را برداشت و با او حرف زد. من از بالای ابروها نگاهش می‌کردم.

آنوقت شنیدم که مادر گفت: «چه خوب.»

رو کرد به من و گفت: «نازی جون به تو ملاقات حضوری دادن.»

من نمی‌دانستم ملاقات حضوری چیست. من فقط از پشت شیشه به چشم‌های مادر بزرگ نگاه می‌کردم. نمی‌دانم مادر بزرگ به چشم‌هایش به چیزی اشاره کرده بود یا نه. چشم‌هایش دودو می‌زد. آن وقت مادر گوشی را داد دست من و گفت: «نازی، بیا با مادر بزرگ حرف بزن.»

وقتی گفتم: «سلام.» مادر بزرگ قربان صدقه‌ام رفت. خواست بداند که شکلات دوست دارم یا نه. دلم می‌خواست برای مادر بزرگ از شکلات‌هائی بگویم که گاهی وقت‌ها خواهر رقیه به من می‌داد. گفت: «برایت مانتوی تازه آورده‌ام. ولی، نمی‌دانم اندازه‌ات هست یا نه.» دلم می‌خواست از مانتوی تازه‌ام بگویم که دیشب مادر اینها برایم دوخته بودند. از عروسکم بگویم و اینکه دیشب خاله اقدس اینها برایش یک دامن دوخته بودند. اما هیچ نگفتم. آنوقت مادر بزرگ گفت که قرص صورتم مثل ماه است. دلم می‌خواست برایش بگویم که مادر اینها روی کاغذ برایم شکل ماه را کشیده‌اند. شکل گل و گلدان، شکل چیزهای دیگر را هم کشیده‌اند. اما نمی‌دانم که چرا زبانم بند آمده بود. مادر بزرگ چشم‌هایش دودو می‌زد. هی قربان صدقه‌ام می‌رفت. من فقط نگاهش می‌کردم. بعدش خواهری که گاری می‌کشید در را باز کرد و مادر بزرگ را با خودش برد. مادر دست روی چشم‌هایش کشید. چشم‌هایش تر بود. خواهر رقیه آمد. ما را بیرون برد. اول به مادر گفت که چشم‌بند روی چشمش بگذارد. بعد گفت: «همین جا می‌ایستید تا من برگردم.»

خواهر رقیه که رفت، مادر دست روی شانه‌ام گذاشت. خم شد. بیخ گوشم گفت: «دلت می‌خواد عروسکت را به مادر بزرگ نشان بدی.»

گفتم: «آره.»

مادر گونه‌ام را بوسید. خواهرها می‌آمدند و می‌رفتند. برادرها هم بودند. زندانی‌های مرد را به صف کرده بودند. به زندانی‌ها چشم‌بند زده بودند. دست راست روی شانه نفر جلوئی.

خواهر رقیه آمد. گفت: «نازی بریم.»

وقتی به خواهر رقیه گفتم می‌خواهد مرا کجا ببرد، گفت: «حالا می‌بینی.»

از کنار خواهرها گذشتیم. پیچیدیم سمت چپ. جلوی در ایستادیم. خواهر رقیه دو ضربه به در زد. در را باز کرد. به من اشاره کرد که بروم تو. رفتم تو. خودش هم آمد. اتاق بدون پنجره بود. دیوارها سفید بود. یک صندلی گوشه اتاق بود. مادر بزرگ روی صندلی نشسته بود. دست‌هایش را روی دامنش گذاشته بود. چشمش که به من افتاد، زیر لب گفت: «عزیز دلم.» اما تا وقتی که خواهر رقیه از اتاق بیرون نرفت، از جایش تکان نخورد. خواهر رقیه که رفت، مادر بزرگ برخاست. آمد طرف من بازوانش را دور گردنم حلقه کرد. گفت: «عزیز دلم.»

مادر بزرگ بوی پنیر می‌داد، از همان پنیرهائی که صبح‌ها به ما می‌دادند. آنوقت از زیر دامنش عروسکی بیرون آورد. داد دستم. مثل عروسک من بود. با دامن سیاه. به چشم‌های شیشه‌ای‌اش نگاه کردم. آبی بود. برق می‌زد. لپ‌هاش قرمز قرمز بود. برق می‌زد. مادر بزرگ گفت: «تو هم عروسک داری.»

گفتم: «آره.»

گفت: «کوشش.»

عروسک را از زیر دامن بیرون کشیدم. مادر بزرگ عروسک را از دستم گرفت و گفت: «به به چه عروسکی.»

بعد بیخ گوشم گفت: «حالا دو تا عروسک داری.»

گفتم: «آره.»

گفت: «بهتره قایمشون کنیم.»

عروسک‌ها را از من گرفت زیر دامنم قایم کرد. بعد گفت: «دست کسی ندی‌ها.»

گفتم: «باشه.»

خواهر رقیه که برگشت. من داشتم به عروسک‌ها فکر می‌کردم.

خواهر رقیه گفت: «خوب دیگه نازی بریم.»

مادر بزرگ چشم‌هام را بوسید.

به سلول که برگشتیم، خاله اقدس اینها هنوز برنگشته بودند. به مادر گفتم: «مادر بزرگ برام یک عروسک کوچولو آورده.»

دست زیر دامنم کردم که عروسک‌ها را در بیاورم. عروسکم نبود. عروسک مادر بزرگ بود. بغض کردم.

مادر گفت: «لابد گمش کردی.»

گفتم: «نه، گمش نکردم.»

مادر مرا روی زانویش نشاند. گفت: «عوضش یک عروسک کوچولو پیدا کردی.»

گفتم: «من عروسک خودم را می‌خواهم.»

مادر گفت: «نگران نباش، پیدا می‌شه.»

خاله اقدس اینها که تو می‌آمدند مادر عروسک را زیر دامنش قایم کرد.

خاله اقدس گفت: «نگاهش کن، حیوونکی چه حالی پیدا کرده.»

مادر گفت: «اولین بار بود که مادر بزرگش را ملاقات می‌کرد.» و تو چشمام نگاه کرد. با خودم گفتم اگر خاله اقدس اینها از من بپرسند: «خوب تعریف کن ببینم، مادر بزرگ چی برات آورده؟» بگویم که مادر بزرگ برایم یک عروسک کوچولو آورده یا نه.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *